امروز بینی دوستم شکست. تنبیه دسته جمعی می شدیم که افتاد. فرمانده گیر داده بود که صدای الله اکبرتان ضعیف است. موقع دویدن پای یکی دو نفر به هم می پیچد. گویا همین که افتاده بود، چند نفری از رویش رد شده بودند. «شرح حادثه» نوشتند و اعزام شدیم به بیمارستان. همراهش بودم. دکتر گفت ترک برداشته. هر چه دلداریش دادم ناراحتی اش کم تر نشد. لب به آبمیوه و کیکی که خریدم هم نزد. کمپوت میوه را هم که اصرار کردم کامل نخورد. می گفت سرباز باشی و بینی ات بشکند مصیبت است. حق داشت. دکتر گفته باید ورم بینی اش بخوابد تا مشخص شود که نیاز به عمل دارد یا نه و حالا روی تختش دراز کشیده. بچه ها را تک تک می فرستم عیادتش بلکه روحیه اش بهتر شود.
موضوع بعضی از کلاس ها جنگ، کاربرد اسلحه و تاکتیک های رزمی ست. قبل از کلاس ها از ما می خواهند سوره ی «والعصر» را دسته جمعی بخوانیم. بعد از کلاس ها هم دعای «فرج». تکبیر و صلوات هم به هر بهانه ای داده می شود. امروز یک شعار جدید اضافه کرده بودند که مصرع اول آن این بود. تنها ره سعادت ... . کپ کرده بودم. ما در کشوری زندگی می کنیم که مردمش فکر می کنند یگانه راهی به اسم سعادت وجود دارد و آن راه را پیدا کرده اند!
روی آسفالت داغ به شیوه ی نظامی نشسته ایم. باد گرمی خاک های نشسته بر محوطه ی پادگان را به سر و صورتمان می پاشد. انگشت شست پایم هنوز خوب نشده. داخل پوتین باند پیچیش کرده ام. بیرون زدن خون از شکاف زخم را احساس می کنم. آسفالت آنقدر داغ هست که انگشتت را نتوانی چند ثانیه بیشتر روی آن نگه داری. وزن بدنم روی زخم می افتد. پوتین و آسفالت کم کم دارند یکی می شوند و فرمانده هنوز دارد سخن می راند. کلاه کائوچویی سنگین مغز سرمان را مانند تخم مرغ آب پز کرده. قمقمه ای که روی فانسقه بسته ایم آب ندارد. فرمانده هنوز دارد با آب و تاب خاطرات جنگ تعریف می کند. خاطراتی که هیچ کداممان تمایلی به شنیدنش نداریم. خاطراتی که عمدتا بازسازی تصویر یک مرگند.
بچه ها سرِ باز و بستِ اسلحه مسابقه می دهند. رکورد می زنند. به هیجان می آیند. همین چیزها بوده که سربازی را به یکی از زیباترین خاطرات نسل گذشته ی ما تبدیل کرده. ملافه های سفیدی که گرفته بودیم کم کم دارند زرد می شوند. لباس ها و شلوارهای نظامیمان هم کثیف و تیره. چند روز دیگر قرار است خیلی ها بروند مرخصی شهرستان. من که تا پایانِ آموزشی فقط از مرخصی های داخل شهریم استفاده می کنم.
پاها بالاتر. بالاتر. آقای 73 پاها شکسته بالا نیاد. چقدر خسته ام. همه جای بدنم درد می کند. کلاس «تربیت بدنی» و رژه که پشت سر هم باشند آخرش همین می شود. روی تخت دراز کشیده ام و به تخت های خالی ای نگاه می کنم که سربازهایش چند ساعتیست رفته اند مرخصی. آن طرف پنجره پای کیوسک های تلفن هم خلوت شده. سربازهای دل نازک رفته اند خانه هایشان و من اینجا هستم. در پادگانی محصور میان کوه های بلند، سیم های خاردار و برج های نگهبانی. فرصتی ست که شاید دیگر تکرار نشود. برای آن چه که اسمش را خیلی ها زندگی نمی گذارند.
روز خوبی بود. مرخصی داخل شهری رفتیم. تاق بستان (کرمانشاه). عکس یادگاری هم گرفتیم. یک عکس پانزده نفره. کتابی هم درباره آثار باستانی و میراث فرهنگی این منطقه گرفته ام. صبح که با مینی بوس رفتیم داخل شهر نصف مسافران سرباز بودند. خیلی ها بعد از بیست روز از پادگان زده بودند بیرون. چقدر بیرون زدن از یک حصار بزرگ لذت بخش است. همه می خندیدند. حتی به شوخی هایی که اصلا خنده دار نبود. خندیدن در این شرایط تنها یک بهانه می خواهد. یک بهانه ی کوچک. شاید اگر کارگردان فیلم می شدم به بازیگرانم می گفتم که موقع آزادی از زندان بی خود و بی جهت بخندند. خوردن ذرت پخته، یک لیوان چای تلخ و کشیدن چند نخ سیگار بعد از بیرون زدن از پادگان لذتش آنقدر هست که مدت ها فراموشمان نشود. وسط چمن های یک بلوار نشسته ایم و ده دوازده نفری بربری داغ و پنیر می خوریم. تابلو شده ایم. همه نگاهمان می کنند. خیلی ها صمیمانه خوش و بش می کنند و خیلی ها هم مثل آن دو جوان موتور سواری که الان از کنارمان رد شدند از دور داد می زنند «آشخور چطوری؟». نحوه ی نگهداری از آثار باستانی در این جا آزارم می دهد. سرستون های هزار ساله را با شلنگ آب پاشی می کردند! معلوم نیست در سرمای زمستان، برف و یخ با این ها چه می کند. به عکس های کتاب نگاه می کنم و برای کشوری که ویران کننده ی تمدنش را ستایش می کند دلم می سوزد. چند نفری از بچه های زابل هم با ما بودند. وسط راه عابری به من گیر داده بوده که از دوستان زابلیت برایم «ناس» بگیر! با چه مصیبتی دکش کردیم رفت. دست بردار نبود. بیچاره ها سیاه سوخته هستند اما مصرف نمی کنند!
شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹
روز نوشته های سربازی (6)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...