فقط در چند دقیقه. یک دیالوگ به همراه یک تصویر از فیلمی که هیچ وقت آن را ندیده ای. یک کاریکاتور که برداشتی از آن در زیرش نوشته شده و حتی به تو اجازه فکر کردن هم نمی دهد. چند خط متن زیبا که دوستشان داری. شبیه تصویر چمنزاری زیبا در کنار جاده ای که در یک عصر آرام بی آن که در آن قدم زده باشی سرخوشت کرده باشد و ناگهان یک متن از گذشته ای دور و پر از افسوس و اندوه و چند ثانیه بعد با چند خط شعر به هر چه که هست و نیست امیدوار می شوی. لابه لای تمام این حرف و حدیث ها چیزی هست که پیدایش نمی کنم. صدای باران اردیبهشتی را گاه به گاه از کانال کولر میشنوم. کمی بیشتر یا کمی کمتر از نه ساعت نشسته در یک اتاق دوازده متر مربعی. بیست دقیقه پیاده روی. دو ساعت در اتوبوس و تاکسی و مابقی روی یک زیر انداز دو متر در دو متر. زانوهایت را مدام خم و راست می کنی و گردنت را چپ و راست. از این صفحه به آن صفحه. این اعداد و این کدها و این نمودارها باید روزی تو را از این دوازده متر اتاق و چهار متر مربع زیر انداز دور کند. اتاقی که صدای موتور یخچالش، شعله آبی لرزان آب گرمکنش، صداها و تصاویر گاه و بی گاه تلویزیونش، پیچیدن صدای قطره های باران در کانال کولرش و صدای هواپیماهای عبوری از پنجره اش از حضور هم اتاقی ات پر رنگ تر است. خواب نزدیک شده. فقط در چند دقیقه. یک دیالوگ به همراه یک تصویر ...
پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۵
قبرستان حافظیه
دست فروشها دارند بساطشان را جمع میکنند و چند زن که آخرین چک و چانه هایشان را می زنند. بلیط سه هزار تومانی را با اکراه به نگهبان دم در میدهم که حتی به صورت بازدید کننده ها نگاه هم نمی کند. از همان ورودی عده ای دارند با گل ها و بوته ها عکس می گیرند. از پله ها که بالا می روی جماعتی عجیب دور هم جمع شده اند و مدام از زوایای مختلف از هم عکس می گیرند. من فکر میکنم بخشی زیادی از محبوبیت حافظ به خاطر همین شکل ظاهری آرامگاه است هم چنان که من همیشه ناخودآگاه فردوسی را با تصویر مجسمه ی میدان فردوسی تصور میکنم که حتما آن طور نیست! دو نفر که به گمانم فرانسوی باشند دارند با صدای بلند چیزهایی را می خوانند که شاید ترجمه ی شعرهای حافظ باشد. دختری که از این صحنه به هیجان آمده از آنها می خواهد که انگشتشان را روی سنگ قبر بگذارند تا از آنها عکس بگیرد و در نهایت بابت عکسی که گرفته است از آن ها تشکری حقیرانه می کند! با این که دوست داشتم شعر روی سنگ قبر را بخوانم اما اینقدر همه چیز آن طور نبود که فکر می کردم دور می شوم از آن جمع که نمی فهمیدمشان. آن طرفتر گورستان کوچکی است که اصلا دوست ندارم چیزی راجع به آن بدانم اما یک قاب تصویر از دختر و پسری که کنار یک قبر نشسته اند و شعر می خوانند وادارم میکند که بروم صاحبت آن قبر را بشناسم. کمی که جلوتر میروم مطمئن میشوم که صاحب قبر اصلاً مهم نیست و از نیمه ی راه بر میگردم. آن طرف دیگر بساط خرده فروشی ای باز کرده اند که بیشتر شبیه نمایشگاه های کاردستی زندان یا بهزیستی است و پیرمردی خسته از پیاده روی، معرکه گرفته و با جمعیت گرداگرد دارند درباره کوروش صحبت می کنند و من فکر می کنم این کوروش باید جایی غیر از بزرگراه ستاری باشد! انتهای شب است و شیراز هم خسته. به هتل بر گردم.
حالا من هم تصاویر ذهنیم از حافظیه همان گل و بوته های ورودی، هشت ستون زیبا، یک حوض مستطیلی ساکن در تاریکی شب، درخت های نارنجی که خبری از بوی بهار نارنجشان نیست و دیوارهای با سوراخ های گله به گله که زیباترین تصویر من از شیراز است.
چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۲
نکند سنگفرش ها را
روبروی خیابان پنجم (اول یا سومش را نمی دانم) گالری کوچکی ست. دو سالی ست گاه به گاه از روبروی آن رد می شوم. تا به حال هیچ وقت پایم را آن جا نگذاشته ام. چند خیابان پایین تر، سینما آزادی ست. در این مدت هر روز حداقل دو بار از جلوی آن رد شده ام. حتی یک بار هم از پله های آن بالا نرفته ام. اگر قرار است یک تصویر زیبا یا یک فیلم تاثیر گذار روی آدم اثر گذار باشد در همین سال های جوانی ست که باید لذتش زیر زبانت آب شود و آرامشش رخنه کند توی وجودت و طوفان حس بودن را در تو جاری کند. تو هی بین صفحه های تکنیکال یک محصول کنترل و اف بزن و دنبال پول بگرد. تلفن بزن و بحث کن و به خاطر اجاره خانه و شهریه دانشگاه و خورد و خوراک و تعمیر کفش و عوض کردن پیراهن رنگ و رو رفته ات ادبیات احمقانه ی بازار را زندگی کن. شاید اگر کسی دیگر این حرف ها را می زد می گفتم نه. اگر علاقه داشتی دو ساعت مرخصی می گرفتی و یک فیلم خوب را که نشان کرده بودی می دیدی یا سری به یکی از نمایشگاه ها و موزه های دور و برت می زدی. دو تا بلیط کنسرت می گرفتی برای شب یک روز تعطیل. و بدون شک این بحث هیچ وقت به نتیجه نمی رسید. چون حق با همه است. تشنگی از یک حد خاص که بگذرد آدم در حال احتضار هم باشد خودش را می رساند به نزدیک ترین شیر آب. مشکل اینجاست که گاهی آدم تشنگی هم یادش می رود و زندگی طوری عطشش را فرو می نشاند که با سر کشیدن یک آب معدنی باورش می شود که از چشمه های کوه های سبلان آب می خورد. تو می توانی صبح که از خواب بیدار شدی از بین دانشگاه و محل کارت یکی را انتخاب کنی. از بین کارفرما و استادت یکی. از بین هم کلاسی و هم کارت یکی. از بین موفقیت در کارت و موفقیت در تحصیلت یکی. و یا اصلا هیچ کدامش را! حال آن که از سر نیاز هر دو را می خواهی. پس روز هایت را تقسیم می کنی. و ناچار کارت را تقسیم می کنی. حقوقت را تقسیم می کنی. تحملت را تقسیم می کنی. محبتت را تقسیم می کنی. زندگی ریاضی اش طور دیگریست. این تقسیم ها محاسبات را بر هم می زند. حقوقت که نصف می شود روی تحملت و تحملت روی محبتت و و و همه چیز روی همه چیز تاثیر غیر قابل پیش بینی ای می گذارد. گاهی نیرویی باور نکردی پیدا می کنی و چندین کار را باهم و به طرز باور نکردنی ای درست انجام می دهی و گاهی آنقدر کم می آوری که از انجام دادن ساده ترین کارهای روزمره ات در می مانی. اینجاست که گاهی یادت می رود که دنبال چه هستی. دنبال نوشتن یک مقاله. گرفتن پذیرش از یک دانشگاه درست و حسابی. گرفتن ویزای کار. راه انداختن یک شرکت موفق. یک کار بزرگ طوری که تکانی بخوری. بپری. یا اصلا فرار کنی از وضعیت موجودت. دیگر حالم به هم می خورد از این حرف ها. آدم باید خیلی کارش درست باشد که از این لابیرنت دشوار راهش را بی آن که کار از کار بگذرد پیدا کند. سرت را که بلند می کنی شهرداری دارد کف پوش خیابان ها را عوض می کند. سنگفرش هایی را که سال ها روی آن قدم می زدیم را دارند عوض می کنند.
وارونگی
ترافیک و سرما و دود. رادیو بر کوتاه ترین داستان دنیا یک شاهنامه مقدمه می خواند. گریزی نیست از شهری که لانه کرده توی سرت. تهران شهر آرزوهای ناچار است یا ناچاری آرزوها. زیر نگاه های مدعی پشت فرمان ماشینی، شبیه آگهی باران خورده ای به خیابان های شهر زار می زنی. گاهی هم محو لذت رسیدن به اتوبوس صبح جمعه ای تنها، سر بالایی پله پله ی خیابانی اعیان نشین را قدم می زنی. تکرار. تکرار. مشغول پر کردن فرم های زندگی هر روز می شوی. فاکتور می زنی. فاکتور می زنی تا یک قاشق توی زندگی ات جابجا بشوی اما یک عمر از خودت فاصله می گیری. پی دی اف ها و پاور پوینت ها را میان خواب و بیداری بالا و پایین می کنی تا به خواب نبینی آن چه را که برایش خواب می بینی. رسید روزهایی که می ترسیدی کتاب بالش شبهایت بشود. باید قبل از آن که مثل پیرمردهای کوچه گل زرند با عصایت رسالت تمیز کردن جوی آب دم درب خانه ات را داشته باشی اتفاقی بیفتد. اتفاق یعنی شهری که منتظر است بادی بوزد تا دود و کثافت را از آسمانش پاک کند ناگهان بارانی شود. تکرار می کنم. باید به خودت زمان بدهی. زمان بدهی. زمان
یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲
بساط پاییز
چه رسیدنی
این پنج و نیم متر زندگی را
که هر روز قدم زده ای
آخر کدام بخت برگشته
مهره ی مار می فروشد
که تو بساط کرده ای
وسط خیابانی که کتابفروشی هایش
سمبوسه و فلافل و کفش و پیراهن می فروشند
تقویم بی مصرف روی میز
حالا دیگر پاییز است
و پاییز که به ساق های پیر دختری خیره است
خمیازه ی بلندی می کشد
ما مهربان نبودیم
سنگ هایمان به کبوترها نمی رسید
پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲
قورباغه ها نمی دانند
برکه ای که نیلوفرهای آبی اش را دوست ندارد
از سنگریزه ای کوچک
آشفته می شود
قورباغه ها نمی دانند
برکه رودِ مرده نیست
رود روحِ برکه نیست
برکه روحِ پرتکاپویِ یک رودِ خسته است
ناگفته ی نستعلیق نیزارهایِ خشک
قژقژِ جوهرینِ گم شده در صدای سنگریزه ای
در ابر و بادِ ماهی و پرنده
بی کرانِ یک حصار
خروشِ یک سکون
برکه ای که نیلوفرهای آبی اش را دوست ندارد
پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲
سوار بر باد
آرشه ها در پاسخِ دست ها
به رقص در می آیند
زخم خورده
در دهانِ مار
با صدای هاشور خورده ای
چسپِ زخم می فروشد به جای فال
کودکِ بغض
لعنتِ کیسه زباله های کوچه های تنگ
نثارش باد
پرنده ای که رازهای درختش را
سوار بر باد می خواند
بازگشته ام به هنگِ صندلی های چوبیِ سرد
به ضرب و تقسیم اعداد مختلط
ساز من اما هنوز
ناکوکِ ناکوک است
به رقص در می آیند
زخم خورده
در دهانِ مار
با صدای هاشور خورده ای
چسپِ زخم می فروشد به جای فال
کودکِ بغض
لعنتِ کیسه زباله های کوچه های تنگ
نثارش باد
پرنده ای که رازهای درختش را
سوار بر باد می خواند
بازگشته ام به هنگِ صندلی های چوبیِ سرد
به ضرب و تقسیم اعداد مختلط
ساز من اما هنوز
ناکوکِ ناکوک است
دستت درد نکنه قهرمان!
در مسیر راه رفت هر روزم راننده اتوبوسی هست که در ذهن من مصداق تمام و کمال کلمه ی بیشعور است. می توانم به جرات بگویم که در یکی دو ماه گذشته هر بار که متوجه شده ام کسی در اتوبوس با راننده جر و بحث می کند و راننده را نگاه کرده ام خود خودش بوده است! اصلا رانندگی اتوبوس شاق ترین کار دنیا. قبول. حتی سخت تر از کار کردن در معدن های چین. حرف بر سر درک آدم های دور و بر و شرایط محیط است. امروز ظرف مدت بیست دقیقه با سه خانم که دیر پیاده شده بودند و در را کوبیده بود به یکیشان دعوایش شد. با دو سه نفر که آن جلو نشسته بودند سر این که چرا هر جایی که دلش بخواهد نگه می دارد جر و بحث کرد. با دو خانم که چرا خانم ها دیر پول می دهند. با یک پیرمرد سر این که چرا تفاوت بین بوق های کارت را نمی فهمد و تکرار مکرر ای بابا به من چه برو مشکل کارتت را توی مترو حل کن! با اتوبوس پشت سرمان که آنقدر قبل از میدان فردوسی توی ایستگاه مانده بود که چراغ دو بار قرمز شده بود! گویا نگذاشته بود عقبی مسافر هم بزند. جالب این که به یکی از مسافرها می گفت چرا هر روز ده دقیقه زودتر بیدار نمی شوی که به این ده دقیقه دیر رسیدن ها فکر نکنی! خب نکته ی آموزنده ایست! اخلاق و معرفت و انسانیت را هم بگذاریم کنار اگر بیست نفر از این چهل پنجاه نفر شاغل باشند و ده دقیقه برسند سر کار و هر کدام فقط پانصد تومان از حقوقشان کسر شده باشد. می شود ده هزار تومان. جدای از اعصاب خوردی و تنش های کاری بعدی. یکی دو دانش آموز یا دانشجو دیر به کلاس هایشان برسند و پشت در بمانند یا بروند تو و نظم کلاسی را به هم بزنند. یکی دو نفر به قرارهایشان نرسند و خیلی چیزهای دیگر که شاید به مراتب مهم تر نیز باشند. همه و همه به خاطر چند مسافر بیشتر سوار کردن و عدم توانایی در برقراری رابطه ی قابل قبول با دیگران. بعضی وقت ها این جمله که بعضی راننده اتوبوس ها به مسافرهای معترض می گویند حالم را به هم می زند. اگر عجله داری با آژانس و تاکسی برو. حتی اگر حق با راننده باشد گفتنش تهوع آور است. حالا همه ی اینها را گفتم جمله ی آخر ماند. پیرمردی که امروز بعد از من پیاده شد با تحسین به هیکل همین راننده نگاه کرد و گفت دستت درد نکنه قهرمان! پیرمردی که همه ی این اتفاق ها و نق زدن های مکرر مردم را دیده بود!
پنجره های نیمه باز
مگر نه این که می خندیدیم به آن یارو که کارت متروش را مثل کارت های شناسایی دهه ی شصت کاور گرفته بود. خب اشتباه می کردیم. اصلا به ما چه ربطی داشت. اصلا شاید کسی دلش بخواهد هنوز اسکناس های پنجاه تومانی و صدتومانی را سر حوصله بشوید و گوشه هایش را چسب بزند و لای تقویمش نگه دارد. به ما چه. حداقلش این است که هزینه روی دست دولت نمی گذارد و شاید آخر هفته همین اسکناس های بی ارزش هدیه ی با ارزشی شوند برای نوه ها و نبیره ها. باور کن این دسته آدم ها حتی یک لحظه هم به فرار از کرایه های اتوبوس و مترو فکر نمی کنند. باید فکر کرد به آن هایی که آن طرفِ صف های طولانی اتوبوس در انتظار شکار صندلی های اتوبوس خارج از نوبت کز می کنند. به خودت. بهتر است این روزها زوم کنی روی خودت!
پاییزی که از هر بهار
دلخوش است ابراهیم به تشابه چهره با برادرزاده هایش. مینا با تصویر پنجاه تومانی ورودی دانشگاهش. مهرداد به ژستِ گرفته در تنهایی حجیمِ کاناپه ای. حافظ در قایقی میان آب های دو کشور. شهرداد زیر سایه سنگین ساختمان بلندی سر چهار راهی در اسلو. حامد در فیس بوکش ساکن مکزیک است و مرتضی شن های ساحلی دور را به چشم های تشنه ی این طرف آب می باشد. بهنام گم شده وسط دود قلیانش تا رها پای گچ گرفته اش را فراموش کند. مهران چقدر به زنش نمی آید. مهدی دیگر بیکار نیست و زیر عکس رضا نوشته است سه در چهار زمینه سفید! مهسا با عکس بچگی اش. مونا با عکس بچه اش و ندا با عکس خواهر زاده اش. محسن کتاب های نخوانده اش را. کیوان بی دغدغه ای همیشگی اش را. افشین کلافگی موضعی اش را. پس آن پاییز کی می رسد. پاییزی که از هر بهار بارانی تر است!
فصل بعد
روزهای نانوشته که روی هم جمع می شوند آدم دیگر به خودش نمی گوید که وای امروز چندم است؟ چند روز مانده به؟ مدام خودش را سرگرم می کند به کتابی روزنامه ای چیزی. به مصاحبه های الکی برای پیدا کردن شغل بهتر ... روزهای ناخوانده که روی هم جمع می شوند آدم خودش را سرگرم فوتبال های تلویزیونی می کند و صبح زود ساعت پنج بیدار می شود تا پخش مستقیم یک والیبال زنده به زندگی اش هیجان بدهد ... گاهی خواب صبح ها را فدای حقوق یک روز کاری نمی کنم و بعد از ظهرها بی دلیل مرخصی می گیرم و یک ناچاریِ طولانی و کشدار را زیر سایه ی درختان فرتوت ولیعصر قدم می زنم. آدم وقتی کاری برای انجام دادن ندارد یا فکر می کند کاری از دستش بر نمی آید تازه می فهمد که چرا سال ها پیش دوست داشته جای ابوالفضل پور عربِ فیلم غریبانه سرطان خون می گرفته ... تلویزیون گاهی خوراک آدم هایی مثل من است. همین دیروز با خودم می گفتم که آن مرد عشایر که جلوی دوربین لبخند می زند و گله اش را هُش می کند آیا می داند که زندگی در سیاه چادر از بلعیده شدن در سیاه چاله ها هم می تواند دردناک تر باشد یا شاید ... یک صحنه ی از پیش تمرین شده را مو به مو و در شب های نمایش مکرر اجرا کردن. من هرگز بازیگر تئاتر خوبی نمی شدم.... ما همه سر همدیگر را می بریم. از مدیر عاملی که با وعده های دروغ چند ماه تمام بهترین سال های جوانی تو را به کار می گیرد تا منشی شرکتی که اسم خودش را گذاشته مسئول دفتر و زیراب آبدارچی شرکت را می زند ... روزهای نانوشته و ناخوانده گاهی ورق هم نمی خورند. می چسپند به هم و آنقدر تکراری و درهمند که مدام خودت را گول می زنی که فصل بعد آبستن روزهای بهتریست.
شاید باید
یک ماه پیش که در خیابان انقلاب سر در گم ویترین کتابفروشی ها و چهره های بی تفاوت و دست های از سرِ نمی دانند چه حلقه زده را می پاییدم با خودم می گفتم که برای چند ماه آینده برنامه ی ساعت های فراغتم چه باشد. گفتم کمی درباره ی میکروپروسسورها بدانم بد نیست اما چند دقیقه بعد پشیمان شدم. کتاب قبلی ای که گرفته بودم هیچ به دردم نخورد. بعد گفتم چطور است چند ماهی خودم را با برنامه نویسی سی شارپ سرگرم کنم. چند تا نمونه کتاب ورق زدم. نه. کتاب آن روزهای من نبود. چشمم خورد به یکی از کتاب های اورحان پاموک. گفتم نکند دلم همین را می خواهد. مقدمه اش را که سر پایی خواندم تصمیم را گرفته بودم. استانبول. چند هفته ای ساعات خلوتم در خیابان های استانبول و رویای بوسفور گذشت اما به یکباره کتاب را پرت کردم آن طرف. باید به فالت ها و باگ های سیستم های حفاظتی ای فکر می کردم که تمام طول روز خوره ی روحم می شوند. کاتالوگ. دستورالعمل نصب. دستورالعمل برنامه ریزی. دستورالعمل کاربری. استاندارد طراحی و نصب فلان کوفت و زهرمار دیگر و سر و کله زدن با فلان کارمند بی سوادِ لمپنِ پر مدعای کلی حقوق بگیرِ شرکت و اداره ی بوقی که دلش می خواهد فلان سیستم چه کار برایش بکند که ما رویای از سر بی کاریش را تحقق بخشیم و او لذت مدیریت کردن قلقلکش بدهد و تازه بعد از آن بحث و جدل در باره ی گرفتن پول شرکت و گرفتن کار بعدی و ماست مالی گند زدن های بخش بازرگانی و فروش و نصب محصول و کلی دردسر دیگر. کارت ویزیت چاپ کردم. تصمیم گرفتم چند روز در هفته ام را تعطیل کنم تا سفره ام را از سر این شرکت هم جدا کنم. چند هفته است که مدام پیگیر این کارم. اتفاق های غیر پیش بینی و کارهایی که می پیچند به دست و پای هم اجازه ی این کار را نمی دهند. شاید باید فکر دیگری بکنم. جلسه های بی ارزش و صورتجلسه های بی فایده که تمامی ندارند!
مرز فصل ها
مردی که روی شانه های پر تکانِ اتوبوس
به خواب می رود
در بیست و پنج درجه ی سانتی گراد هم
از سرما مچاله می شود
و بی گمان
خیس عرق می شود زنی
که نایلونی انباشته از گلوله های کاموا
در بیست و پنج درجه ی سانتی گراد
روی زندگی نبافته اش سنگینی می کند
اشتباه نکنید
فصل ها مثل آدم ها
جایشان را به هم نمی دهند
حقیقت در توالی روزهاست
سهشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲
نقطه ها
زنی که زیبا نبود
آب پرتقالِ صبحانه اش را
خواب ماند
تا یک مشت سنگِ درد را
سیزده به در کند
ناخن هایت را روی شیشه های شهر می کشی
کرکره ها اما
از کنجکاوی یک سریال پایین می آیند
بر بزرگترینِ پرده ها هم
نقطه های انسانیت را
چقدر به سادگی جابجا می نویسند
شست های بی خبر
مثلا همین انگشت های دست. نه این که اغلب اوقات زیر سرم باشند و یا سربار تنم توی جیبم باشند. بیشتر از آن که باید هم از آن ها کار می کشم. مگر نه این که اغلب روزها پشت میز کارم فاصله شان با چشم هایم از سی چهل سانتی متر بیشتر نمی شود. مثل انگشت های پا هم نیستند که جوراب و کفش نگذارند آدم حتی بفهمد چند انگشت برایش مانده و یا اصلا چند تا بوده که چند تایش نمانده باشد. باور کنید گاهی با شکستن ناخن هایم شستم خبر دار شده که هی چه خبر است مگر. زندگی این قدر جدیست یعنی که از گرفتن ناخن هایت هم در مانده ای. جوابش هر چه که هست و قانع کننده بودنش تا چه اندازه را نمی دانم. فقط همین را بدان که اگر پیامک ها و تلفن هایت بی جواب ماند داستان کاوه ی آهنگر و ضحاک را به لیلی و مجنون گره نزنی!
روزهای پیش و پس
نو شدن سال با همهی هیاهویش خیلی زود فراموش می شود. خیلی زودتر از آن که سیاهی لاستیکهای به آتش کشیدهی چهارشنبه سوریِ سر چهار راه پاک شود. نو شدن سال برای خیلی ها مثل لحظهی وارد شدن یک پسر بچهی شیرین به زندگی یک زوج پیرِ نازای خسته است. برای بعضیها هم تعطیلاتی چند روزه بیشتر نیست. اما نو شدن سال ورای همهی شادیها و غصهها یک تصویر دردناک از مقایسهی روزهای پیش و پس است. حالا که مشغول نوشتن این سطرها هستم منتظرم تا کاتالوگ محصولی را که می خواهم در مورد آن چند خطی بنویسم دانلود شود. مدتهاست که کتاب هایم را با کاتالوگ ها، روزنوشت هایم را با نامه نگاری های اداری و خیالهایم را با دلمشغولیهای مالی و خانوادگی جایگزین کرده ام. نه این که دست خودم باشد. چاره ای نبوده. جیبهای خالی و فشارهای اطرافیان هنوز فکر رفتن را از سرم نیانداخته اند و از ازدواج و کار دولتی تا آن جا که توانسته ام فاصله گرفته ام. خوب یا بد اینها را زمان بر پیشانی آدم حک خواهد کرد. نزدیکانم برای سفید شدن ریشهای یک عذبِ بیست و هشت ساله غصه می خورند حال آن که حاضر نیستند یک گام کوچک برای رفتنش بردارند. این روزها چقدر شبیه پیرمرد بازاری فرتوتی هستم که سالها پشت دخل مغازهاش نشست تا که یک روز قصد خانهی خدا کند. این روزهای پر از اگر. از ترس رسیدن روزهای کاش می شد اما نه ولی. روزهای امید به اگر باید بشود. سال دیگری در پیش است ...
این روزها
میوه فروش سر کوچه این روزها ماهی هم می فروشد. نایلون میوههای پیره زن های این اطراف را هم تا دم در خانه هایشان می رساند و تمام تلاشش را می کند تا با نچسپ ترین آدم ها به زور بخندد. پسر سوپری سر کوچه هم با شاگرد مغازه اش مدام از قفسه هایشان بالا و پایین می روند تا از پس مشتری ها بربیآیند. حتی اس ام اس هایش را هم بین کارهایش می خواند. سوپری روبرویشان هم که تخم مرغ ها را پنجاه تومان و سیگار را دویست تومان گران تر می فروشد، تغییر دکوراسیون داده و دستی به شکل و شمایل ورودیِ مغازه اش کشیده. توی این اوضاع اقتصادی همه یک جور دارند پول در می آورند. یا بهتر است بگویم هر طور که شده. راننده ها سرِ خود کرایه هایشان را گران می کنند و کتابفروش ها روی قیمت های قبلی برچسب می زنند. در همین روزهایی که تلویزیون جنبش تحریم پسته راه انداخته و هیچ وقت با خودش نمی گوید که این همه پسته را پس چه کسی می خرد! یک طرف آدم هایی هستند که می نالند و یک طرف آدم هایی که از آب گل آلود ماهی می گیرند و به آن هایی که می نالند نیشخند می زنند. خلاصه ترِ همهی این حرف ها شاید در یک کلمه همان تضاد طبقاتی معروف باشد. اما این چیزیست که همه می دانند. لازم به گفتن نیست. کافی ست سوار اتوبوس و تاکسی که می شوی ماشین ها و مغازه ها و آدم های توی پیاده رو را با لباس ها و کفش ها و نایلون های حلقه خورده در دستشان ببینی. اما این همه ی داستان نیست. بسیارند آن هایی که ندارند و می خرند. ندارند و می خورند. ندارند و نق می زنند و هفتاد و پنج درصدشان به شبکهی یک اس ام اس می زنند که نوروز امسال پسته نمی خرند و می خرند! و حتی فکر نمی کنند که پول این همه اس ام اس کجا می رود؟!
این روزها بیشتر به کار و شاید فقط به کار فکر می کنم. از هفت و ده دقیقهی صبح که بچه مدرسه ای خواب آلودی کشان کشان خودش را به آن طرف پل عابر می رساند. تا هفت و ده دقیقهی شب که پیرمردی از پله ها خود را بالا می کشد. از این طرف شهر به آن طرف شهر. از این شهر به آن شهر. این روزها بیشتر از هر چیز شبیه دیگران هستم. دیگرانی که هیچ گاه شبیه من نبوده اند. شبیهشان نبوده ام. البته هنوز هر شب اخبار می بینم و گاهی وقتی سیگار می خرم سر تیتر روزنامه ها را می خوانم و در تکان تکان های اتوبوس چند صفحه ای کتاب ورق می زنم. بعضی وقت ها دوست دارم غرورم را بگذارم زیر پا. لباس کار می پوشم و سعی می کنم مثل همکارهای نصابم روی نردبان های بلند کابلکشی کنم اما خوشحالم که هنوز برای خستگی در کردن، عددهای فاکتورهای شرکت را مثل خیلی ها دستکاری نمی کنم. همه ی تلاشم این است که کشان کشان هم که شده قدمی رو به جلو بگذارم. بعضی ها گاهی به خودشان می گویند اگر به گذشته باز می گشتم. اگر زمان بر می گشت. باور کنید اگر زمان به عقب باز می گشت، من باز هم نمی دانستم که چه کار باید بکنم. شاید کلی وام می گرفتم. دلار و طلا و آهن می خریدم. بعد خیلی هوشمندانه! همه را ریال می کردم و قبل از آن که مردم پولشان را بکشانند توی خودرو و زمین و مسکن سرمایه اش می کردم. اما که چه. همهی این کارها هم خودش یعنی گذشت زمان. پس آن همه آرزو که قرار بود با این پول ها به نتیجه برسد. پس آن همه چه می شود. انگار همین دیروز بود که نه ماه گذشت و من هنوز هم دارم برای رسیدن به محل کار دلخواهم بین اتوبوس و مترو و تاکسی یکی را انتخاب می کنم!
بیست سالگی
بیست سالگی
یک گلو درد چرکیست
که دل از بهمن کوچک نمی کشد
یک گوشه از سینه ی آدم ها می نشیند
و هر از چند گاهی
از یک سرفه و بوی نم کشیده ی کاغذ یک رمان قدیمی
با دردی گنگ بالا می آید
زایمان یک جنین مرده در سرت کافیست
تا دختری با کاپشن قرمز و کفش های سبز را
در ایستگاه طرشت
برای هزارمین بار گم کنی
بیست سالگی گاهی
مثل بادام زمینی می ریزد توی جیب بارانی ات
تا مزه مزه اش کنی
در ایستگاه اتوبوسی
که بلیط های بیست تومانی تا شده اش
تمبر یک نامه ی عاشقانه است
که از همه ی پستچی های شهر
مهر برگشت گرفته است
بیست سالگی هنوز روی صندلی دسته دارش
انتهای کلاس پارازیت می اندازد
و به معادلات جبری روزگار می خندد
بیست سالگی
یک گلو درد چرک مزمن است
چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۱
علامت های تعجب
روزنامه ها دلشان غنج می رود
وقتی برنج گران
و مرغ نایاب می شود
همیشه در کساد زندگی
خبرهای گران
ارزان می شود
در یکی از این روزهای جشنواره ای
شعار سیب زمینی نبودن
در افشای قرارداد یک دروازه بان فوتبال
سیمرغ بلور می گیرد
شعاری که از همین زمین های خاکی
و همین کوچه های پایین شهر
کارش گرفته بود
و امروز شاعران همان شعارها
سیب زمینی به شکم بسته
درتاریکی شب
از نایلون های سفید خجالت می کشند
آه که چقدر علامت های تعجب
در انتهای جمله ها نفرت انگیزند
یک راز نادانسته در من است
که خواب دیشبی را
فراموش کرده ام
پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۱
یک پنجشنبه ی سرما خورده
دیروز تا حوالی شش و نیم مشغول پیگیری تدارکات غرفه ی شرکت بودیم. بیرون که زدم هوا تاریک و سرد بود. نم نمک باران می بارید. با یک موتور گذری خودم را رساندم به درب سئول نمایشگاه. تاکسی نبود که نبود. پیاده خودم را رساندم سر چمران. پل هوایی از دور معلوم بود. با یک تصمیم اشتباه که خودم هم دلیلش را نمی دانستم در جهت معکوس شروع کردم به پیاده روی. با ترس و لرز چند صد متر پایین تر از عرض اتوبان گذشتم. از آن کارهای احمقانه که گاهی آدم بدون آن که دلیل منطقی ای برای آن داشته باشد انجام می دهد. از اتوبان جان سالم به در بردم اما دچار سرما خوردگی شدیدی شدم و همین بهانه ی خوبی بود که پنجشنبه را سر کار نروم. کفه ی کفش هایم را عوض کنم. لباس هایم را غرقاب کنم! با خیال راحت بروم استخر و مهم تر از همه این که تا ساعت دو ظهر خوابیده باشم و بعد از یک قلب شربت اکسپکتورانت و یک حبه آموکسی سیلین لم داده سیگار بکشم و علیرضا قربانی گوش کنم و مسابقات کشتی لیگ را بدون صدا نگاه کنم. پنجشنبه های سرما خورده جمعه های غمگینی نیستند.
امید
آخرین چوب کبریت بدون گوگردت را
روی آن قوطی خیس
که زمستان سال گذشته
پا به پای سیگارهایت آمده بود
بدون هیزم
بدون سیگار
بدون رمق
آخرین چوب کبریت بدون گوگردت را
روی آن قوطی خیس می کشیدی
با چشم های خسته
که آتش از مردمکانش
از دور پیدا بود
یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۱
بونجوغ مادام
گاه عادت می کنیم
به سر پا ایستادن توی اتوبوس
و گاه دیر رسیدن هایمان را
در کورس ماشین ها جبران می کنیم
به ارتفاع این نقشه فاصله هست
میان شرشر باران و گلوله های برف
آدرس قبرستان ظهیر الدوله گوشه ی دفترت بود
و تو پشت میز کارت
شارلاتان بودن را به فرانسه مشق می کردی
بونجوغ مادام
سه روز بعد از پایان دنیا مبارک است
به سر پا ایستادن توی اتوبوس
و گاه دیر رسیدن هایمان را
در کورس ماشین ها جبران می کنیم
به ارتفاع این نقشه فاصله هست
میان شرشر باران و گلوله های برف
آدرس قبرستان ظهیر الدوله گوشه ی دفترت بود
و تو پشت میز کارت
شارلاتان بودن را به فرانسه مشق می کردی
بونجوغ مادام
سه روز بعد از پایان دنیا مبارک است
منظومه های بی پایان
آخر دنیا هم که باشد
از بغض های کوچکت
در گوشه ای از این جهان
حیاتی دیگر رقم خواهد خورد
آری
بعد از انفجاری بزرگ
دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱
من خوشبینم
آینده جای خوبی ست
برای پشه ها هم
درست مثل ببرها و فلامینگوها
منطقه های حفاظت شده خواهد بود
و حشره کش ها هم
حکم سلاح های کشتار دسته جمعی می گیرند
آینده جای خوبی ست
تا بدان اندازه که برای آدم ها
درست مثل ماهیان دریاهای آزاد
فصل های منع صید می گذارند
باید خوشبین باشی
اگر سهم بیشتر زمین
هم چنان آب بماند!
برای پشه ها هم
درست مثل ببرها و فلامینگوها
منطقه های حفاظت شده خواهد بود
و حشره کش ها هم
حکم سلاح های کشتار دسته جمعی می گیرند
آینده جای خوبی ست
تا بدان اندازه که برای آدم ها
درست مثل ماهیان دریاهای آزاد
فصل های منع صید می گذارند
باید خوشبین باشی
اگر سهم بیشتر زمین
هم چنان آب بماند!
در تاریکی شهر
آن چشم های سبز
در سیاه ترین شب های بخت من
گربه ای بیش نبود
که از هراس باران
به کوتاه ترین سایه بان شهر
پناه می آورد
فرصت رو به اتمام بود
چشم های سبز زرد
و چشمک های زرد قرمز شدند
تا پشت نا بهنگام ترین تقاطع زندگی ات
جا بمانی و در برابر بغض هایت
رد نگاه هایش
سو سو زنان
در تاریکی شهر گم شود
شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۱
بلیط باغ وحش
طول می کشد درخت ها
قدم زنان
برای مردانی که روی صندلی های خستگی نشسته اند
سایه ای پیدا کنند
طول می کشد سنگفرش ها
کشان کشان
برای مردانی که روی صندلی های خستگی نشسته اند
گنجشکی پیدا کنند
تو باید ارامتر ساندویچت را گاز بزنی
بچسپی به صندلی های پارک
تا درخت ها در حوضچه ی پارک برایت میوه بشویند
و سنگفرش ها زیباترین شعر تنهایی را
با حزن صدای کفش و برگ و باد برایت دکلمه کنند
می توانی حرف های مرا باور نکنی
فقط آن ها که به گنجشک ها غذا می دهند
می توانند از جیب های خالیشان
بدون شعبده
بلیط باغ وحش در آورند
شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۱
کسی در انتهای این جهان
عابران می گفتند
زنی پشت فرمان ماشینش
سیگاری تکانده است
و خاکستر بی خیالیش
نشسته روی جنازه ی مردی
که آخرین ماشه اش را چکانده است
عابران می گفتند
مردی در ازدحام خیابان
سیگاری تکانده است
و خاکستر دردهایش
نشسته روی دست لمس گدایی
که دیگر رمقی برایش نمانده است
عابران می گفتند
ناشناسی سر این کوچه
سیگاری تکانده است
و خاکستر بغض هایش
نشسته روی موهای مردی که
خوشه چین میوه های مانده است
عابران می گفتند
کسی درانتهای این جهان
بی گمان سیگاری تکانده است
پارک ها و کوچه ها
به یک ساعت هم نمی کشد. هر پنج پارک کوچک محله را قدم می زنی و دست آخر سس خردل و گوجه را پشت سر هم می ریزی روی ساندویچت و برای چند لحظه سعی می کنی به هیچ چیز فکر نکنی. خیلی وقت بود تا به این اندازه فراغت نداشتم. پسر جوانی که کوله پشتی سیاه کهنه اش را گذاشته بود زیر سرش و دراز کشیده بود روی صندلی های پارک من را یاد روز اولی می اندازد که در به در همین اطراف دنبال خانه می گشتیم. پسر دخترهایی که دارند خستگی قرارهای عاشقانه شان را در می کنند و بازنشسته ها و بچه ها. پارک ها اکثرا جاهای خلوتی هستند (که می تواند خیلی هم خوب باشد!). نه این که تعداد پارک ها خیلی زیاد باشد و یا در جاهای دوری از دسترس مردم باشند. جدای از دشواری زندگی و کمبود وقت اصلا انگار مردم هم مثل شهرداری ها به پارک فقط به شکل ریه های شهر نگاه می کنند. برای خیلی ها هم پارک جای آدم های بیکار، معتاد و مارموز است و در نهایت پارک به جای این که به اکثر مردم احساس امنیت و آرامش بدهد، آن ها را می ترساند!
و اما کوچه ها و خیابان های این روزها. من تا به حال عراق و عربستان نرفته ام ولی فکر نکنم آن جا هم سر کوچه هایشان تا به این اندازه شبیه مدینه و شام هزار سال پیش باشد. همان جوان هایی که تمام تابستان سر همین کوچه تا نصفه های شب بلند بلند می خندیدند و فحش می دادند و دعوا می کردند و قلیان بار می گذاشتند و زغال می چرخاندند و به زن ها نمره می دادند حالا دارند سکوهای گلی مراسم محرم درست می کنند و لباس سیاه می پوشند. لذت می برند از این که دیوارهای نصف کوچه را با پارچه های سیاه و سبز تیره با نوشته های قرمز و شمع های زرد پوشانده اند. عشق می کنند ده نفری سه ساعت تمام علم آرایی کنند. اصلا خیلی هایشان تمام سال بدنسازی می روند برای همین روزها. مد لباس بدن نما دارند روزنامه ها. با همین رنگ ها و همین نوشته ها. روی شیشه ی ماشین هایشان ارادتمندیم هایی می نویسند که هیچ گاه پای عملش پیش نمی آید و صدای نوحه از پخش ماشین هایشان به دو کیلومتر آن طرف تر هم می رسد و کوچه ای که قرار است راهی باشد برای رسیدن از خیابان به خانه، بن بستی می شود که آن طرفش نه آرامشی ست و نه خانه ای. شبیه بازی های بچگی هامان که تمام روز با خاک و سنگ و آجر خانه می ساختیم و هوا که تاریک می شد یک دو سه می گفتیم و همه را خراب می کردیم!
پ.ن: ضمن احترام به اعتقادات همه ی این جوان ها این ها را نوشته ام .
سهشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱
گربه ای زیر ماشین در باران
تمام امروز باران بارید. صبح را در خانه ماندم تا شارژ اینترنت تمام شد. بالاخره تکانی به خودم دادم و زیر باران خودم را رساندم به فلافلی های هفت چنار. باران کوتاه نمی آمد. روزنامه ام هم خیس شد. نشد داخل پارک آگهی های استخدامش را ببینم. برگشتم خانه. کاپشن خیسم را به سختی به میخ روی دیوار آویزان کردم. سریع کتری را گذاشتم روی گاز. سیگار توی باران چایی می خواهد. چایی داغ توی استکان های بزرگ شیشه ای ساده با نعلبکی. کلی گشتم. انگار این نزدیکی ها قهوه خانه نیست. صبح گفتم بروم یکی از این کاریابی های خارجی را ببینم. ولی با خودم گفتم مگر آن کاریابی داخلی که چهار هزار تومانش را گرفت و پیدایش نشد چه غلطی کرده که این ها با این اوضاع مملکت بکنند. پتو را کشیدم روی سرم و باز خوابیدم. پیرزن طبقه ی پایین دوباره پیدایش شد. می گوید چرا بعد از تعمیراتِ لوله کشی، پله ها را تمییز نمی کنیم. ده هزار تومان دادم بدهد یکی تمیزش کند و دست از سرمان بردارد. جاهایی که رفته ام برای مصاحبه همه شان بعد مسافت دارند. هر کدامشان هم یک جای کارشان می لنگد. یکی سه تا دختر پر حرف چپانده توی یک اتاق کوچک و صندلی خالی ای که وسطشان چشمک می زد شبیه صندلی های خیس و کثیف پارک در روزهای بارانیست. آدم دوست ندارد برود چنین فضایی کار کند. با این حال قرار است هفته ی بعد در مورد کار حرف نهایی را بزنیم. دومی هم که مدیر عاملش انگار همان جوانی بود که با او صحبت کردم. اصلا دوست ندارم مدیر عامل شرکتی که توی آن کار می کنم بچه سال باشد و کم تجربه. وضعیت این کار هم ماند برای هفته ی بعد. اه اه چقدر حالم به هم می خورد از این فیلم های الکیِ دانشگاهی که هیچ کدامشان شبیه نصف واقعیت هم نیست و با چند تا قیافه ی دختر پسر جذاب و دیالوگ های نصف چپی نصف راستی و تحریک های جنسی زیر پوستی به خوردمان می دهند. چاره ای نیست. در خانه ای که صدای سکوت از در و دیوارش می چکد تلویزیون شبیه یک روزنامه ی حزبی توی زندان هم نباشد بی شباهت به مجله های آرایشگاه ها نیست!
قایم موشک
همین روزهاست که پاییز از قایم موشک بازیش با زمستان خسته شود . باید به فکر پیدا کردن یک بخاری دست دوم باشیم. بدون شغل بودنِ این روزهایم حس عجیبی دارد. هم خوب است. هم بد. تقریبا به همه ی جاهایی که فکرش را می کردم رزومه فرستادم. حالا باید بنشینم استراحت کنم و منتظر تلفن باشم. دیروز رفتم کاریابی هفت تیر. کلی دختر ریخته بودند آنجا. با خودم گفتم چرا این همه دختر برای خودشان کار بهتری دست و پا نمی کنند. این روزها که همه مدرک دارند! دو تا از دخترها داشتند با هم کل کل می کردند. سرِ پرینت گرفتن رزومه، من هم وارد کل کل و یکی به دو شدنشان شدم و زدم بیرون. اصلا دوست نداشتم کار آینده ام را اینها پیدا کنند و نصف حقوق ماه اولم بشود ماتیک و پنکک روی صورتشان. کاریابی بعدی هم هنگام ثبت نام فقط منتظر چهار هزار تومان هزینه ی ثبت نامم بود. تا جا داشت سوال پرسیدم و او فقط منتظر بود که پولش را بگیرد و بگوید نفر بعد. لذت می بردم از این که پولش را آخر حرف هایم بدهم. پولش را که گرفت بدون آن که سوال اساسی ای بپرسد برگه هایم را گذاشت زیر برگه های دیگر و نفر بعد. پریروز در اقدامی که اسمش را فقط می شود گذاشت انتحار از شرکت زدم بیرون و هر چه تماس گرفتند دیگر برنگشتم. حتی برای خودم هم دلیل خیلی موجهی نداشتم. فقط دوست داشتم یک تغییری ایجاد بشود و از روزمرگی های این مدت اندکی کاسته باشم. که زدم بیرون. امروز گوشه ی یک سایت لینکی را دیدم برای کمک به محک (حمایت از کودکان سرطانی). گفتم چقدر خوب می شود آدم ها گوشه ی وبلاگشان این طور لینک هایی را داشته باشند. نه فقط برای محک. اصلا برای خودشان. که مثلا پول قرض بگیرند و یا از دوستانشان بخواهند که پنجشنبه ها دست جمعی بروند استخر. هر چه که باشد خنده دار تر از حرف های لوله کش سر کوچه مان نیست که نشئه کرده بود و می گفت هر چند وقت یک بار دوستانش را دور هم جمع می کند و به مناسب تولد خدا شام می دهد.
تیاتر آپارتمانی
دو سه روزیست که صبح ها با صدای زنگ در بیدار می شویم. از چشمی در که نگاه می کنم پیرزن طبقه ی پایین با ژست خاص خودش ایستاده و با این که اصلا دوست ندارم نیم ساعت پشت سر هم فک زدنش را تحمل کنم در را باز می کنم. سقف آشپزخانه اش که زیر خانه ی ما با شد چکه می کند. پارچه ای با خودش آورده تا بگذاریم روی سوراخ ظرفشویی! این که چقدر ایده ی خوبی باشد که ما را از باز کردن شیر آشپزخانه باز دارد را نمی دانم. این روزها ظرف ها و قوری و استکانهایمان را هم در حمام می شوییم! منتظریم که صاحب خانه بیاید و فکری به حال نشتی پنهان فاضلاب آشپزخانه بکند. اما گفتن همه ی این حرف ها چیزی جز یادداشت های روزانه نیست. مهم ترین جای داستان این است که پیرزن داستانِ ما به حدی از مرگ می ترسد که تصور کردنش برایم دشوار است. مدام می گوید اگر سقف ریخت و یک آجر خورد توی سرم. اگر سیم برق آتش گرفت و اگر و اگر. دیروز که ساعت شش صبح مرا برده سقف خانه اش را ببینم قلبش مثل گنجشک می زد. عکس جوانی هایش را روی میز توالتش گذاشته و جز ته چهره ای کم نور هیچ نشانی از آن دختر زیبای سیاه و سفید در او نمانده. زیر چشم های ترسناک و سردش را ناشیانه مداد سیاهی می کشد و طوری یک نفس حرف می زند که انگار برای زندگی کردن احتیاجی به اکسیژن گرفتن نداشته باشد. گاهی دستکش سفیدی به دستش دارد و با کالسکه ی خریدش کشان کشان از پله ها پایین می رود! یک بار می خواهد در اوج مهربانی برای ما مجانی پرده بدوزد و یک بار هم تهدید می کند که اگر فاضلاب را درست نکنیم شکایت می کند و صد و ده را خبر می کند! شاید اگر جای این بازیگران تئاترهای خیابانی امروز بودم روی آن حوضچه ی پارک شهر از داستان های اسطوره ای مذهبی خانه ای روی آب نمی ساختم. تئاتریست برای خودش پیر زن همسایه. پیرزنی تنها که از مرگ دیوانه وار می ترسد!
پ.ن۱: خب هر کسی از فلج و ناتوان شدن و نابودی سرمایه اش می ترسد! به وقت پیری و تنهایی هم بیشتر! اما یک جای این جواب می لنگد!
پ.ن۲: پلیس آمد. اتفاق خاصی نیفتاد. مقصر مشخص نشد. چیزی تغییر نکرد. رفت!
باران
بیا و چشم های من باش. زمانی که کودکی کشان کشان دست در دست مادرش به مدرسه می رود. در پاییزی که بی گمان از چشمانِ دختری آغاز شده و در سرمایی که با مرگ یک هم اتاقی قدیمی فرا می رسد. چشم های من که باشی آن زن و مرد کره ای و یا شاید هم چینی را بیشترِ روزها در ایستگاه توپخانه خواهی دید و می توانی از راه دور بدون آن که زنی پایش را روی پله برقی ها گذاشته باشد وسعت ترسش را بخوانی. باران می بارد و تو که چترت را گرفته بودی روی سرت. دلت گرفته بود و گفتی که زندگی برای تو یعنی تل انبار شدنِ هر روزه ی آدم به روی خودش و من که خیس باران بودم حس کودکی را داشتم که توپش را گرفته اند و بازی اش نمی دهند.
نسل آزمون های چهار جوابی
یکی از شخصیت های داستانی موراکامی می گوید که بر خلاف آن چه دکارت می گوید گاهی آدم ها فکر می کنند تا نباشند! من هم تا حد بسیار زیادی با این جمله ی ادبی موافقم. یادم هست حسین پناهی در یکی از شعرهایش گفته بود که مردم فرانسه دیگر به جای کافه های روشن فکری به استادیوم ها می روند تا دیگر فکر نکنند. آن هم یک معنای دیگر فرار از بودن است. اصلا گاهی آدم ها دوست دارند که نباشند. با فکر کردن. با فکر نکردن. وقتی آدم از بودنش خسته می شود می رود پای برج میلاد می نشیند روی یکی از صندلی های کِی وان و ارزان ترین پیتزای منو را سفارش می دهد و به آدم هایی که از پله برقی ها بالا و پایین می روند نگاه می کند و با خودش می گوید مارگاریتا. مارگاریتا. وقتی آدم از بودنش خسته می شود یک جا بند نمی شود. می رود پارک سر کوچه. دربند. ازبکستان. دوبی. کانادا. نه برای نمایشگاه های تجاری و دیدن آثار باستانی و رقص در کازینوها و نه برای گرداندن کاکائوهای تلخ به هنگام بازگشت بین فامیل و همکاران! برای یک جا نماندن است که می گریزد. حس فراری همیشگی او را با خود به این طرف و آن طرف می کشاند. اینترنت را زیر و رو می کند تا آزمونی پیدا کند و دست آخر دستمزد چند روزش را می دهد تا برای چند روز هم که شده با یوزر و پسوردش برود داخل یک زندگی چهار جوابی. جایی که گزینه های زیاد کلافه اش نکنند!
سهشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۱
رویا
نفس زنان در خفقان بی آر تی
در اندیشه ی این زندگی زاقارتی
بغل دستی ات هندز فری در گوش
طوری که تازه برگشته از اکس پارتی
مثل پشه ای چسپیده به دیوار توالِت
انتظار یک ضربه ی کاری در خیالِت
چشمانی همیشه انگار تو را می پایند
این چنین درگیر تشویش است احوالِت
در خیابان های این شهر پوشالی
میان مردمانِ جیبِ خالی، پزِ عالی
روی وانتی درشت نوشته که
فکر و کارت همیشه، پروفشنالی
زل زده ایم به مانیتور و بالا رفتن ارز
غمِ نان، اجاره و بیکاری و قرض
بیهوده و بچه گانه بود شاید که
رویای زندگیِ ساده، بی ترس و لرز
در اندیشه ی این زندگی زاقارتی
بغل دستی ات هندز فری در گوش
طوری که تازه برگشته از اکس پارتی
مثل پشه ای چسپیده به دیوار توالِت
انتظار یک ضربه ی کاری در خیالِت
چشمانی همیشه انگار تو را می پایند
این چنین درگیر تشویش است احوالِت
در خیابان های این شهر پوشالی
میان مردمانِ جیبِ خالی، پزِ عالی
روی وانتی درشت نوشته که
فکر و کارت همیشه، پروفشنالی
زل زده ایم به مانیتور و بالا رفتن ارز
غمِ نان، اجاره و بیکاری و قرض
بیهوده و بچه گانه بود شاید که
رویای زندگیِ ساده، بی ترس و لرز
پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱
کجا می توانم پیدایش کنم
به ندرت پیش می آید که از میان ایمیل های اسپم چیز به درد بخوری بشود پیدا کرد. تبلیغات محصولات شب جمعه ای. فایل های مشکوک و نامفهوم. لاتاری های آفریقایی و نامه های مضحک عاشقانه. با این که همه این ها قابل پیش بینی ست اما به ندرت پیش می آید وسواسم اجازه دهد بدون دیدن موضوع هایشان پاکشان کنم. امروز مقاله ای از ادوارد سعید را بینشان پیدا کردم. ادوارد سعید را دوران دانشجوییم گاه میخواندم و نوشته هایش را دوست داشتم. وقتی نوشته های کسی را دوست داری و به او حسادت نمی کنی شاید معنی اش این باشد که گوشه ای از خودت را درون او پیدا کرده ای. نوشته ی جدیدش را چند پاراگراف می خوانم. وسط راه بر می گردم. دوباره میخوانم. نمی رسم. به نقطه های آخر نمی رسم. من لای این پاراگراف ها جامانده ام. بدجور مانده ام. کسی که تمام فکر و ذکرش این بشود که پروتکل فلان مدار الکترونیکی به فلان آهن پاره میخورد یا نه. قیمت فلان آیتم از بهمان مناقصه را چطور می شود مشخص کرد. فلان آزمون را چطور می شود ماست مالی کرد که بشود با تکه کاغذهایش ناشیانه موشکی برای فرار تا زد دیگر برایش چه توفیری دارد که روزنامه ی ساعت هفت را داغ داغ بخرد یا اخبار آخر شب را خواب نبیند. آن هم همه اش به خاطر یک حقوق کارگری. معلوم است که بین کجا می توانم پیدایش کنم هاروکی موراکامی و مبحث نوزده نظام مهندسی کدامشان را در سبد کوچک کتابت جا می دهی و اینجاست که جا می مانی وسط پاراگراف ها و تمام آرزوهای بیست و دو سالگی ات و بیست و سه چهار سالگی هایت اسپم می شوند. شبیه تبلیغات محصولات شب جمعه ای. فایل های مشکوک و نامفهوم. لاتاری های آفریقایی و نامه های مضحک عاشقانه!
شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱
کدام چهار راه است
روزهای پی در پی از سر ناچاری
تن دادن به کارهای اجباری
بوی آشغال سر کوچه بی حرکت
ایستاده در مرز ناخوادآگاهی و هوشیاری
صبحانه ات سیگار و چای
ناهار خودخوری
شام از ترس نوشابه و درد معده
دوغ می خوری
دندان عقل تو را کشیده اند و خون می خوری
فشار آب استخر و فکرهای بیخودی
روی سرت سقوط می کنند
مثل مانیتورهای مترو
هر چند ثانیه یکبار
در ایستادن قطار
سکوت می کنند
تقلای آهسته ی دست ها و پاها به زیر آب
لب خوانی ماهیانِ در احتضار روی آب
نفس کم می اوری و شیرجه می زنی به روی مرگ
نفس کم می آوری و تن باز می دهی به زندگی و جنگ
کدام چهار راه است
که همه ی چراغ ها به وقت رسیدنت
سبز می شوند
راننده ها به گداها گل می دهند
و در انتظار عبورت از تقاطع ها
شیشه ی ماشین هایشان را برق می اندازند
کدام چهار راه است
که تمام مسیرها را
به روی تو باز می گذارد
از تو چگونه می شود گریخت
آرام آرام بزرگ می شود
بی آن که بویی برده باشی
و آینه چیزی گفته باشد
درست مثل بینی ات
تنهایی را می گویم
حتی نمی شود
زیر تیغ و چسپ پنهانش کرد
پیشانی کودکی ات
چروک های صورت پدر را
آنقدر تقلید کرد
که شکسپیر هم
در معمای منحنی هایش
در می ماند
تا دیگر
به چارلی چاپلین نخندی
قصابی و مرغ فروشی های سر کوچه
از راننده تاکسی های کر و لال
مسیرشان را مستقیم تر می روند
راهمان را کج می کنیم
از تو چگونه می شود گریخت
تنهایی!
چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱
خاورمیانه نامرد است
خاورمیانه
هر از چند گاهی
بساطش را
دور میدانی پهن می کند
همه چیز آرام است
تا که یک روز
سبزی هایش فروش نمی روند
و بوی گند همه جا را می گیرد
آسمان را به زمین گره می زند
کودکش را سر می برد
برادرش را روانه ی چاه
و زنش را زنده به گور می کند
آتش به استخوان رسیده
ساختمان بورس را
گوجه باران می کند
شعار می دهد
گوجه و خون را شاهد می گیرد
و از میان تمام صندلی ها
می چسپد به پایه های نزدیک ترینش
تن کرختش را به زور بالا می کشد
هر چه بالاتر
صندلی اما بلندتر
آسمانی تر می شود
خاورمیانه نامرد است
وقتی دستش به جایی نمی رسد
انتحار می کند
صندلی ها پشت سر هم سقوط می کنند
آزادی ول می شود دور میدان
وسط خیابان
درست وسط عمله ها
دانشجوها
بازاریان
از جوی خیابان ها سرازیر می شود
و گندش از فاضلاب های بیرون شهرها
بلند می شود
شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۱
آسمان بی ابر و بی گنجشک
کالباس و سالاد اولویه
زندگی را سرد نمی کنند
هم چنان که غذای گرم
دلیل تن فروشی یک زن نیست
بی شک آن مرد
که پیک جنسی زنش بوده
یک روز
در صبح های زودِ نوجوانیش
روی دیوارهای خانه ی دختری
با تکه گچ سفید جا مانده از تخته ی مدرسه اش
دزدکی نوشته است
که دوستت دارم
از آسمان بی ابر و بی گنجشک این روزها
تنها قطره های آب کولر است
که بر آسفالت تفتیده ی شهر می بارد
پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱
شعر از پشت شیشه ها
از کریمخان تا جمهوری
شعر از پشت شیشه های اتوبوس
جوراب های ساقه بلند زنانه است
زیر چشمی هم که شده
نگاهشان می کنی
پیاده که می شوی
هم چون یک موشِ خیابانی
امتداد خیابان را می گیرد و می رود
بی آن که زنی را
ترسانده
بی آن که دلی را
لرزانده باشد
این طرف شیشه ها
باید هم که شعر
مردانه باشد!
یک روز صبح
گوشیم را جا گذاشته ام. بغل دستی ام اول صبح سر پا بین آن همه شلوغی خبر ورزشی می خواند. دوش با آب سرد. کولر. سیگار. کدامشان می تواند اینقدر سینه ی آدم را به گه بکشد. بینی ام را گذاشته ام روی شانه ام و با فیلتر لباسم نفس می کشم. مترو این روزها بوی روده ی گندیده می دهد شاید. بعضی راننده های تاکسی سر صبح آدم را غافلگیر می کنند. پنج هزار تومانی را خورد می کنند بدون آن که از پنجاه تومانش بزنند. این دسته آدم ها اعتماد و اطمینان را به شهر باز می گردانند. با همان پنجاه تومان ناقابل. همه ی صبح ها که شبیه هم نمی شوند. شاید به خاطر این آهنگ لری ست که رادیو پخش می کند و یا همین چند خطِ تو. که گهگاه لای دفتر تنهاییم می گذاری.
دود و اکالیپتوس
حالا چشم هایت را ببند
و نفس بکش شهری را
که برای گم شدن
دوستش می داشتی
بوی تنهایی و دود و اکالیپتوس می دهد
چشم هایت را که باز می کنی
بر نگرد
حتما پشت سرت
آگهی تور ساحل مدیترانه است
و در برابرت
درشت نوشته اند
که در این مکان
مرغ منجمد توزیع نمی گردد!
حلزون ها
حلزون ها
هر روز صبح
که از خواب بیدار می شوند
می دانند که شب های فردا هم
بی خانه نمی مانند
و هر چه جان بکنند هم
خانه هاشان دو تا نمی شود
حلزون ها
نه این که نتوانند
نمی خواهند که بدوند
این ماییم که در میله های مترو هم
جای نشستن دست هایمان نیست
و هم چنان سایه ی دست هایمان روی دیوار
حلزونی در خیالمان
همیشه می دود
هر روز صبح
که از خواب بیدار می شوند
می دانند که شب های فردا هم
بی خانه نمی مانند
و هر چه جان بکنند هم
خانه هاشان دو تا نمی شود
حلزون ها
نه این که نتوانند
نمی خواهند که بدوند
این ماییم که در میله های مترو هم
جای نشستن دست هایمان نیست
و هم چنان سایه ی دست هایمان روی دیوار
حلزونی در خیالمان
همیشه می دود
زندگی های ایستاده
ابر کوچکی آمد و شهر بزرگ را گریست و رفت. دخترِ
تکیده ی خیابانِ نواب با کیفِ دستی و آب معدنی همیشگی اش، تکیه به دیوار ایستاده
باز. او همیشه ایستاده. شکسته ایستاده است. تکیه به نا امن ترین شهر زمین و امید به
مترسک هایی که هیچ حواسشان به نگاه هایش نیست. توده ای از گرما و بوی عرق و خیالِ
آدم هایی که حالت از فکر و تنهاییشان به هم می خورد، روی سرت جمع شده و تو میله ی
واگن را گرفته ای که نیفتی روی بغل دستی و فحش نخوری. زندگی های ایستاده. مرده های
زندگی های ایستاده. دهان های مرده های زندگی های ایستاده. بوی تعفن دهان های مرده
های زندگی های ایستاده. شاید لازم نیست چیزی جایی تکانی بخورد تا برای تمام مرده
های زیر باران سری تکان خورده باشد. امروز در مترو دو جوان که هیچ کس را آدم حساب
نمی کردند برای ترد شدن لایه های نیمکره ی پایین زمین غصه می خوردند. با خودم گفتم
که چقدر خوب می شود. روز حادثه دیگر جنازه ای روی زمین نمی ماند. اخبار دیشب بود
گویا. زمین رستورانی دو نفر را قورت داده بود. زمین را نمی دانم. ولی زندگی همیشه
ترد بوده. به پنجره ها و شیشه ها فکر کن. به انعکاس پیرزنی تنها در شیشه های یک
پنجره و به زیبایی دختران پشت پرده و لذتِ باد. چراغ خانه های آدم های تنها همیشه
دیر خاموش می شود و باد هم هرگز همه چیز را با خود نمی برد. آه جنازه ی بی صاحبِ
روی پشت بام. پیر زن تنهای همسایه. دختر تکیده ی خیابان نواب. دخترِ عطر فروش مترو
و انبوه آدم های توی سرت که داد می زنند. هم حشره کشه هم چراغ خواب. نیازی به قرص
های سمی نداره. باطری قلمی نیم قلمی هشت تاش هزار. کیف جای مدارک. برای کارت مترو.
کارت ویزیت. عابر بانک. دستمال کاغذی. جوراب سه تا دو هزار. خودکار رنگی دوازده تا
دو هزار. لواشک ترش و شیرین. سوزن نخ کن. مسواک. خمیر دندان. آدامس. سی دی خام.
چراغ قوه آقا. چراغ قوه خانم. برای شارژ نیازی به برق و باطری نداره. عطر. ادکلن.
ساعت. ساعت. ساعت؟!
شب تاریکی بود
برگشتنی از سر کار تازه تکیه داده بودم به دیوار که پیرزن
طبقه ی پایین زنگ زد. در را که باز کردیم ترسان لرزان گفت که یکی از همسایه ها
را هنگام تعمیر کولر انگار برق گرفته و مرده. روی پشت بام. سریع از پله ها پایین
رفتم و فیوزها را از جایشان کندم. بالا که رفتم دوستم شوک زده گفت که بروم چند نفر
را بیاورم. درِ تک تک واحدها را زدم. فقط زن ها خانه بودند. دو نفر را از توی کوچه
کشیدم بالا. دوستم قبلا پیچ گوشتی و انبر دست را از دست هایش کشیده بود بیرون. بدنش
انگار خشک شده باشد. لای کولرها گیر کرده بود. هر طور شده چهار نفری آوردیمش یک طرف
بام و یک تکه موکت گذاشتیم زیر سرش. دست هایش خمیده خشک شده بود. احساس کردم صورتش
بیشتر از حد معمول سفید شده. دستپاچه زنگ زدم صد و ده. گفت زنگ بزنید صد و پانزده.
چند بار زنگ زدیم. طول کشید که آمدند. نبض نداشت. ماساژ قلبی هم دیگر فایده نداشت.
صد و پانزده که رسید خیلی خونسرد گفت کار از کار گذشته و برای خالی نبودن عریضه از
تغییرات فیزیولوژیک بدن بعد از مرگ گفت. زنگ زدیم صد و ده. بعد از آن هم صد و بیست
و یک و برقکار خیلی زودتر رسید. صد و دهی ها سه سری با سه موتور آمدند. دو برگ فرم
پر کردند و سربازی را گذاشتند بالای سر میت تا که پزشک قانونی برسد. هشت. نه. ده .
یازده . دوازده . یک . دو . سه شب انگار پزشک قانونی رسیده بود. جسد شب ماند روی
پشت بام. نایلونی رویش کشیده بودیم. چه وقت باران است در این تابستان! بارید. خیلی
بیشتر از آن که اخبار بیست و یک گفته بود. شب تاریکی بود. شب تاریکی بود!
تهران زیر پارازیت
اینجا هم با خواب مشکل دارم. حتی گاهی هفت یا هشت آلارم هم کافی نیست و خواب می مانم. اما بالاخره پنجاه و دو پلهی هر روز را پایین می آیی طوری که صدای کفش هایت همسایه ها را بیدار نکند. با سه نایلون بزرگ زباله و کیف دستی سنگینی که بیشتر روزها حتی یکبار هم باز نمی شود. در این کوچه های باریک و دراز پیدا کردن کیسه های زباله ای که بشود این زباله ها را کنارش گذاشت اولین فعالیت ذهنی هر روز آدم هایی مثل من است. بعد نوبت می رسد به شیر کاکاهو و کیک صبحانه ام. پل عابر پیاده و باز هم انتخاب تاکسی چهارصد تومانی به جای اتوبوس دویست تومانی. زل زدن به عدد روی کارت مترو. زل زدن به آدم هایی که روی پله های برقی می دوند و در نهایت پیدا کردن روزنه ای برای نفس کشیدن در قوطی کنسرو بزرگ ماهی های ساردین و چه اسفبار است روزهایی که مثل کرم های در هم تنیده در ایستگاه های مختلف وول می خوریم. می دانید بیشترین جمله ای که در مترو از زبان مردم گفته می شود چیست. بگذارید اول پیاده شوند بعد سوار شوید. جمله ی بی معنی و مسخره ایست. خب حتما دلیلی دارد که هیچ وقت این اتفاق نمی افتد. از دهان این هیولای بدبو که بیرون می آیم سعی می کنم به آدم هایی فکر کنم که همیشه فراموششان می کنم. حداقل این فایده را دارد که به ساعتم نگاه نمی کنم که مثلا چقدر دیر می رسم! و باز هم تاکسی های دو قدم چهارصد تومانی. این که این روزها اینقدر به هزینه های تاکسی و غذا و غیره اهمیت می دهم دلیلش تنها این است که دخلم با خرجم نمی خواند. کوچه ی اول. کوچه ی سوم. کوچه ی پنجم. کارت ورود. یک لیوان آب سرد و رادیوی وطنی ای که هیچ وقت فکر نمی کردم گوش دادنش هنگام کار تا به این اندازه لذت بخش باشد. همکارهایی که هنوز نرسیده اند تا چمبره بزنند روی کامپیوترهایشان و غرق شوند میان زندگی ای که انگار هیچش نمی فهمند. زندگی ای که میوه هایش را بدون تعارف می خورند و غذاهایش را به زور پایین می اندازند تا که چیزی را که نمی دانند چیست از سرشان وا کنند. الو. رستوران. اشتراک ۱۸۰۶.قرمه، قیمه هرچه که باشد. مناقصه. کاتالوگ. ماشین حساب. هشت ساعت زوم روی مانیتور تا که خاموشش می کنی و کارت خروج. سیگار. پیاده تا مترو. تاکسی. الو. نان. پنیر. تخم مرغ. پنجاه و دو پله ی دیگر. شام. سریال و خوابِ انبوهِ هواپیماهای بالای سرت که رویاهایت را مثل پارازیتِ برنامه های تلویزیون بر هم می زنند!
یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۱
عکس های پشت و رو
داورِ هیچ جشنواره ای
پی نخواهد برد
که پر رنگ ترین خاطراتت در این عکس ها
چقدر کم رنگ افتاده اند
دشتِ زیبایی ست
پدر بی گمان در پیِ هیزم است
و طبیعت برای مادر
هم چنان آشپزخانه ای دلگیر می نماید
اما در کادرِ عکس ها
ما کنارِ آتشیم بی پدر
دورِ سفره ایم بی مادر
همیشه پشتِ این عکس ها
سوایِ تاریخ ها و شماره ها و نام ها
چهره های نیفتاده ایست
عکس هایی پشت و رو
برای فرزندانِ بی چشم و رو
پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۱
سودای درخت
باغبان نیست
آن که در اعماقِ دریاچه ی یک سد
و وسط اتوبان
نهال می کارد
تا خون بهای سقطِ میوه های نطفه نبسته را
از جیبِ مامِ وطن بستاند
تاجریست
که درخت را به زمین می فروشد
سهشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۱
زندگیِ آجری
تکه تکه ی روزهای زندگیش را
همچون نانِ دیگران
آجر کرد
تا دیوارِ خانه هایش را
چین چین بالا ببرد
باید خنده ها و مهربانی های بسیار
لای حصارهای بلند تنهایی اش
مدفون شده باشد
اما یک روز صبح زود
که زل زده بود به گچ بری های سقف
دیر شد
و به یکباره فاصله ها کم
سقف رویاهای کوچکش
پایین آمد
آنقدر پایین
که سنگ مزارش شد
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...