شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۹

گم شده


اگر یک روز مجبور به ازدواج شدم، می دهم اسم و عکسم را در تمام روزنامه های کثیر الانتشار چاپ کنند و بالای آن با فونت درشت بنویسند گم شده. بالاخره دختری تماس خواهد گرفت. نه برای دریافت مژدگانی و نه به خاطر ترحم و احساس وظیفه در مقابل اجتماع. چون فکر می کند که باید این کار را بکند. بدون هیچ شک و تردیدی گوشی اش را بر می دارد. شماره را که وارد می کند آب گلویش را قورت می دهد. اشک چشم هایش را که پاک می کند خش صدایش را صاف می کند و با لحنی کاملا جدی بدون آن که منتظر شود صدای کسی از پشت خط بیاید می گوید که مرا قبلا می شناخته و بهتر است تنهایم بگذارند! او تنها کسی است که می تواند همسر آینده ام باشد. او که تنهاییم را از من نخواهد گرفت!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...