سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹

ساده بگذریم از این همه قیل و قال


«کامو» در کتاب سقوطش از زبان «کلمانس» خاطره ای را بازگو می کند که مشابهش بارها در زندگی من اتفاق افتاده و امروز هم یکی از آن روزها بود. «کلمانس» پشت چراغ قرمز با موتور سواری برخورد لفظی و در نهایت فیزیکی پیدا می کند و با این که حق با او بوده و قدش بلندتر و قدرت بدنی اش بیشتر بوده و به قول خودش ترسو هم نبوده! اما بنا به دلایلی زمانی که به خودش می آید سیلی اش را خورده، طرف فرار کرده و صدای بوق های ممتد ماشین های پشت سرش وادارش می کند که شکست خورده و گیج و منگ به اتومبیلش برگردد و به راهش ادامه دهد. «کلمانس» در ادامه می گوید که مدت زمان زیادی را برای فراموش کردن این رخداد صرف کرده و پس از ختم ماجرا بارها آن صحنه را طوری که کتک خوردنش را تلافی کرده باشد، در ذهنش بازسازی کرده است. شبیه داستان نویسی که بارها داستانش را به عقب بر گرداند و هر بار آن را به گونه ای دیگر روایت کند تا بالاخره دق دلش خالی شود و آن طور که فشار آن تحقیر و به قول کامو «احساس بدبختی» را از خودش دور کند. امروز من هم بدون آن که تقصیری داشته باشم با یکی از همکارانم که تعادل روحی مناسبی ندارد درگیر شدم. هر چه تلاش کردم که کار به آن جا نکشد نشد. در حقیقت قربانی دعوای بین دو نفر دیگر شده بودم اما درگیری لفظی و تحقیرش ماند برای من. به واسطه ی شرایط محل کار و محیط بسته ی زندگیم نشد که پاسخ حرف هایش را از همان جنسی که گفته بود بدهم و همین مانده روی دلم. سنگینی می کند. از یک طرف دلم برایش می سوزد که آنقدر دلش و دنیایش کوچک است و مغزش هم چنان که جثه اش! از یک طرف هم دلم برای خودم می سوزد که درد می کشم و نمی توانم فریاد بزنم! حرف هایی که مثل سیلی بر یک طرفت وارد می آید و عیسی وار طرف دیگرت را برای سیلی بعدی پیش می کشی تا که شاید اندکی از احساس حقارت و بدبختی ات را کم کرده باشی و طرفت را به گونه ای دیگر زمین زده باشی. اما دردناک تر این که او هنوز پیروزمندانه به این فکر می کند که حق با او بوده و چه خوب کرده است که دهنش را تا جایی که توانسته باز کرده است! پس کی می رسد آن روزی که بتوانم ساده بگذرم از این همه قیل و از آن همه قال!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...