دوچرخه سواری حتی آرزوی بزرگ ترهای ما هم بود که فکر می کردند ناکام سنشان از دوچرخه سواری گذشته. این را تا وقتی که بزرگترهای فامیل داخل حیاط با دوچرخه ام ور نمی رفتند نمی فهمیدم. اوایل «ایران دو چرخ» های معمولی بود. دنده دارش بعدها مُد شد. کوچه ها پر شده بود از دوچرخه های دنده داری که تعاونی ها قسطی می فروختند. جوان و میان سال و بعضا پیرمرد. تقریبا هر خانه ای یک دوچرخه ی بیست و چهار یا بیست و هشت داشت. چند وقت بعد، داشتن یک دوچرخه ی بهتر رویایی شد بزرگتر از رویای دوچرخه سواری. حس مالکیت هنوز هم برای من معمای بزرگی ست. آن جا که رویاها به تحقق می پیوندد و قدرت پروازِ بیشترش نیست «مالکیت» معنای دیگری پیدا می کند. از دید من لذتی که در «رسیدن» هست در «داشتن» نیست. قسطِ دوچرخه ها تمام نشده یکی یکی جایشان را دادند به موتور سیکلت های قسطی. موتور سیکلت ها شهر را ذله کرده بودند. افزایش دوچرخه ها از لحاظ سلامت جسمانی مزیتی برای شهر بود اما موتور سیکلت ها وسوسه کننده تر بودند. در زمانی که خریدن یک خودرو شخصی برای بیشتر از نود درصد مردم فقط یک رویا بود ورود موتور سیکلت ها به تعداد زیاد به شهر و ساده تر شدن شرایط خرید، داشتن یک وسیله ی نقلیه ی شخصی را به آرزویی دست یافتنی تبدیل کرد. موتور سیکلت ها در زندگی روستانشینان تحول بزرگی ایجاد کردند. فاصله ی بین زمین کشاورزی و خانه را برایشان کوتاه کرده بود. افزایش آمار مرگ و میر توسط موتور سیکلت چند ماه بعد همه را شوکه کرد. کوچه ها و خیابان ها پیست موتور سواری جوان هایی شده بود که نمی دانستند یا نمی توانستند از اوقات فراغتشان درست استفاده کنند. خوب یادم هست که راهنمایی و رانندگی هر ماه یکی دو طرحِ موتور بگیر اجرا می کرد. اما با کم شدن فاصله ی بین دستمزد طبقه ی متوسط و قیمت خودرو و هم چنین ارائه ی تسهیلات بیشتر تولید کنندگان و فروشندگان، موتور سیکلت ها جایشان را تک تک به پیکان ها و پرایدهای داخلی دادند. بعد از آن دیگر بحث بر سر نیاز به وسیله ی نقلیه نبود. بازار، کار خودش را خیلی خوب بلد بود. تلویزیون جدا از تبلیغات ماکارونی و چیپس و پفک سهمی هم برای تولید کننده های داخلی خودرو در نظر گرفته بود و حالا تب داشتن خودروهای مدل بالاتر به یک تب عمومی تبدیل شده بود. آمار مرگ و میر بالا در خودروهای شخصی مثل موتور سیکلت ها تاثیر گذار نبود. شهرِ ما هم کلانشهر نبود که ترافیک بتواند گرایش به استفاده از خودروهای شخصی را کم رنگ کند. این روزها حسِ مالکیت یک خودروی مناسب برای خیلی ها از احساس نیاز به استفاده از خودرو شدیدتر هم شده و در واقع اتوموبیل ها جزئی از آدم ها شده اند. همان نقشی که قبلا خانه های مسکونی و قبل ترها اصالت خانوادگی آن را به گونه ای بازی کرده بودند. اتومبیل مدل بالا هم مثل همسر زیبا و جواهرات گرانقیمت و مدارک دانشگاهی نقشش در اجتماع ما تا حد زیادی مشخص شد. برای من هم مثل خیلی ها همه چیز از یک دوچرخه شروع شد. اما این میل سیری ناپذیر به «رسیدن و داشتن» ما را به کجا خواهد برد؟ لذت راندن و داشتن این دوچرخه تا چه زمانی با ما خواهد بود؟
جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۹
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...