سال ها پیش تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که همه ی شخصیت های منفورش رقبای عشقی ام باشند. آن طور که باید نشد و اولین شکست عشقی ام در دنیای ملموس درونی ام رقم خورد. وقتی داستانی را برای دل خودت می نویسی نمی توانی با خودت دروغ بگویی و از این جا بود که رقبای عشقیم در داستانی که نوشتم مرا شکست دادند. من راوی داستان بودم. درست. اما از پیش بازنده هم نبودم. حقیقت داستان چیزی جز این نبود که بازی دست آن ها بود. نمی شد کاریش کرد. کنار آمدن و کوتاه آمدن یکی از رازهای بقای بشر بوده و هست. هر خدایی باید یک روز بپذیرد که دیگر کاری از دست او بر نمی آید. خاکِ زمینش را ببوسد. شکست را بپذیرد و مابقی عمرش را بر تنهایی خود حکومت کند. من نیز شکستم را پذیرفته بودم اما می بایست از چشم دیگران پنهانش می کردم. احمق ها هیچ گاه رازداران خوبی نبوده اند. پس تکه تکه اش کردم و به باد بی خیالیم سپردمش. آن هایی که پوچی زندگی را درک نمی کنند قادر به پذیرش واقعیت های زندگیشان نیستند!
یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹
کنار آمدن و کوتاه آمدن
سال ها پیش تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که همه ی شخصیت های منفورش رقبای عشقی ام باشند. آن طور که باید نشد و اولین شکست عشقی ام در دنیای ملموس درونی ام رقم خورد. وقتی داستانی را برای دل خودت می نویسی نمی توانی با خودت دروغ بگویی و از این جا بود که رقبای عشقیم در داستانی که نوشتم مرا شکست دادند. من راوی داستان بودم. درست. اما از پیش بازنده هم نبودم. حقیقت داستان چیزی جز این نبود که بازی دست آن ها بود. نمی شد کاریش کرد. کنار آمدن و کوتاه آمدن یکی از رازهای بقای بشر بوده و هست. هر خدایی باید یک روز بپذیرد که دیگر کاری از دست او بر نمی آید. خاکِ زمینش را ببوسد. شکست را بپذیرد و مابقی عمرش را بر تنهایی خود حکومت کند. من نیز شکستم را پذیرفته بودم اما می بایست از چشم دیگران پنهانش می کردم. احمق ها هیچ گاه رازداران خوبی نبوده اند. پس تکه تکه اش کردم و به باد بی خیالیم سپردمش. آن هایی که پوچی زندگی را درک نمی کنند قادر به پذیرش واقعیت های زندگیشان نیستند!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...