شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹

باید بروم. دیر یا زود!


شاید بالاخره باید اقرار کنم که نمی توانم از اینجا فرار کنم. بحث بر سر دل کندن نیست. من دلم هیچ جا بند نمی شود. نمی شود رفت. پدرم درست می گفت. خارج که هیچ. ما خیلی جاهای ایرانش را هم نمی توانیم برویم. من هر چه خیال می بافتم پدرم فقط می خندید. خنده هایش عاصیم کرده بود. می گفتم می شود با جیب خالی هم مسافرت کرد. رفت. دور شد از اینجا. دایی ام می گفت دنیا آنقدرها هم بی حساب و کتاب نیست. اگر راست می گویی با جیب خالی برو تا همین میدان خروجی شهر. راننده تاکسی های آشنا هم سوارت نمی کنند و تا این را می گفت همه هر هر می زدند زیر خنده. خب راست می گفت اما حرف من چیز دیگری بود. من حاضر بودم برای رسیدن به آرزوهایی که داشتم کنار خیابان کارتن خواب هم بشوم. کارگر ساختمانی هم بشوم. اصلا حاضر بودم توی معدن زغال سنگ هم جان بکنم. دایی ام اوایل می گفت خارج برای خارجی هاست! جای ماها نیست. بعدها کمی نظرش عوض شد. می گفت اینجا جای تو نیست! اما هیچ وقت جرئت نکرده تا به حال بگوید کاش بتوانی از این جا بروی. می گوید اینجا برای من کوچک است اما با رفتنم هیچ چیز درست نمی شود! پدرم که گوشش به حرف های من بدهکار نیست می خواهد یک کار دولتی پیدا کنم. صبح ساعت هفت و نیم بروم تا دو بعد از ظهر. زیاد از ساعت کاری هشت و نیم تا پنج بعد از ظهر خوشش نمی آید. فکر می کند که آدم درست و حسابی باید حقوق ماهیانه داشته باشد و به شدت معتقد است که این آب باریکه حتما باید باشد. می خواهد حقوق ماهیانه ام را کم کم پس انداز کنم و در همین بانک مسکن شعبه مرکزی شهرمان که خودش حساب دارد یک حساب پس انداز افتتاح کنم. کم کم از پول کارت اینترنت و هزینه های شخصی دیگرم کم کنم و هی با حسابم کار کنم تا بتوانم برای زمینی که احیانا آن اداره ی مذکور به کارمندانش می دهد و بالتبع به من هم خواهد داد وام بگیرم. یک خانه ی نقلی و جمع و جور داشته باشم و دست یک دختر به قول خودش پدر و مادر دار را بگیرم بگذارمش روی تخت دو نفره ی اتاق خوابمان تا برایش نوه بیاوریم. می گوید که می خواهد من برای خودم کسی باشم! اما نمی داند که این طور آدم نمی تواند برای خودش کسی باشد. این طور شاید بشود برای دیگران کسی شد! می خواهد اینجا بمانم و سرم توی لاک خودم باشد تا اقوام و آشنایان پشت سرمان چیز بدی نگویند و دائم می گوید که کاری نکنم که پس فردا مردم به ریشمان بخندند! به پدرم نمی شود گفت که اصلا گور بابای این ها که دست از سر زندگی ما بر نمی دارند. گور بابای این هایی که نمی گذارند برای خودمان زندگی کنیم و اینجاست که پدرم عمرا دلش نمی خواهد از اینجا تکان بخورم. می خواهد اینجا بمانم و قسمتی از یک امپراطوری خانوادگی باشم. یک امپراطوری عاطفی. همه دور هم. زیاد آرزوهای من را هم جدی نمی گیرد. می گوید ده سال تمام هم کار کنی شاید بتوانی آخرش دست زن و بچه ات را بگیری بروی مشهدی اصفهانی مازندرانی جایی. دست از این خیال پردازی هایت بردار. این کتاب ها مخت را خراب کرده اند. خراب. بگذارشان توی دو سه تا گونی. یک روز با هم آتششان می زنیم و بنشین زندگی ات را بکن. دست از این کامپیوتر و اینترنت و ماهواره هم بردار. این ها برای هیچ کس نان نمی شود. جیبت که خالی باشد برادرت هم احوالت را نمی پرسد. من به همه شان حق می دهم. آن ها همه درست می گویند. هیچ کس اینجا اشتباه نمی کند. من نمی خواهم نگران آینده باشم. نمی خواهم. یک روز سر به سرم گذاشته بود و می گفت مثلا فرض کن کارت پایان خدمتت را گرفتی. پاسپورتت هم درست شد. وسایلت را هم گذاشتی داخل چمدانت. بفرما. کجا می خواهی بروی. روی یکی دو میلیون تومان من معلم بازنشسته هم حساب کن. گفتم خب اولش می روم پیش یکی از همین وکلای مهاجرت. حرفم را قطع کرد و گفت زیاد به این تبلیغات شبکه های ماهواره ای نگاه کردی باورت شده. فکر کردی مشکلت دو روزه و سه سوته حل می شود. این طوری فقط پولت را هدر می دهی و دستت به هیچ کجا هم نمی رسد. گفتم اصلا از همین مرز عراق می روم. چند ماهی کارگری می کنم تا بشود یک کار مناسب تر پیدا کرد. دایی ام به حالت طنز تکرار می کند مناسب تر! مناسب تر! خودم را می زنم به نشنیدن و ادامه می دهم که ظرف یکی دو سال مجردی زندگی کردن و جان کندن بالاخره می شود پس اندازی کرد. نمی شود؟ حتی نمی گویند خب! دوباره ادامه می دهم که توی آن مدت هم می شود یک کاری کرد. مگر این همه مهاجر توی دنیا چطور مهاجرت می کنند. من هم یکی از آن ها. قرار نیست که توی کمپ بمانم و منتظر شانس و اقبال باشم. دلم هم نمی خواهد پناهندگی سیاسی بگیرم و برای شما و دیگران مشکل درست کنم. خیالتان تخت. می خندد و می گوید دور این یکی را خط بکش برو سراغ بعدی. گفتم اصلا می روم هند یا ارمنستان. به بهانه ی ادامه تحصیل یا با یکی از همین تورها می روم دوبی یا تایلند. به بهانه ی کار می مانم. ویزای کار می گیرم. (خودم هم می دانم چرت می گویم! اما باید یک چیزی بگویم!) یعنی بین این همه کشور یک جای خالی برای من نیست؟ اصلا می روم استرالیا کانگرو بچرانم! می گوید خب که رفتی کار کردی. یک مقدار پول هم فراهم شد برای تحصیلت. طوری این جملات را می گوید که انگار پولی فراهم نمی شود! یک لیسانس دیگر هم می گذاری کنار همین لیسانست. تازه تا آن زمان دکترا هم بگیری می شود همین لیسانس امروزت. آن هم اگر وزارت علوم مدرکت را تا آن زمان قبول کند. همین آلانش هم آقای دکتر گفتن لوث شده. این جا هم اگر بخواهی می توانی کار کنی. درس بخوانی. مدرک بگیری. می روی آنجا که چه. می خواهم بگویم که مگر می شود اینجا زندگی کرد اما پدر در ادامه ی حرف هایش جدی تر است. به برگشتنت فکر کن. چهل ساله بر می گردی! پس اندازهایت هم می شود خرج بلیط های برگشت و سوغات هایی که تازه اگر بیاوری! از کجا معلوم بعد برگشتنت پدری مانده باشد یا مادری. نه زنی. نه بچه ای. نه شغلی. این جا هم می توانی زبانت را تقویت کنی! اینجا هم می توانی هر غلطی که دلت خواست بکنی! آن ها همه درست می گویند اما اینجا جای من نیست! مگر آدم فقط برای پول و تحصیل است که می خواهد برود. آدم تا جوان است باید برود ببیند و یاد بگیرد. تجربه کند. زندگی کند! گیرم که هر چه می گویید درست باشد. خب هر تصمیم بزرگی هزینه می خواهد. اینجا ماندن هم خودش هزینه ی بزرگیست برای من! حالا تو بگو. تو دیگر چرا نرفتی. تو هم که شدی مثل این ها. زن و بچه و شغل دولتی و دغدغه ی پرداخت اقساط وام های بانکی. تو بمان اما من رفتنی ام. دیر یا زود.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...