یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹

بیا


کاش می شد بیایی و چند روزی اینجا بمانی. شعله های بخاری کهنه ی اتاق آنقدر هست که هنوز هم دو تایمان را گرم نگه دارد. بیا تا با همسایه ی جدیدمان آشنایت کنم. تنها کسی ست که اینجا چاله ی تنهاییش از من عمیق تر است. پیرمردِ کمر خمیده ای ست که چند سالی ست زنش مرده و تازه از روستا کشان کشان آورده اندش اینجا که مابقی عمرش را به خیال پسر جوان و عروس بد خلقش، شهری زندگی کند. پیر دختر معلولی دارد که دو نفری طبق عادت روستا دم در خانه شان می نشینند و از صبح تا شب دو طرف کوچه ی باریک و بن بستمان را به آسمان ابری این روزها گره می زنند و درهای بسته و نگاه های همسایه های غریبه شان را آه می کشند. هر روز جلوی آیفون خانه می نشینم و دزدکی به تنهاییشان نگاه می کنم. نگو که تنهاییمان از یک جنس نیست. هست. دستش را پشت منحنی کمرش حلقه می کند و مدام می آید و می رود. تنهایی یعنی همین. آمدن و رفتن. رفتن سرگردانی نیست همچنان که آمدن نیست اما رفتن و آمدن عین سرگردانی ست. ما هر دو تمام روز را می آییم و می رویم بی آن که جایی رفته باشیم و یا از جایی برگشته باشیم. بی آن که به جایی رسیده باشیم. کلاس زبان که می روم پشت سر دو جین دانش آموز مدرسه ای تنها زل می زنم به وایت برد. باشگاه هم که می روم پشت سر یک ردیف پیرمرد که برای زنده ماندن و بیشتر نفس کشیدن، سر چشم و هم چشمی مثل تمام زندگی گذشته شان در تعقیب و گریزی نابرابر می دوند و می دوند، تنها دنبالشان می کنم. پشت سر ماندن یعنی تنهایی. دنبال کردن یعنی سرگردانی. سر کار هم بین همکارهایی که هر چه آشناتر می شویم فاصله مان بیشتر می شود، تنهایی بیشتر از هر زمان دیگری سراغم می آید. آمدنت اجباری شده. بیا. اما قبل از آمدنت حتما خبر بده که باید چند تایی هم کتاب برایم بیاوری. این روزها احساس می کنم شبیه ماهی ای هستم که رودخانه اش خشک شده و می خواهد از باله هایش بال در بیاورد. می خواهم پرنده باشم. آسمانم نیست. بیا و پرده های اتاقم را با دست های خودت کنار بزن تا باز شدن این پنجره های بسته را که رفتن این ابرهای تیره را که پرواز در آسمان تنهاییم را که رهایی از این همه سرگردانی را باور کنم. بیا تا من هم برایت از پیرمرد شصت ساله ای بگویم که بعد از سی و چهار سال انتظار حالا یک پسر بچه ی شش ساله دارد و بخاری خانه اش را از ماه دوم تابستان روشن می کند تا که تک فرزندش سرما نخورد! حتما بیا کلی حرف برای گفتن خواهیم داشت!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...