پرسیدم آن روزهایی که در «خط مقدم جبهه» بوده کسی را هم کشته؟ سیاهی چشم هایش رفت و آن قدر که تمام چروک های صورتش را مرور کنم گوشه ی چشم هایش ایستاد. این سوال ها که فکر کردن نمی خواهد. آدم وقتی کسی را کشته باشد هیچ وقت فراموشش نمی شود. سیاهی چشم هایش که بر می گردد طوری که بخواهد یک قانون طبیعی را بازگو کند می گوید در جنگ کسی که نکشد کشته می شود. این پاسخ سوال من نبود. پرسیدم که آیا واقعا کسی را کشته یا نه. آدم هایی که با این ظرافت طفره می روند همیشه واقعیتی نگفته در سینه دارند. می گوید آدم وقتی پشت سنگر تیراندازی می کند یا خمپاره می اندازد نمی داند که چند کیلومتر آن طرف تر کسی را کشته یا نه. گفتم من اگر پشت آن خاکریز بودم اسلحه ام را به سمت آسمان نشانه می گرفتم تا هیچ وقت بعدها به این فکر نکنم که مبادا کسی را کشته باشم. دستش را می گذارد روی شانه هایم و می گوید اگر کسی برای کشتنت آمده باشد چکار می کنی؟ ته دلم می گویم فرار می کنم اما چون پاسخ احمقانه ایست عاجزانه در جوابش سکوت می کنم. سرجایش ایستاده بود اما هر لحظه احساس می کردم نزدیک تر می شود. چشم از من بر نمی داشت. جواب می خواست. از وطن می گفت. از ناموس. از شرف. گفتم از کشتن آدم ها می ترسم. گفت پایش که برسد تو هم آدم می کشی. ما همه قاتلان بالقوه ای هستیم. ساعت ها از جنگ و کشتار گفتیم. از جنگ«آوران»، از جنگ«افروزان». از جنگ«جویان». از سر«بازان». چند هفته ی بعد من هم باید لباس سربازی می پوشیدم. سربازی که حاضر بود کشته شود اما نکشد. سربازی ترسو. سربازی خائن. سربازی که حالا خودش پشت خاکریز دراز کشیده و گریه می کند. صدای سربازان دشمن را که می شنود. بلند می شود. اسلحه اش را از حالت تک تیر خارج می کند. رگباری از تیر به سمت دشمن شلیک می شود. حالا او خودش را، وطنش را و ناموسش را نجات داده است. قهرمانی که به تعداد گلوله هایش آدم کشته است. تصور آن لحظه ها هم مشکل است.
می گوید متجاوز آدم نیست پس کشتنش قتل نیست. مثل کشتن یک حیوان است. یک جور قربانی کردنش می داند. در راه وطن. در راه خدا. آن قدر خشم توی صورتش هست که حالا هم تفنگ دستش باشد دوباره همان هایی را که کشته می کشد. به او اطمینان می دهم که حق با اوست تا از عصبانیتش کاسته باشم. حق با اوست. حق با همه ی قربانیان جنگ است. همه ی آن ها که به جنگ می روند حتی اگر زنده و سالم برگردند قربانیان جنگند. همه ی آن ها که در کشورشان جنگ برپا می شود حتی اگر به جنگ نروند قربانیان جنگند. جنگ منطق خودش را دارد. انسانیت سرش نمی شود!