دستم روی دستگیره ی در مانده بود که صدای خفه ی ناآشنایی از چند صد متر آن طرف تر می خواست که نروم. حرکات دست هایش مثل غریقی بود که ملتمسانه از سایه ی کم رنگی در ساحلی دور درخواست کمک کند. با این که تاکسی رفت و از نرفتنم اطمینان حاصل کرده بود اما سرعت گام هایش آهسته تر نشد. باید پیام مهمی داشته باشد. جلوتر که آمد بوی عرق تندش قبل تر آمد. قیافه اش برایم آشنا بود. اسمش را نمی دانستم. احوال پرسی گرمی کرد. از همان هایی که از موضع ضعف با آدم هم صحبت می شوند. گفت ببخشید شما به «رئال مادرید» نامه نوشتید؟ دیوانه نبود. نوشته بودم. اما خبرش از کجا رسیده بود. چه جذابیتی برای او داشت.
تابستان سال قبلش یک مجله ی پر از جدول های سه ستاره و چهار ستاره برای تعطیلات تابستانی خریده بودم. کنار یکی از جدول هایش آگهی زده بود که با هزار و هفتصد هشتصد تومان با هزاران شرکت و دانشگاه و باشگاه فوتبال مکاتبه کنید. خلاصه پولش را واریز کردم و بسته ی سفارشی رسید. آن وقت ها هنوز شهر ما اینترنت نداشت. اینترنت که هیچ حتی بعضی از ادارات دولتی هم کامپیوتر نداشتند. بسته را با اشتهایی وصف ناشدنی باز کردم. حدود صد صفحه کاغذ سایز آ چهار که پر از آدرس های پستی و اینترنتی بود با یک دفترچه ی راهنمای مکاتبه با چند ده متن نامه ی آماده ی به زبان انگلیسی. سال اول دبیرستان بودم. ریدینگ درس اول زبان انگلیسی مان را حفظ کرده بودم و فکر می کردم که در آینده ای نزدیک به زبان انگلیسی مسلط خواهم شد. علاقه ام به ارسال آن نامه ها آن هم به زبان انگلیسی آنقدر بود که یکی از بستگان را که معاون دبیرستان بود با اصرارهای مکررم وادار کردم که اجازه بدهد بازنویسی متون نامه ها را با کامپیوتر دبیرستانشان انجام بدهم. آن روزها در دبیرستان خودمان آن هم در کلاس فوق برنامه فقط برنامه نویسی داس می خواندیم. آن هم اکثرا تئوری و خیلی کم دستمان به کامپیوتر می خورد. کامپیوتر برای خودش ابهتی داشت. آن روز برای اولین بار با یک کامپیوتر تنها شدم. برای اولین بار از نزدیک با ویندوز روبه رو شدم. یاد گرفتم که با نرم افزار ورد تایپ کنم. کلمه به کلمه و حرف به حرف نامه های آماده را تایپ می کردم. هوا که تاریک شد و از مدرسه بیرون آمدیم پرینتِ چند نامه را در دست داشتم که از یک مدرک دانشگاهی برایم بسیار با ارزش تر بودند. حالا دغدغه ام شده بود هزینه ی پست خارجه. آن روزها معمولیش حدود دویست تومان بود. یادم هست که وقتی نامه ها را گذاشتم روی باجه ی پست، کارمند اداره ی پست نگاه تندی به من انداخت و گفت که باید بداند این نامه چیست، در غیر این صورت پستش نخواهد کرد. کلی برایش توضیح دادم. فکر می کرد که من کار بزرگی انجام داده ام. شاید چون پسرهایش از این کارها نکرده بودند. بعد از شنیدن حرف هایم با احترام خاصی با من صحبت می کرد. ما آدم ها وقتی که کسی کاری را که ما به ذهنمان خطور نکرده است انجام می دهد در نگاه اول فکر می کنیم که باید کار بسیار بزرگی انجام داده باشد. در حالی که در بیشتر موارد این طور نیست. کسی که دستش به هیچ سازی نخورده باشد مسلما نمی تواند سازی را بنوازد و کسی که در خانه ساز دارد لزوما نوازنده ی بزرگی نیست. حدود دو ماه بعد جواب چند تا از نامه هایم رسید. نامه ها را با پشتکاری باور نکردنی لغت به لغت ترجمه می کردم. نامه ای که به «رئال مادرید» نوشته بودم پاسخش هم انگلیسی بود. اما نامه ای که به «بایرن» نوشته بودم پاسخش آلمانی بود. از پاسخ رئال تا جایی که فهمیدم تقاضای کارت هواداری را نپذیرفته بود اما حاضر بود یک سری اجناس را در قبال هزینه ای به من بفروشد. حرف پول که شد بی خیال شدم چون نه پولی در بساط داشتم، نه از نزدیک دلار دیده بودم و نه می دانستم چطوری باید به یک حساب خارجی پول واریز کرد. اما بایرن فرمی برای پر کردن مشخصات فرستاده بود که احتمالا برای صدور کارت هواداری لازم داشتند. من اصراری به داشتن کارت هواداری نداشتم که مثلا کارتش را در دبیرستان به رخ دوستانم بکشم. خود نامه نگاری برایم جذاب بود. فرم را به معلم دبیرستانمان نشان دادم. گفت باید دیکشنری آلمانی به انگلیسی پیدا کنی. بعد انگلیسیش را فارسی کنی. نبود. انگلیسی به فارسیش را هم به زور پیدا کرده بودم. بی خیال آن هم شدم. نامه های بعدی هم داستان های خودشان را داشتند. مدتی همین کارها را ادامه دادم تا پدرم که همیشه از کارهای متفرقه ام شاکی بود مخالفت جدی اش را به طرز شدیدی با هر گونه فعالیت غیر درسی اعلام کرد. هر چند که بعضی وقت ها نامه ها و مجله هایی که فرستاده شده بود را به مهمان ها نشان می داد و از یک طرف افتخار می کرد که پسرش با خارج از کشور نامه نگاری می کند اما از طرف دیگر چون می دانست کار بی فایده و بی ارزشیست از ادامه دادنش منعم می کرد. بگذریم. من نقطه چین های نامه های آماده را پر می کردم و می فرستادم و از آن طرف برایم مجله می رسید. اما کسانی که از جزئیات خبر نداشتند فکر می کردند که من آنقدر زبانم پیشرفت کرده که بعد از خواندن چند ریدینگ انگلیسی آن هم در دبیرستان های ایران تسلط کافی و وافی پیدا کرده ام.
بعد از این سوالی که در ایستگاه تاکسی از من پرسیده شد فهمیدم که داستان نامه نگاری من خیلی جاها پیچیده و خیلی ها بی خود و بی جهت کفشان بریده. این موضوع بزرگنمایی همیشه ذهنم را به خودش مشغول می کند. جامعه ای که عینکش گاه بعضی چیزهای کوچک را آنقدر بزرگ می کند که چشمانش دیگر جایی را نمی بیند!