گوشیم را جا گذاشته ام. بغل دستی ام اول صبح سر پا بین آن همه شلوغی خبر ورزشی می خواند. دوش با آب سرد. کولر. سیگار. کدامشان می تواند اینقدر سینه ی آدم را به گه بکشد. بینی ام را گذاشته ام روی شانه ام و با فیلتر لباسم نفس می کشم. مترو این روزها بوی روده ی گندیده می دهد شاید. بعضی راننده های تاکسی سر صبح آدم را غافلگیر می کنند. پنج هزار تومانی را خورد می کنند بدون آن که از پنجاه تومانش بزنند. این دسته آدم ها اعتماد و اطمینان را به شهر باز می گردانند. با همان پنجاه تومان ناقابل. همه ی صبح ها که شبیه هم نمی شوند. شاید به خاطر این آهنگ لری ست که رادیو پخش می کند و یا همین چند خطِ تو. که گهگاه لای دفتر تنهاییم می گذاری.
پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱
یک روز صبح
گوشیم را جا گذاشته ام. بغل دستی ام اول صبح سر پا بین آن همه شلوغی خبر ورزشی می خواند. دوش با آب سرد. کولر. سیگار. کدامشان می تواند اینقدر سینه ی آدم را به گه بکشد. بینی ام را گذاشته ام روی شانه ام و با فیلتر لباسم نفس می کشم. مترو این روزها بوی روده ی گندیده می دهد شاید. بعضی راننده های تاکسی سر صبح آدم را غافلگیر می کنند. پنج هزار تومانی را خورد می کنند بدون آن که از پنجاه تومانش بزنند. این دسته آدم ها اعتماد و اطمینان را به شهر باز می گردانند. با همان پنجاه تومان ناقابل. همه ی صبح ها که شبیه هم نمی شوند. شاید به خاطر این آهنگ لری ست که رادیو پخش می کند و یا همین چند خطِ تو. که گهگاه لای دفتر تنهاییم می گذاری.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر