چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۹

پدرخوانده و من دچار ترس می شوم!


در فیلم «جزیره دکتر مورو» (از جان فرانکن هیمر) زمانی که بازیگر نقش اول داستان جزیره را با موجوداتِ نیمه آدم - نیمه حیوانش ترک کرده می گوید: «... نگاهی به دوستانم می اندازم و به خاطر می آورم علاقه ام را به مردمِ حیوانی. احساس می کنم که انگار خوی حیوانی در آن ها فوران کرده و آن ها نه کاملا حیوان هستند و نه کاملا انسان. بلکه ترکیب ناپایداری از هردو. به اندازه خلقت های ناپایدارِ مورو و من دچار ترس می شوم» واقعا مرز بین انسان و حیوان کجاست؟!
-------------------------------
«پدرخوانده» (از فرانسیس فورد کاپولا) را هم دوباره دیدم. هنوز هم دیدنش برایم لذت بخش است. آن بخش مردنِ «دن کورلئونه» (مارلون براندو) را هر چند وقت یکبار آدم باید ببیند تا یادش بیاید که بازیگری یعنی چه. صحنه گریه کردنش بعد از مرگ پسرش، صحنه ی رویارویی مایکل (آل پاچینو) با آن دختر سیسیلی و اصلا کل فیلم را آدم باید چند وقت یکبار ببیند. بعضی دیالوگ هایش هم مثل موسیقی پس زمینه فیلم و تن صدای مارلون براندو برای مدت ها با آدم می ماند. البته سخن گفتن از فیلمی که تقریبا هر عاشق سینمایی آن را دیده سخت است و قصد من تحلیل فیلم نبوده و نیست!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...