چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۲

وارونگی



ترافیک و سرما و دود. رادیو بر کوتاه ترین داستان دنیا یک شاهنامه مقدمه می خواند. گریزی نیست از شهری که لانه کرده توی سرت. تهران شهر آرزوهای ناچار است یا ناچاری آرزوها. زیر نگاه های مدعی پشت فرمان ماشینی، شبیه آگهی باران خورده ای به خیابان های شهر زار می زنی. گاهی هم محو لذت رسیدن به اتوبوس صبح جمعه ای تنها، سر بالایی پله پله ی خیابانی اعیان نشین را قدم می زنی. تکرار. تکرار. مشغول پر کردن فرم های زندگی هر روز می شوی. فاکتور می زنی. فاکتور می زنی تا یک قاشق توی زندگی ات جابجا بشوی اما یک عمر از خودت فاصله می گیری. پی دی اف ها و پاور پوینت ها را میان خواب و بیداری بالا و پایین می کنی تا به خواب نبینی آن چه را که برایش خواب می بینی. رسید روزهایی که می ترسیدی کتاب بالش شبهایت بشود. باید قبل از آن که مثل پیرمردهای کوچه گل زرند با عصایت رسالت تمیز کردن جوی آب دم درب خانه ات را داشته باشی اتفاقی بیفتد. اتفاق یعنی شهری که منتظر است بادی بوزد تا دود و کثافت را از آسمانش پاک کند ناگهان بارانی شود. تکرار می کنم. باید به خودت زمان بدهی. زمان بدهی. زمان
 

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...