بعد از دو هفته از این بیمارستان به آن بیمارستان رفتن و از این مطب به آن مطب پناه بردن کسی به آپاندیسش توجه نمی کند تا این که همین دیروز می ترکد. بعد هم شروع می کنند به تحلیل های آن چنانی که آدم را مجبور می کنند بدون هیچ دلیلی حق را به پزشک ها بدهد. نگهبانِ ورودی بخش می گوید قبل ترها هر کسی شکمش درد می کرده بی خود و بی جهت آپاندیسش را بیرون می کشیدند. اما حالا که می بینند صدای مردم بلند شده تا کسی آپاندیسش نترکد جراحی نمی شود. دکتر معالج می گوید عفونت کرده. هنوز جای عملش بخیه نخورده. از صبح تا حالا هم دو بار شستشویش داده اند. آرام بخش ها را خیلی دیر اما بالاخره تزریق کردند. تکه گوشت زشت ناجوری که داخل یک شیشه ی کوچک الکل معلق است را گذاشته اند روی میز کنار سرش. هر نیم ساعت یک بار یکی آن را بر می دارد و نگاهش می کند. همراهِ مریضِ کناری می گوید چند نفری از اهالی آبادیشان سرِ همین ترکیدن آپاندیس جانشان را از دست داده اند. می گوید باید شکرگزار باشیم که اگر بیمارستانی نبود و دکتری بعد قدر این همه نعمت را می دانستیم. بالاخره دو تا دستکش نایلونی بهمان دادند. بطری ادرار را از زیر پتو بیرون می کشم. مایع زرد رنگی که کمی هم به قرمز می زند را از برابر چشم هایم دور می کنم. از این بطری های بدشکل است که روی زمین بند نمی شوند. بیشترِ ادرار می ریزد کف توالت. برای بار دوم چشمم به ادرار پخش شده روی زمین می افتد. بالا می آورم. هر طور شده توالت را تمیز می کنم. بر می گردم داخل اتاق و زل می زنم به قطره های سرم. بیدار که می شوم هنوز خوابیده. صدای جیغ های مکرر زنی که دارد در بخش زایمان وضع حمل می کند همه را بیدار می کند. اصرار دارد نیم ساعتی سر جایش بلند شود. با قاطعیت می گویم نه. دو روز تمام است لب به آب و غذا نزده. دست و پا و صورتش را با آب خنک می کنم. دوباره اصرار می کند. با احتیاط از روی تخت بلندش می کنم. ملافه خونی شده. بوی عرق و خون حالش را بدتر کرده. ملافه ها و لباسش را عوض می کنم. اصرار دارد چند قدمی راه برود. دکتر توصیه کرده چند قدم بیشتر راه نرود اما باز هم اصرار می کند. نمی شود کاریش کرد. یعنی نمی توانم مانعش شوم چون خودم هم بودم همین کار را می کردم. بلند می شود و آرام آرام خودش را به سرویس های بهداشتی می رساند. از این که خودش این بار کارِ خودش را انجام داده خوشحال است. آدم کارش که به این جاها بکشد از این که خودش رفع حاجت بکند هم خوشحال می شود و حالا بیمارستان، این غول بزرگ پر درد آرام گرفته خوابیده. وسط راهرو قدم می زنم. نگهبان در ورودی حتی رمق ندارد بپرسد کی هستم و از کدام بخش آمده ام. پرستارها هم چند ساعتی ست پیدایشان نیست. اتاق های ایزوله، ایستگاه های خالی پرستاری و نوشته های روی تابلوی اعلانات برایم جذابیت ندارند. دوباره بر می گردم کنار پنجره روی صندلی و تکیه داده به تخت به یکی از اقوام پیرمان فکر می کنم که قبل از مردنش بیشتر از ده سال زمین گیر شده بود. هر لحظه اش بوی مرگ می داده. بوی عرق و ادرار و خون! مانده ام که زندگی ارزش این همه درد و رنج را دارد!
چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹
زندگی با طعم و بوی عرق و ادرار و خون
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...