بالاخره تهویه ی کارگاه را شکستند. چند روزی بود دور و برش می پلکیدند. می دانستم که برایش برنامه دارند. قصد دزدیدنش را نداشتند. فقط می خواستند نباشد. مزاحمتی هم برایشان نداشت که مثلا صدایش اذیتشان کند یا هر چیز دیگری. فقط می خواستند مدرسه که می آیند کاری کرده باشند. آن یکی که از بقیه قدش بلند تر بود چشمانش برق می زد. مدیر مدرسه می گفت که اگر می شناسمشان کافی ست لب تر کنم تا گوش مالیشان دهد. دلم نیامد بگویم که هر چهارنفرشان را می شناسم. شما هم اگر کنج کارگاه دزدکی از پشت میز کامپیوترتان حرکاتشان را زیر نظر داشتید می دانستید که نباید چیزی بگویید. یک ماه از سال تحصیلی گذشته و کلاس هایشان هنوز یکی در میان برگزار می شود. آن هایی هم که برگزار می شود یا تجهیزات ندارند و یا معلم هایشان تجربه و انگیزه ی لازم را ندارند. سرایدار و نظافتچی های مدرسه هم که دیگر بابای مدرسه نیستند. از ناپدری هم بدترند. دلشان به حال ساختمان مدرسه هم نمی سوزد! نظافت کارگاه ها و جابجایی وسایل مدرسه را گذاشته اند به عهده ی دانش آموزها. مدیرها هم نمی توانند یا نمی خواهند بگویند که بالای چشمتان ابروست و این بچه ها وظیفه شان چیز دیگری ست. یا مسن و از کار افتاده اند و یا پارتی شان آنقدر کلفت است که گوششان به این حرف ها بدهکار نیست. این بچه ها کلاس درس مناسب و معلم دلسوز و با تجربه می خواهند. برنامه ریزی درست و حسابی. چیز زیادی نیست. حقشان است. با گوشمالی دادن و تهدید کردن هیچ گره ای باز نمی شود. گیرم که تهویه ی کارگاه را هم سالم نگه داشتید. تهویه فدای سرشان. تهویه ی شکسته برای ما بهترین پیام است. یعنی ما مشکل داریم. یعنی به دادمان برسید! مگر ما به آن ها یاد داده ایم که حرف های دلشان را چه طور بزنند. اصلا مگر ما به آن ها اجازه داده ایم؟!
پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۹
تهویه های شکسته
بالاخره تهویه ی کارگاه را شکستند. چند روزی بود دور و برش می پلکیدند. می دانستم که برایش برنامه دارند. قصد دزدیدنش را نداشتند. فقط می خواستند نباشد. مزاحمتی هم برایشان نداشت که مثلا صدایش اذیتشان کند یا هر چیز دیگری. فقط می خواستند مدرسه که می آیند کاری کرده باشند. آن یکی که از بقیه قدش بلند تر بود چشمانش برق می زد. مدیر مدرسه می گفت که اگر می شناسمشان کافی ست لب تر کنم تا گوش مالیشان دهد. دلم نیامد بگویم که هر چهارنفرشان را می شناسم. شما هم اگر کنج کارگاه دزدکی از پشت میز کامپیوترتان حرکاتشان را زیر نظر داشتید می دانستید که نباید چیزی بگویید. یک ماه از سال تحصیلی گذشته و کلاس هایشان هنوز یکی در میان برگزار می شود. آن هایی هم که برگزار می شود یا تجهیزات ندارند و یا معلم هایشان تجربه و انگیزه ی لازم را ندارند. سرایدار و نظافتچی های مدرسه هم که دیگر بابای مدرسه نیستند. از ناپدری هم بدترند. دلشان به حال ساختمان مدرسه هم نمی سوزد! نظافت کارگاه ها و جابجایی وسایل مدرسه را گذاشته اند به عهده ی دانش آموزها. مدیرها هم نمی توانند یا نمی خواهند بگویند که بالای چشمتان ابروست و این بچه ها وظیفه شان چیز دیگری ست. یا مسن و از کار افتاده اند و یا پارتی شان آنقدر کلفت است که گوششان به این حرف ها بدهکار نیست. این بچه ها کلاس درس مناسب و معلم دلسوز و با تجربه می خواهند. برنامه ریزی درست و حسابی. چیز زیادی نیست. حقشان است. با گوشمالی دادن و تهدید کردن هیچ گره ای باز نمی شود. گیرم که تهویه ی کارگاه را هم سالم نگه داشتید. تهویه فدای سرشان. تهویه ی شکسته برای ما بهترین پیام است. یعنی ما مشکل داریم. یعنی به دادمان برسید! مگر ما به آن ها یاد داده ایم که حرف های دلشان را چه طور بزنند. اصلا مگر ما به آن ها اجازه داده ایم؟!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...