هفته و چهلمم که تمام شد دیگر تنها شدم. تنهایی مطلقی که فکرش را هم نمی توانی بکنی چون هنوز زنده ای و زندگی را نمی فهمی. تنها مردگانند که زندگی را، که مُردگی را، می فهمند. هر روز یک عده آدم غریبه می آیند، تاریخ تولد و مرگت را سرسری نگاه می کنند و با سن خودشان مقایسه اش می کنند و می روند. از نگاه هایشان مشخص است که برای دیدن ما نیامده اند. از ترس مردن خودشان است که می آیند اینجا. بله. برای تسکین درد نبودنشان. می دانند که بالاخره می آیند پیش ما. یکی دو هفته فکر و ذکرم شده بود این که چطور مدیریت زمان کنم تا از این تنهایی فاصله بگیرم. کاری که زنده بودنی می کردم. بعدها همه چیز ملموس تر شد. خب زمان یعنی تغییر. یعنی شمارش معکوس تا مرگ. وقتی که مرده ای و هیچ چیز تغییر نمی کند مدیریت زمان دیگر چه معنی دارد. اما نمی شد بیکار بمانم. پس مجبور شدم همان کاری را بکنم که دیگران می کنند. سرک کشیدن توی زندگی همدیگر. تفریح خوبی است. شاید زندگی فلسفه داشته باشد اما «مردگی» نه! فکر کنم مرده ها دیگر این حق را داشته باشند که پشت سر مرده حرف بزنند. همان کاری که خیلی از مرده ها متخصص این کارند. بالاخره خیلی از همین همسایه های من، هفتاد هشتاد سال از زندگی شان را در همین زمینه فعالیت کرده اند. بگذارید از همسایه ی تازه ام برایتان بگویم. اولین تجربه ام در تجسس در زندگی مرده های اطرافم است. برای شروع تمرین سختی است. پیرمرد غرغرویی که خیلی کم حرف می زند. بیشتر نق می زند و فحش می دهد. باورش نمی شود مرده. بیشتر مرده های قطعه های مجاور این روزها در مورد همسایه ی من حرف می زنند! گویا همه زنده که بوده اند می شناخته اندش جز من! از خساستش می گویند. از ثروت بزرگی که جا گذاشته. از تندخویی و پرخاشگریش. از تنهایی اش. از شرایط بد زندگیش و این که کسی دوستش نداشته. که دوستی نداشته. بیشتر مرده ها به او می خندند. طعنه می زنند. من اما دلم برایش می سوزد. چند روزیست نشسته روی سنگ قبرش. می خواهم بپرسم که دلش برای چه چیز دنیا تنگ شده. بپرسم که چرا همه ی عمرش را گوشه ی مغازه اش تنها گذرانده. مسافرتی نرفته. زن و بچه هایش را به خاطر خساستش رنجانده. با همسایه هایش خوب تا نکرده. دوستی نداشته. کتابی نخوانده. از دیدن فیلم و شنیدن موسیقی ای لذت نبرده و هزار چرای دیگر. اگر زندگی را آن طور وحشتناک می دیده چرا خودکشی نکرده. اصلا از مرگ می ترسیده؟ یعنی واقعا از گذشته اش پشیمان نیست. اگر هست پس چرا گریه نمی کند. پس چرا بعد مردن هم با کسی حرف نمی زند که خالی شود. چرا سرش را نمی گذارد روی سنگ قبرش و زار زار نمی زند زیر گریه که دیگر این دنیا دست از سرش بردارند! ما مرده ها هم هنوز دردهای انسانی داریم. دلمان برای هم، دلمان برای خودمان و برای زنده ها می سوزد. مثل این که همه ی دردها با مرگ تمام نمی شوند. نکند ما هنوز زنده ایم. نکند مردنی در کار نباشد!
پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹
مُردگی!
هفته و چهلمم که تمام شد دیگر تنها شدم. تنهایی مطلقی که فکرش را هم نمی توانی بکنی چون هنوز زنده ای و زندگی را نمی فهمی. تنها مردگانند که زندگی را، که مُردگی را، می فهمند. هر روز یک عده آدم غریبه می آیند، تاریخ تولد و مرگت را سرسری نگاه می کنند و با سن خودشان مقایسه اش می کنند و می روند. از نگاه هایشان مشخص است که برای دیدن ما نیامده اند. از ترس مردن خودشان است که می آیند اینجا. بله. برای تسکین درد نبودنشان. می دانند که بالاخره می آیند پیش ما. یکی دو هفته فکر و ذکرم شده بود این که چطور مدیریت زمان کنم تا از این تنهایی فاصله بگیرم. کاری که زنده بودنی می کردم. بعدها همه چیز ملموس تر شد. خب زمان یعنی تغییر. یعنی شمارش معکوس تا مرگ. وقتی که مرده ای و هیچ چیز تغییر نمی کند مدیریت زمان دیگر چه معنی دارد. اما نمی شد بیکار بمانم. پس مجبور شدم همان کاری را بکنم که دیگران می کنند. سرک کشیدن توی زندگی همدیگر. تفریح خوبی است. شاید زندگی فلسفه داشته باشد اما «مردگی» نه! فکر کنم مرده ها دیگر این حق را داشته باشند که پشت سر مرده حرف بزنند. همان کاری که خیلی از مرده ها متخصص این کارند. بالاخره خیلی از همین همسایه های من، هفتاد هشتاد سال از زندگی شان را در همین زمینه فعالیت کرده اند. بگذارید از همسایه ی تازه ام برایتان بگویم. اولین تجربه ام در تجسس در زندگی مرده های اطرافم است. برای شروع تمرین سختی است. پیرمرد غرغرویی که خیلی کم حرف می زند. بیشتر نق می زند و فحش می دهد. باورش نمی شود مرده. بیشتر مرده های قطعه های مجاور این روزها در مورد همسایه ی من حرف می زنند! گویا همه زنده که بوده اند می شناخته اندش جز من! از خساستش می گویند. از ثروت بزرگی که جا گذاشته. از تندخویی و پرخاشگریش. از تنهایی اش. از شرایط بد زندگیش و این که کسی دوستش نداشته. که دوستی نداشته. بیشتر مرده ها به او می خندند. طعنه می زنند. من اما دلم برایش می سوزد. چند روزیست نشسته روی سنگ قبرش. می خواهم بپرسم که دلش برای چه چیز دنیا تنگ شده. بپرسم که چرا همه ی عمرش را گوشه ی مغازه اش تنها گذرانده. مسافرتی نرفته. زن و بچه هایش را به خاطر خساستش رنجانده. با همسایه هایش خوب تا نکرده. دوستی نداشته. کتابی نخوانده. از دیدن فیلم و شنیدن موسیقی ای لذت نبرده و هزار چرای دیگر. اگر زندگی را آن طور وحشتناک می دیده چرا خودکشی نکرده. اصلا از مرگ می ترسیده؟ یعنی واقعا از گذشته اش پشیمان نیست. اگر هست پس چرا گریه نمی کند. پس چرا بعد مردن هم با کسی حرف نمی زند که خالی شود. چرا سرش را نمی گذارد روی سنگ قبرش و زار زار نمی زند زیر گریه که دیگر این دنیا دست از سرش بردارند! ما مرده ها هم هنوز دردهای انسانی داریم. دلمان برای هم، دلمان برای خودمان و برای زنده ها می سوزد. مثل این که همه ی دردها با مرگ تمام نمی شوند. نکند ما هنوز زنده ایم. نکند مردنی در کار نباشد!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...