پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

روزت مبارک است مادر


سلام مادر. یادت هست؟ این چه سوالیست که می پرسم. البته که یادت هست. هم من یادم هست. هم تو و هم برادرم. برادرم کلاس دوم بود. من کلاس پنجم . آن روزها هنوز پاشنه ی پاهایت ترک نخورده، دور چشم هایت چروک نیفتاده، رگ های پایت آبی نشده و موهایت سفید نبود و عینک نداشتی. آن عصر پاییزی را هیچ کداممان فراموش نمی کنیم. شیفت بعد از ظهر بودیم. قبل از رفتن به مدرسه پول هایمان را از قلک هایمان در آوردیم. باید آن قلک های فلزی سیاه را یادت باشد که داییم از بانک برایمان آورده بود. کلیدهایش را با چه مصیبتی پیدا کردیم. گوشه ی تاقچه گذاشته بودیدش. زیر همان روانداز پلاستیکی کِرِمی رنگ که با هم از دستفروش سرکوچه خریدیم. از مدرسه که بر گشتیم به تمام مغازه هایی که فکر می کردیم وسایل زنانه داشته باشند سرک کشیدیم. تا قبل از آن روز خانه ی ما «روز مادر» نداشت. مثل «جشن تولد» و «سالگرد ازدواج» می ماند. برنامه های تلویزیونی از روز مادر می گفتند و شعر و سرود پخش می کردند. ما هم می خواستیم برای مادرمان کادو بخریم. یادش بخیر. هوا تاریک شده بود. مغازه ها کم کم تعطیل می شدند. هنوز تصمیم نگرفته بودیم. به کادوهای بقیه نگاه می کردیم و پول خودمان. نمی رسید. به برادرم گفتم شانه ی مادرم شکسته. یکی از همان شانه های پلاستیکی بخریم. قرمزش را خریدیم. برادرم پیشنهادش همچنان جوراب زنانه بود. می شد با سر و کله زدن تخفیف بگیریم و بخریمش. همین کار را هم کردیم. برادرم خاطره های بچگیش را زیاد به یاد نمی آورد. من هم اگر نصف روز را با گوشی موبایلم سر کنم فراموشی می گیرم. اگر یادش بود برایش از آن لحظه هایی می گفتم که کادو را به مادرم دادیم. کادویی که کاغذ کادو نداشت. یک شانه ی پلاستیکی و یک جوراب. شما هم اگر جای من بودید موقع نوشتن گریه می کردید. سالِ بعد من برای ادامه ی تحصیلی که هیچ وقت ارزشش را نداشت از شهرمان رفته بودم. برادرم کادو خریده بود به جای هر دو تایمان. من دیگر هیچ وقت برای مادرم کادو نخریدم. چون یا خانه نبودم یا فراموش می کردم. مادرم چند وقتیست که پاهایش درد می کند. واریس دارد. پدرم هی اصرار می کرد که پیش این دکتر متخصص جدید ویزیت بگیرد. چند روز پیش رفته بود. نگفته بود واریس دارد. گفته بود استخوان هایش درد می کند. علائمِ استخوان درد من را توضیح داده بود. داروهایش را هم برای من گرفته بود. آخر هر چقدر در این چند ماهه اصرار کرد که برای استخوان دردم پیش دکتر بروم زیر بار نرفتم. آنقدر نرفتم که خودش به جای من رفت. هر روز یک لیوان شیر و مشتی قرص کلسیم می آورد و اصرار می کند سر بکشم. آدم نمی تواند خودش را بگذارد جای مادرش. نمی شود تا این اندازه فداکار بود.عجب ما آدم های ناسپاسی هستیم. امشب شام منزل یکی از اقوام دعوت داشتیم. برای مادرشان کادو خریده بودند. ای وای. ای وای. تو نگو روز مادر بوده. از دور به مادرم نگاه کردم. زل زده بود به دخترهای فامیلمان که مادرشان را می بوسیدند. نه این که انتظار داشته باشد. شاید دلش می خواست ما هم همین کار را می کردیم. خجالت کشیدم. میخواستم موقع برگشتن برایش کادو بخرم. به جیب هایم که نگاه کردم منصرف شدم. زمانه دیگر زمانه ی شانه ی پلاستیکی و جوراب خریدن نیست. جوان های بیکار و بی پس انداز همیشه باید سرشان را پایین بگیرند. این روزها همه برای مادرشان سکه و گردنبند می خرند. فقط در فیلم های بالیوود است که پسری به خودش اجازه می دهد دستِ خالی به مادرش بگوید روزت مبارک. این ها را برای دل خودم نوشتم. تو هیچ وقت نمی خوانیشان اما روزت مبارک است مادر!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...