چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۹

چیست که این همه خوره ی روانم شده؟!


رنجیده که رنجیده! رنجیده چون ماجرا آن طور که فکر می کند نبوده. رنجیده چون حاضر نیست حتی شرح ماجرا را از زبان شخص سومی بشنود! چون خیلی چیزها را نمی خواهد بپذیرد. نمی خواهد و یا نمی تواند بپذیرید که ما هم آدمی هستیم مثل خودش و یا آدمی نیستیم مثل خودش! اما بالاخره حوزه ی خصوصی داریم. شخصیت داریم. کار و زندگی داریم. باید کم کم عادت کنم. به بی خیالی. به بی تفاوتی. نادیده گرفتن. اشتباه نکنید. بی مسئولیتی جدای از این هاست. آخر چقدر آدم باید عذاب بکشد به خاطر این که کسی در دنیای خودش بی خود و بی جهت از دستمان رنجیده باشد. چند سال پیش روی تکه کاغذی که به گمانم حالا دیگر بازیافت شده باشد و برای خودش کارتن وسیله ی به درد بخوری شده باشد یا شانه ی تخم مرغی و یا شاید هم یک گوشه ای مثل خودم بی مصرف! در انتظار چرخه ی بازگشت به طبیعت افتاده باشد، به هر حال، روی تکه کاغذ مذکور نوشتم که تمام تلاشم را خواهم کرد که هیچ گاه کسی را نرنجانم! و حالا می دانم که نمی شود. تمام تلاش آدم و کلی آدم دیگر هم به جایی نمی رسد. بعضی ها همین طوری می رنجند! اصلا رنجبرند. چون عادت دارند بی خود و بی جهت انتظار داشته باشند. چون دو دو تا چهارتایشان مشکل دارد. چون فقط از زاویه ی دید خودشان نگاه می کنند. یک زمانی از این عبارت «رنجیده که رنجیده» متنفر بودم. می گفتم یعنی چه رنجیده که رنجیده. مگر زندگی چقدر ارزش دارد که آدم دل کسی را برنجاند. خب همین الانش هم می دانم که زندگی ارزش این حرف ها را ندارد. اما خب کم کم دارد دستم می آید که بعضی وقت ها نمی شود کاری کرد. همین طور که زندگی ارزشش را ندارد بعضی از آدم ها هم ارزشش را ندارند! از گفتن همین جمله ی آخر هم عذاب وجدان دارم! اما نمی شود انکارش کرد. بعضی ها واقعا عین زندگی اند. ارزشش را ندارند آدم خیلی جدیشان بگیرد! نمی دانم چرا باز هم کسی در گوشم نجوا می کند که رنجیده که رنجیده یعنی چه! بس کن آقا این هم شد حرف! مطمئن باشید ترس از مجازات اخروی هم نیست! شاید ترس از عواقب اجتماعی آن باشد که خودم زیاد آن را باور ندارم. پس چیست که این همه خوره ی روانم شده؟ که این همه می رنجاندم!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...