شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

روز نوشته های سربازی (5)


سرباز که شدی نوشته های زیر تخت ها و پشت درب توالت ها را زیاد جدی نگیر. هر چند که تجربه های سربازهای قبل از تو بوده باشد. هر چند که درستی خیلی هایشان را به چشم می بینی. با چشم های خودت. تنها با چشم های خودت نگاه کن!
به گمانم منحصر به فرد ترین تخت آسایشگاه را دارم. دمِ درِ ورودیست. کتاب که دستم می گیرم یکی یکی کنارم می نشینند. «چی می خونی؟»، «برا ارشد می خونی؟»، «چی هست؟» و به هر کس که می گویم رمان است لبخندی از سر بیهودگی می زند که یعنی چرا وقتت را تلف می کنی!
شاید باور نکنید اما شطرنج این جا ممنوع است. این را در دفترچه ی سربازیمان قید کرده اند. تراشیدن ریش با تیغ و ماشین صفر هم ممنوع است! روزی که می خواستند برای تشکیل پرونده عکس بگیرند کلی هشدار دادند که نباید ریش هایمان را بزنیم. بالاخره با ریش آنکادر کرده و سر تراشیده و صورت سوخته عکس گرفتیم. عکاس هم که از خود بچه ها بود. فقط بلد بود دکمه ی دوربین را فشار دهد! با دمپایی کلی فوتبال بازی کردیم. انگشت شست پایم زخمی شده. پنجشنبه جمعه ها حال و هوای پادگان متفاوت است. جمعه که انگشت پایم را باند پیچی کرده بودم والیبال بازی کردم. انگشت دست راستم هم ضرب دید. اما لذت بازی آنقدر هست که آدم احساس پشیمانی نکند. حمام ها همیشه شلوغ است. منتظر می مانیم که آب سرد شود. خلوت که شد دوشِ آب سرد می گیریم. خیلی ها دوست ندارند. اما من عاشقِ دوش آب سردم آن هم اگر هم خوانِ پایه ای باشد که بخوانیم و بخندیم!
سر صحبت کردن با تلفن های عمومی هر روز دعوا می شود. خب خیلی ها با نامزد یا دوست دخترشان که صحبت می کنند زمان را گم می کنند. ده دقیقه برایشان زمانی نیست اما برای دوستِ من که می خواهد خبری از زن و بچه اش بگیرد ده دقیقه انتظار زمانِ زیادیست. حق دارد بیاید روی تخت من و آنقدر درد دل کند تا خالی شود.
هنوز نصف دوره ی آموزشی نگذشته بعضی ها دفترهای خاطراتشان را تخت به تخت می چرخانند برای یادگاری نویسی! هر کاری می کنی بی خیالت نمی شوند. من اسمِ خیلی از دوستانم را که سال ها با آن ها همکلاس بوده ام را فراموش کرده ام حالا آن ها می خواهند که بعد از چند سال مایی که تنها دو ماه با هم بوده ایم را به یاد بیاورند! همین است که دوست ندارم بنویسم. اما برای همه آدرس خانه و تلفنم را می نویسم. بغل دستی ام می گوید چرا برای همه آدرس و شماره ات را درست می نویسی؟! من نمی توانم مثل او باشم. حالا شاید بعد از مدتی گذارش افتاد به شهر ما و روی دفتر خاطراتش حساب کرد و آمد دنبال این آدرس. چرا سرکارش بگذاریم. آدم وقتی دلش نمی خواهد بنویسد بهتر است که ننویسد. یا اصلا بگوید که منزلمان استیجاری ست. یا مثلا بگوید تلفنمان به اسم کسی ست!
به شدت گلویم درد می کند. سرم هم همین طور. چند تایی قرص سرماخوردگی، آنتی هیستامین و آموکسی سیلین را یکجا قورت می دهم. نصف آسایشگاه سرما خورده اند. آن هم در گرمترین روزهای سال که قرار است فردا و پس فردا کل استان به خاطر شدت گرما تعطیل باشد. یک نفر که سرما بخورد بقیه کارشان تمام است. هر کاری کردم نتوانستم چند ساعتی بیشتر بخوابم. گِتر کرده (دم پای شلوار را با کِش بستن) و برگِ سینه بسته، دراز کشیده ام روی تخت و منتظر بیدار باشم. برای فراموشیِ سر دردم، شروع می کنم به تحلیل آدم هایی که در این مدت با آن ها آشنا شده ام. این جمله واقعیت ندارد که به اندازه ی تک تک آدم های روی کره ی زمین فلسفه برای زندگی کردن وجود دارد. مثلا همین ده دوازده تخت اطراف من. صبح که از خواب بیدار می شوند همه مثل هم نمازشان را می خوانند، کل روز را نق می زنند و بعد از کلاس ها می روند داخل صف تلفن می ایستند تا چند دقیقه ای با نامزدشان درد دل کنند و شب هم سریالشان را می بینند و بالششان را بغل می کنند و می خوابند. جز چند نفر خاص تقریبا همه همین روال را طی می کنند.
شنبه ها صبح باید تا جایگاه صبحگاه قدم رو برویم و رجزِ «نام جاوید ای وطن» را بخوانیم. خبردار می ایستیم و قرآن می خوانند. خبردار می ایستیم و سرود ملی. خبردار می ایستیم و سوره ی والعصر و دعای فرج. خبردار می ایستیم و آنقدر فرمانده و پرچم را مشایعت می کنیم و صلوات می فرستیم تا چند نفری پاهایشان سست شود و بی حس روی زمین بیافتند. فرمانده از روی جایگاه پیشنهاد می دهد که برای توانایی مان در خبردار ایستادن می توانیم انگشت هایمان را داخل پوتین طوری که از جایگاه دیده نشود تکان دهیم! بالاخره دلشان به حالمان می سوزد و چند دقیقه ای آزاد باش می دهند و در ادامه از ما می خواهند که از جلوی جایگاه رژه برویم تا فرمانده ی پادگان سان ببیند و میزان آمادگیمان را بررسی کند.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...