شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

روز نوشته های سربازی (3)


نوشته های روی در و دیوار پادگان را در ذهنم مرور می کنم. دریغ از یک کلمه ی لطفا. دریغ از یک خواهمشند است. همه ی فعل ها امریست. جمله هایشان بوی احترام نمی دهد. یعنی خودشان می دانند که اجرای دستورات در فضایی غیر از پادگان با این ادبیات غیر ممکن است. لحن فرمانده ها هم مثل همه ی این دیوار نوشته هاست. دیکتاتور مآبانه. نظامی های زیادی دیده ام که می خواسته اند در خانواده هایشان هم با همین لحن حکومت کنند و ره به جایی نبرده اند!
پشه ها همه جا هستند. حتی زیر پتوها. هیچ راه فراری نیست. به کف پاها و سرهای تراشیده مان هم رحم نمی کنند. نیمه های شب بیدار می شوم. همه ی سربازها خوابیده اند. سایه ی نگهبان هایی که می آیند و می روند. از پشه ها به نگهبان ها پناه می برم. نیم ساعتی هم صحبتشان می شوم. خارش این شبه تاول های پشه ای که کم می شود دوباره می خوابم. البته با جوراب و لباس آستین بلند و زیرپیرهنی که دور سرم پیچیده ام!
امروز صبح بابت سر و صداهای های دیشب در زمانِ خاموشی تنبیه شدیم. کلی بشین پاشو و کلی عقبگردِ نشسته! البته تنبیه های دسته جمعی لذت خاص خودش را هم دارد!
ساعت شش صبح باید آنکادر کرده آسایشگاه را ترک کنیم. تخت بغل دستی من یک ساعت و نیم مانده به خروج آنکادر می کند و کنار تختش روی موزاییک ها دراز می کشد. این دسته از آدم ها دستگاه تولید استرسند. در عرض ده دقیقه می شود لباس پوشید و آنکادر کرد. بعد از ظهرها در زمان استراحت دو ساعت تمام روی تخت های اطراف می پلکد تا آنکادرش به هم نریزد. کاش قبل از خدمت کمی روانشناسی می خواندم. شاید می توانستم این دسته از آدم ها را بیشتر بشناسم.
امروز بیشتر از چهار ساعت جلوی آفتاب نگهمان داشتند و سخنرانی کردند. بیشترِ سخنرانی دفاع از اعتقادات شخصیشان بود. مقداری هم تلاش کردند که تفاوت فضای دانشگاه و پادگان را برایمان تشریح کنند! حدود دو ساعت هم تمرینِ رژه داشتیم. در گرمای تیرماه رژه رفتن آدم را یاد جنگ های جهانی می اندازد.
«مذهبت چیه؟» این سوال واقعا آزار دهنده است. «بچه ی کجایی؟» زیاد سوال بی ربطی نیست. می شود یک طوری با آن کنار آمد. اما «مذهبت چیه؟» پاسخی را در بر خواهد داشت که یا بین آدم ها مرز می گذارد و یا یک وحدت کاذب درست می کند. برچسپی روی پیشانی می گذارد. هنوز با آدم آشنا نشده می پرسند «مذهبت چیه؟!». نمی دانم که عادتشان شده یا واقعا سوال جدی است که در ذهنشان می چرخد. هر چه که هست همیشه پاسخش را با یک طنز یا واکنش بی ربط جواب می دهم. واضح تر بگویم. دست به سرشان می کنم. فرار می کنم. از خودشان. از سوال هایشان و شاید از خودم که نمی توانم آن چه را که باید بگویم!
انگار نه انگار فراگیرِیم. هر روز به بهانه ای جمعی و فردی تنبیهمان می کنند. پامرغی و غلط خوردن دور گروهان و بشین پاشو های مکرر. امروز یکی از بچه های گروهانِ مقابلمان را وادار کرده بودند که جدول های محوطه را وجب کند. یکی از دوستانمان را هم وادار کردند داخل جوب دراز بکشد. همین مانده که با یک شیشه بفرستنمان مورچه جمع کنیم! چند روز پیش هم دو نفر از بچه ها سر کلاس خوابشان برده بود. یکی از فرمانده ها فرستادشان که دو سه کیلومتری بروند تا دم دژبانی، کف دستشان را مهر بزنند و برگردند. این ها بیشتر معنای تحقیر می دهند تا تنبیه!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...