اولین جمعه را گذاشتند نظافت عمومی. گفتند همه ی تخت ها و کمدها را بکشیم داخل محوطه. همه را تمیز کردیم. دستور رسید که حتی آشغال های داخل میله های تخت هم تخلیه شود. میله های تو خالی ای که هر کدام برای خودش سطل آشغالی بود. محوطه و آسایشگاه را هم می بایست جارو می کشیدیم. می خواستند در اولین روز تعطیلی مان زهر چشم بگیرند تا حسابِ کار دستمان بیاید. البته همیشه کسانی هستند که از زیر کار در می روند و بار یک تکلیف عمومی را به دوش دیگران می اندازند. این یک فرهنگ عمومی است. از زیر کار در رفتن و قانون شکنی همیشه بین ما ایرانی ها زشت نبوده و نیست. بعضی وقت ها موجب مباهاتمان هم هست. مایی که تاریخی پر از دیکتاتوری و قوانین ظالمانه داشته ایم و قهرمانانمان بزرگترین یاغیان و قانون شکنان زمان خود بوده اند با این طور قانون شکنی ها فکر می کنیم که قهرمانِ زمان خویشیم! حال آن که شکستن هر قانونی و شانه خالی کردن زیر هر باری قهرمانانه نیست. البته از انصاف هم خارج نشویم در این جور مواقع جلوی چشم هم که باشی کل کارها را می اندازند بهت!
لباس هایی را که شسته ام پشت ساختمانِ آسایشگاه پهن می کنم. تا خشک شدن لباس ها فرصتی ست که با چشم هایت از کوه های بلندی که سه طرف پادگان را محاصره کرده اند بالا بروی و کنار آن پرچم های در اهتزاز که از این جا نه رنگشان مشخص است نه آرمشان بنشینی و به سربازی زل بزنی که لباس هایش را شسته و تکیه داده به دیوار و در عظمت کوه های اطرافش گم شده است. کاش پادگان را بالای یکی از این کوه ها ساخته بودند که حداقل پرواز نگاه هایمان در حصار پادگان ممنوع نمی شد!
می خواهم تلفن کوتاهی به خانه مان بزنم که رسیده ام. اما مگر این کیوسک ها خالی می شوند. تکیه داده ام به جدول های کنار کیوسک ها و به سربازهای رومی ای فکر می کنم که برای کشورگشایی به شرق دور می رفتند. حتما پیک هایی داشته اند که نامه هایشان را به خانه برساند نه؟ به طور حتم داشته اند!
به دستور فرمانده دوباره باید موهایمان را از ته می زدیم. هر چه تلاش کردیم توجیهش کنیم که در برگه ی اعزاممان نوشته موهایمان باید با شماره ی چهار اصلاح شود به جایی نرسیدیم. تا صفرِ صفرش نکردیم دست از سرمان بر نداشت. داخل توالت ها بدونِ آینه با کلی شوخی و خنده موهای همدیگر را ماشین کردیم.
طرف آمده و می گوید با رکابی از این نواحی عبور نکنید. این ها مکان های مقدسی هستند چون فلانی در این پیاده روها قدم زده. باور کنید چیزی که در نگاهش دیدم کاملا مجابم کرد که به حرف هایش معتقد است. چقدر ما در مقدس کردن آدم ها و مکان ها مستعدیم!
هشدار داده اند که نبایستی به هر جای پادگان که دلمان خواست برویم. به دوستانم گفتم می خواهم به گردان های دیگر سرکی بکشم. از تجدید دوره می ترسانندم. بعضی ها برای این طور کارهای کوچک هم آدم را می ترسانند. تنهایی رفتم. چند تایی از همشهری هایم را پیدا کردم. رفتن به مناطق ممنوعه همیشه لذت بخش است!
هر روز بعد از بیدار باش و ورزش صبحگاهی، صبحانه را توزیع می کنند. باید این جا باشی و این سربازها را که هر کدام تکه پنیری، کره و مربایی، حلوا شکری ای چیزی روی نانشان مالیده اند و دارند یک گوشه ی حیاط با صورت های گرفته شان گاز می زنند ببینی. رضایتشان از زندگی همین است که در صورت هایشان دیده می شود. آدم ها وقتی صبح ها توی خودشان می روند حقیقتشان را نشان می دهند!
اینجا کلی ارشد داریم که از میان سربازها انتخاب می شوند. ارشد کل آسایشگاه. بعد می شود ارشد آسایشگاه یک، ارشد آسایشگاه دو، ارشد سلف، ارشد چای، ارشد بهداشت، ارشد آمار، ارشد امور فرهنگی و تا دلت بخواهد این جا برای هر چیزی یک ارشد حتما پیدا می شود. ارشد که می شوند شخصیتشان تازه مشخص می شود. خودشان را نشان می دهند. بعضی ها دندان هایشان بیرون می زند. گرگ می شوند. حتما می گویی کارشان سخت است. وظیفه شان را انجام می دهند. اما باید این جا باشی تا پاسخ سوالت را پیدا کنی.