بیشتر از هر زمان دیگری سفیدی موهای سرم توجه دیگران را جلب می کند. با سفید شدن ده دوازده عدد از موهای ریشم تاسفشان بیشتر هم شده. بعضی جمله ها طبق یک عادتِ عمومی گفته می شوند. از یک جور حافظه ی جمعی می آیند. واکنشی هستند آماده در برابر مسئله ای رایج. مثلا وقتی جوان بیست و پنج ساله ای مثل من بیشتر موهای سرش سفید شده باشد و چند دانه ای هم موی سفید زیر چانه اش برق بزند همه باید در اولین اظهار نظرشان با خنده بگویند که باید کم کم آستین هایشان را برایم بالا بزنند و یا این که از پیری زودرس جوان های امروز و مشکل های جامعه بگویند و عده ای هم در حوزه ی علم ژنتیک اظهار فضل کنند. یکی از اقواممان معتقد است که من یک ویژگی منحصر به فرد دارم که کمتر جوانی از آن برخوردار است. مسن ترها خیلی صمیمانه مرا به جمعشان راه می دهند و هم سن و سال هایم هم بیشتر از حد معمول با من رابطه برقرار می کنند و این را بیشتر از موهای جو گندمیِ از پیشانی تنک شده ی نه چندان دلچسپِ یک جوان بیست و پنج ساله می داند. بعضی وقت ها به این فکر می کنم که سفیدی موهایم یک جور علامت مشخصه شده. مثلا اگر کسی اسمم را نداند و بخواهد نشانی از من به کسی بدهد شاید بگوید همان جوان بیست و چند ساله ای که موهایش تا نصفه سفید شده. این دسته از خصوصیات برای خود آدم هم که عادی شوند به دیگران یک حس سرد و غریب می دهند. مثل حس زیبا و گرمی نیست که از بلند قد بودن یک نفر حکایت کند. حس سردی مثل خطاب کردن آدمی با واژه ی دراز. بعضی از نزدیکانم که اکثرا جزء آدم های «الکی روحیه ساز و دل خوش کن» اطرافم هستند تا «حقیقت گوهای رک و روحیه خراب کن»، همیشه از ظرافت موهای جو گندمی می گویند. بعضی هایشان هم اصرار دارند که از رنگ مو استفاده کنم. اما دو سه سالی ست که تقریبا نسبت به این قضیه بی تفاوت شده ام. نمی خواهم در بند رنگ مو یا همین شامپوهای جدید باشم که موقع شستن موها را هم رنگ می زنند. برای کسی که چند روز یک بار هم شانه به موهایش نمی خورد، هفته ای یکی دو بار رنگ کردن موها و برنامه ریزی برای خرید رنگ موی با مارک و شماره ی رنگ خاص و شامپوی جدیدی که بعضی وقت ها نایاب بشود، قابل تحمل نیست. آن هم زمانی که عده ای در مورد استفاده کردن از این رنگ موها و شامپوها برای کسانی مثل من که پتانسیل ریزش مو دارند هشدار بدهند. این موهایی که در آسیاب سفید شده اند و از نشستن برف بر سبزه ی بهار زندگیم می گویند حتی اگر بخشی از شخصیت درونی مرا نساخته باشند، که ساخته اند، بخشی از شخصیتی شده اند که دیگران می شناسندش. با سفیدیشان کنار آمده ام اما هنوز به ریزششان عادت نکرده ام. جالب این که بعد از سال ها یک نکته ی بسیار مثبت در آن یافته ام و آن این است که آدم وقتی موهایش از جوانی سفید بشود پیریش را دیگر حتی با شیار پیشانی و چروک چشم و درد مهره های گردن و کمر هم جدی نمی گیرد. برای من که اگر تا آن زمان زنده بمانم بی گمان همین خواهد بود!
شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۹
موهایی که در آسیاب سفید می شوند!
بیشتر از هر زمان دیگری سفیدی موهای سرم توجه دیگران را جلب می کند. با سفید شدن ده دوازده عدد از موهای ریشم تاسفشان بیشتر هم شده. بعضی جمله ها طبق یک عادتِ عمومی گفته می شوند. از یک جور حافظه ی جمعی می آیند. واکنشی هستند آماده در برابر مسئله ای رایج. مثلا وقتی جوان بیست و پنج ساله ای مثل من بیشتر موهای سرش سفید شده باشد و چند دانه ای هم موی سفید زیر چانه اش برق بزند همه باید در اولین اظهار نظرشان با خنده بگویند که باید کم کم آستین هایشان را برایم بالا بزنند و یا این که از پیری زودرس جوان های امروز و مشکل های جامعه بگویند و عده ای هم در حوزه ی علم ژنتیک اظهار فضل کنند. یکی از اقواممان معتقد است که من یک ویژگی منحصر به فرد دارم که کمتر جوانی از آن برخوردار است. مسن ترها خیلی صمیمانه مرا به جمعشان راه می دهند و هم سن و سال هایم هم بیشتر از حد معمول با من رابطه برقرار می کنند و این را بیشتر از موهای جو گندمیِ از پیشانی تنک شده ی نه چندان دلچسپِ یک جوان بیست و پنج ساله می داند. بعضی وقت ها به این فکر می کنم که سفیدی موهایم یک جور علامت مشخصه شده. مثلا اگر کسی اسمم را نداند و بخواهد نشانی از من به کسی بدهد شاید بگوید همان جوان بیست و چند ساله ای که موهایش تا نصفه سفید شده. این دسته از خصوصیات برای خود آدم هم که عادی شوند به دیگران یک حس سرد و غریب می دهند. مثل حس زیبا و گرمی نیست که از بلند قد بودن یک نفر حکایت کند. حس سردی مثل خطاب کردن آدمی با واژه ی دراز. بعضی از نزدیکانم که اکثرا جزء آدم های «الکی روحیه ساز و دل خوش کن» اطرافم هستند تا «حقیقت گوهای رک و روحیه خراب کن»، همیشه از ظرافت موهای جو گندمی می گویند. بعضی هایشان هم اصرار دارند که از رنگ مو استفاده کنم. اما دو سه سالی ست که تقریبا نسبت به این قضیه بی تفاوت شده ام. نمی خواهم در بند رنگ مو یا همین شامپوهای جدید باشم که موقع شستن موها را هم رنگ می زنند. برای کسی که چند روز یک بار هم شانه به موهایش نمی خورد، هفته ای یکی دو بار رنگ کردن موها و برنامه ریزی برای خرید رنگ موی با مارک و شماره ی رنگ خاص و شامپوی جدیدی که بعضی وقت ها نایاب بشود، قابل تحمل نیست. آن هم زمانی که عده ای در مورد استفاده کردن از این رنگ موها و شامپوها برای کسانی مثل من که پتانسیل ریزش مو دارند هشدار بدهند. این موهایی که در آسیاب سفید شده اند و از نشستن برف بر سبزه ی بهار زندگیم می گویند حتی اگر بخشی از شخصیت درونی مرا نساخته باشند، که ساخته اند، بخشی از شخصیتی شده اند که دیگران می شناسندش. با سفیدیشان کنار آمده ام اما هنوز به ریزششان عادت نکرده ام. جالب این که بعد از سال ها یک نکته ی بسیار مثبت در آن یافته ام و آن این است که آدم وقتی موهایش از جوانی سفید بشود پیریش را دیگر حتی با شیار پیشانی و چروک چشم و درد مهره های گردن و کمر هم جدی نمی گیرد. برای من که اگر تا آن زمان زنده بمانم بی گمان همین خواهد بود!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...