هشت نه سال پیش در یکی از همین روزها بود که در پارک جنگلی شهری که در آن تحصیل می کردم برنامه ای تدارک دیده بودند به اسم جشن آدم برفی ها. در شهری که بارش سنگین برف در پیشینه ی تاریخیش، مردم را به فکر تهیه ی سوخت و تعمیر وسایل گرمایشی و پینه کردن سقف های خانه هایشان می انداخت تا تفریح و سرگرمی، برگزاری جشن آدم برفی یک ابتکار خوب بود. کلی آدم ریخته بود آن جا. بچه هایی که از شدت سرما به زور دستشان را از جیبشان در می آوردند و به بزرگترهایشان اشاره می کردند که مثلا سیب بگذارند جای بینیش یا یک چوب دراز فرو کنند بین پاهایش که شبیه شخصیت فلان کارتون محبوبشان باشد. پدربزرگ هایی که تا دلت بخواهد برف دیده بودند اما آدم برفی نه! جوانترها هم آمده بودند. اما به نظر نمی رسید آدم برفی خیلی برایشان مهم باشد. آن روز واقعا نفهمیدم که دخترهایی که با گوشه ی چشم هم به آدم برفی ها نگاه نمی کردند چرا آمده بودند. شاید آمده بودند که چند ساعتی از خانه دور بمانند یا به قول دوستم برای آن که ما دزدکی چند تایی گلوله برف نثارشان کنیم! اما خیلی خوب می دانستم که ما چرا می رفتیم. زمانه ی عجیبی بود. شاید نسل های بعد هیچ وقت تجربه اش را نداشته باشند. برف بهانه ای بود که دخترها برای چند ساعت هم که شده از چادرهایشان جدا شوند (با چادر که نمی شد روی آن همه برف از سراشیبی بالا رفت!) و مثل دخترهای شمال اروپا لباس زمستانی بپوشند. زیباییشان صد چندان می شد و این صحنه ها بیشتر از آدم برفی ها برای من و دوستانم جذاب بودند. موقع برگشتن فرصتی شد که یک نظر آدم برفی هایی را که ساخته بودند ببینیم. حالا که فکر می کنم آن روز لذت بزرگتری بوده که هرگز به آن پی نبرده ام. لذت بودن آن همه آدم غریبه کنار هم به بهانه ی آدم برفی ها و یا اصلا به هر بهانه ای. بهانه ای شاید جدا از آن چه که در شهر می گذشته. چند تایی از آدم برفی ها فوق العاده بودند. چند تایی هم مجسمه ی یخی حیرت آور از مجسمه سازهای شهر. خوب یادم هست که یکی از دوستانم گفت احمق ها وقتی می دانند فردا صبح همه اش آب می شود چرا اینقدر انرژی تلف کرده اند. دوست دیگرم هم گفت حتما از آن عکس و فیلم می گیرند! عکس و فیلمش که می ماند. بالاخره قانع شدند و برگشتیم. من اما چرایی ساختن آن مجسمه ها را هنوز هم با خود دارم. یعنی مشابهش را با مثلا چوب یا فلز ساخته اند که بماند؟ شاید با یخ و برف صرفا تمرین می کرده اند؟ شاید هم به خاطر لذتی که در آن چند ساعت خاص می برده اند و یا عرضه کردن هنرشان به خودشان و آن چند صد نفر و علاقمند کردن دیگران به حرفه شان. نمی دانم. اما درک اثر هنری ای که هنرمندش از ناپایداری آن آگاه باشد برای هر کسی سخت است. یعنی همین که منِ بازدید کننده بعد از سال ها آن کارها و تصویرها را به خاطر دارم برای آن هنر موفقیتی محسوب می شود؟ اصلا تاثیر گذاری یک هنر چقدر وابسته به پایداری آن است؟ کلی جواب برای این سوال ها هست. اما آیا واقعا آن مجسمه سازها هدفشان همین هایی بوده که ما فکر می کنیم؟
پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۹
راز مجسمه های یخی
هشت نه سال پیش در یکی از همین روزها بود که در پارک جنگلی شهری که در آن تحصیل می کردم برنامه ای تدارک دیده بودند به اسم جشن آدم برفی ها. در شهری که بارش سنگین برف در پیشینه ی تاریخیش، مردم را به فکر تهیه ی سوخت و تعمیر وسایل گرمایشی و پینه کردن سقف های خانه هایشان می انداخت تا تفریح و سرگرمی، برگزاری جشن آدم برفی یک ابتکار خوب بود. کلی آدم ریخته بود آن جا. بچه هایی که از شدت سرما به زور دستشان را از جیبشان در می آوردند و به بزرگترهایشان اشاره می کردند که مثلا سیب بگذارند جای بینیش یا یک چوب دراز فرو کنند بین پاهایش که شبیه شخصیت فلان کارتون محبوبشان باشد. پدربزرگ هایی که تا دلت بخواهد برف دیده بودند اما آدم برفی نه! جوانترها هم آمده بودند. اما به نظر نمی رسید آدم برفی خیلی برایشان مهم باشد. آن روز واقعا نفهمیدم که دخترهایی که با گوشه ی چشم هم به آدم برفی ها نگاه نمی کردند چرا آمده بودند. شاید آمده بودند که چند ساعتی از خانه دور بمانند یا به قول دوستم برای آن که ما دزدکی چند تایی گلوله برف نثارشان کنیم! اما خیلی خوب می دانستم که ما چرا می رفتیم. زمانه ی عجیبی بود. شاید نسل های بعد هیچ وقت تجربه اش را نداشته باشند. برف بهانه ای بود که دخترها برای چند ساعت هم که شده از چادرهایشان جدا شوند (با چادر که نمی شد روی آن همه برف از سراشیبی بالا رفت!) و مثل دخترهای شمال اروپا لباس زمستانی بپوشند. زیباییشان صد چندان می شد و این صحنه ها بیشتر از آدم برفی ها برای من و دوستانم جذاب بودند. موقع برگشتن فرصتی شد که یک نظر آدم برفی هایی را که ساخته بودند ببینیم. حالا که فکر می کنم آن روز لذت بزرگتری بوده که هرگز به آن پی نبرده ام. لذت بودن آن همه آدم غریبه کنار هم به بهانه ی آدم برفی ها و یا اصلا به هر بهانه ای. بهانه ای شاید جدا از آن چه که در شهر می گذشته. چند تایی از آدم برفی ها فوق العاده بودند. چند تایی هم مجسمه ی یخی حیرت آور از مجسمه سازهای شهر. خوب یادم هست که یکی از دوستانم گفت احمق ها وقتی می دانند فردا صبح همه اش آب می شود چرا اینقدر انرژی تلف کرده اند. دوست دیگرم هم گفت حتما از آن عکس و فیلم می گیرند! عکس و فیلمش که می ماند. بالاخره قانع شدند و برگشتیم. من اما چرایی ساختن آن مجسمه ها را هنوز هم با خود دارم. یعنی مشابهش را با مثلا چوب یا فلز ساخته اند که بماند؟ شاید با یخ و برف صرفا تمرین می کرده اند؟ شاید هم به خاطر لذتی که در آن چند ساعت خاص می برده اند و یا عرضه کردن هنرشان به خودشان و آن چند صد نفر و علاقمند کردن دیگران به حرفه شان. نمی دانم. اما درک اثر هنری ای که هنرمندش از ناپایداری آن آگاه باشد برای هر کسی سخت است. یعنی همین که منِ بازدید کننده بعد از سال ها آن کارها و تصویرها را به خاطر دارم برای آن هنر موفقیتی محسوب می شود؟ اصلا تاثیر گذاری یک هنر چقدر وابسته به پایداری آن است؟ کلی جواب برای این سوال ها هست. اما آیا واقعا آن مجسمه سازها هدفشان همین هایی بوده که ما فکر می کنیم؟
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر