یک روز در یکی از همین خیابان های شهر که مرا در کنج خود جای داده است دستِ دختر بچه ی کوچکت را گرفته ای و می روی. نه. هنوز ازدواج نکرده ای. پاکتِ میوه در بغل، از کنار دکه ی روزنامه ای رد می شوی. نه. آدم های خوشبخت که روزنامه نمی خوانند. میوه هایشان را هم می دهند کلفت ها بخرند. یک روز در یکی از همین خیابان های شهر وقتی که ماشینت را پارک می کنی چشمانمان به هم می افتد. آپارتمان و حیاط و چراغ های آن طرف مال توست. پیاده روهای این طرف با چراغ های سوخته اش مال من. به یادت هستم. به یادم می آوری. نه. تو هیچ کس را به یاد نمی آوری. خودت را به آن راه بزن. چشمانم از فرط خماری بسته می شوند. بازشان که می کنم در برابرم ایستاده ای. من خوبم. تو خوبی. همه خوبند و هیچ کس از هیچ کس هیچ چیز نمی خواهد جز یک پاکت سیگار و آن اندازه پول که بشود برای چند ساعت خودش را بسازد. ساندویچی که برایم خریده ای را گاز می زنم و تو که در برابرم نشسته ای گریه نکن. یکی از همین روزها خلاص می شوم. خلاص. یک جو غیرت می خواهد. به گمانم هنوز دارمش. کجا رفتی؟ شما او را ندیده اید. بهانه ی شعرهایم را می گویم. نه. تو رفته ای. تو هیچ وقت نبوده ای. ساندویچ را دختری برای من خریده است که شبیه سال های دور اوست. گفتم گریه نکن بابایی. بالاخره یک روز می میرم و خلاص می شویم. هنوز ایستاده و گریه می کند. می خواهم دخترم باشد. همه ی پدرها باید دختری داشته باشند تا برایشان گریه کند. اما من که. نه. باید دختر تو باشد. ها؟ اگر دختر توست پس چرا برای من گریه می کند. بگو بخندد. حال و روزگار من خنده کم دارد. صدای زمین خوردن سکه ی عابری خیالت را دوباره از من گرفته است. نه. تو رفته ای. نیستی. هیچ گاه نبوده ای. یک روز در یکی از همین خیابان های شهر رو به روی یک کتابفروشی ایستاده ای. اسم من از روی جلد یک کتاب صدایت می زند. اما تو رفته ای. برای همیشه رفته ای.
جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۹
برای همیشه رفته ای
یک روز در یکی از همین خیابان های شهر که مرا در کنج خود جای داده است دستِ دختر بچه ی کوچکت را گرفته ای و می روی. نه. هنوز ازدواج نکرده ای. پاکتِ میوه در بغل، از کنار دکه ی روزنامه ای رد می شوی. نه. آدم های خوشبخت که روزنامه نمی خوانند. میوه هایشان را هم می دهند کلفت ها بخرند. یک روز در یکی از همین خیابان های شهر وقتی که ماشینت را پارک می کنی چشمانمان به هم می افتد. آپارتمان و حیاط و چراغ های آن طرف مال توست. پیاده روهای این طرف با چراغ های سوخته اش مال من. به یادت هستم. به یادم می آوری. نه. تو هیچ کس را به یاد نمی آوری. خودت را به آن راه بزن. چشمانم از فرط خماری بسته می شوند. بازشان که می کنم در برابرم ایستاده ای. من خوبم. تو خوبی. همه خوبند و هیچ کس از هیچ کس هیچ چیز نمی خواهد جز یک پاکت سیگار و آن اندازه پول که بشود برای چند ساعت خودش را بسازد. ساندویچی که برایم خریده ای را گاز می زنم و تو که در برابرم نشسته ای گریه نکن. یکی از همین روزها خلاص می شوم. خلاص. یک جو غیرت می خواهد. به گمانم هنوز دارمش. کجا رفتی؟ شما او را ندیده اید. بهانه ی شعرهایم را می گویم. نه. تو رفته ای. تو هیچ وقت نبوده ای. ساندویچ را دختری برای من خریده است که شبیه سال های دور اوست. گفتم گریه نکن بابایی. بالاخره یک روز می میرم و خلاص می شویم. هنوز ایستاده و گریه می کند. می خواهم دخترم باشد. همه ی پدرها باید دختری داشته باشند تا برایشان گریه کند. اما من که. نه. باید دختر تو باشد. ها؟ اگر دختر توست پس چرا برای من گریه می کند. بگو بخندد. حال و روزگار من خنده کم دارد. صدای زمین خوردن سکه ی عابری خیالت را دوباره از من گرفته است. نه. تو رفته ای. نیستی. هیچ گاه نبوده ای. یک روز در یکی از همین خیابان های شهر رو به روی یک کتابفروشی ایستاده ای. اسم من از روی جلد یک کتاب صدایت می زند. اما تو رفته ای. برای همیشه رفته ای.
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...