ده و نیم شب که می شود لباس ورزشیم را می پوشم و در جاده های حاشیه ی شهر شروع می کنم به دویدن. از کوچه ها و خیابان های منتهی به کمربند ساحلی شهر که می گذری تجمع های پراکنده ی زنانی را می بینی که دم در خانه ای یا زیر نور تیر چراغ برق کوچه ای ایستاده اند و عبور رهگذران غریبه را با دقت زیر نظر می گیرند. زن های اغلب خانه داری که نمی توانند حتی شب هایشان را هم داخل کانون خانوادگی شان سر کنند. زن هایی که حتی سریال های تلویزیونی هم آن ها را از تجمع های شبانه شان جدا نمی کند. خیلی هایشان حتی فاصله ی دم کشیدن و جا افتادن غذایشان را هم داخل کوچه سر می کنند! تجمع های مردانه هم کم نیست. مردهایی که انگار طنزهای تلویزیونی و جدول روزنامه و فوتبال های پخش مستقیم هم نمی تواند همان چند ساعت شب در خانه بندشان کند. جالب این که اینجا مردها به بهانه ی گذاشتن کیسه های زباله از خانه بیرون نمی زنند. کشیدن سیگارهای دسته جمعی شان هم شاید تنها بهانه ای باشد. آن ها هم مثل زن هایشان از خانواده هایشان فرار می کنند و من هر شب از میان این کوچه ها که می گذرم زنان و مردان آواره ای را می بینم که حلقه های کوچکی تشکیل داده اند و به روشنایی کوچکی که به آن پناه برده اند دل خوش کرده اند. آن طور که شنیده ام بازار خیانت های خانوادگی هم اینجا داغ است. مشخص است. همسرانی که نتوانند دو سه ساعت فراغت شبشان را هم با هم سر کنند زیر لحاف هم پیوندشان آن قدرها مستحکم نیست. همیشه سعی می کنم از این حلقه های گسسته ی انسانی فاصله بگیرم. زیپ بلوز ورزشی ام را بالا می کشم و زیر نور بالای کامیون های بی ملاحظه، حاشیه ی جاده را پی می گیرم. خسته که می شوم روی جدول های کنار جاده می نشینم تا نفسی تازه کنم. چند دقیقه که منتظر بمانی می توانی باقیمانده ی پازل این خانواده های سرگردان را پیدا کنی. بچه هایی که خیابان خانه ی دوم آن هاست!
چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹
با من بدوید
ده و نیم شب که می شود لباس ورزشیم را می پوشم و در جاده های حاشیه ی شهر شروع می کنم به دویدن. از کوچه ها و خیابان های منتهی به کمربند ساحلی شهر که می گذری تجمع های پراکنده ی زنانی را می بینی که دم در خانه ای یا زیر نور تیر چراغ برق کوچه ای ایستاده اند و عبور رهگذران غریبه را با دقت زیر نظر می گیرند. زن های اغلب خانه داری که نمی توانند حتی شب هایشان را هم داخل کانون خانوادگی شان سر کنند. زن هایی که حتی سریال های تلویزیونی هم آن ها را از تجمع های شبانه شان جدا نمی کند. خیلی هایشان حتی فاصله ی دم کشیدن و جا افتادن غذایشان را هم داخل کوچه سر می کنند! تجمع های مردانه هم کم نیست. مردهایی که انگار طنزهای تلویزیونی و جدول روزنامه و فوتبال های پخش مستقیم هم نمی تواند همان چند ساعت شب در خانه بندشان کند. جالب این که اینجا مردها به بهانه ی گذاشتن کیسه های زباله از خانه بیرون نمی زنند. کشیدن سیگارهای دسته جمعی شان هم شاید تنها بهانه ای باشد. آن ها هم مثل زن هایشان از خانواده هایشان فرار می کنند و من هر شب از میان این کوچه ها که می گذرم زنان و مردان آواره ای را می بینم که حلقه های کوچکی تشکیل داده اند و به روشنایی کوچکی که به آن پناه برده اند دل خوش کرده اند. آن طور که شنیده ام بازار خیانت های خانوادگی هم اینجا داغ است. مشخص است. همسرانی که نتوانند دو سه ساعت فراغت شبشان را هم با هم سر کنند زیر لحاف هم پیوندشان آن قدرها مستحکم نیست. همیشه سعی می کنم از این حلقه های گسسته ی انسانی فاصله بگیرم. زیپ بلوز ورزشی ام را بالا می کشم و زیر نور بالای کامیون های بی ملاحظه، حاشیه ی جاده را پی می گیرم. خسته که می شوم روی جدول های کنار جاده می نشینم تا نفسی تازه کنم. چند دقیقه که منتظر بمانی می توانی باقیمانده ی پازل این خانواده های سرگردان را پیدا کنی. بچه هایی که خیابان خانه ی دوم آن هاست!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...