نو شدن سال با همهی هیاهویش خیلی زود فراموش می شود. خیلی زودتر از آن که سیاهی لاستیکهای به آتش کشیدهی چهارشنبه سوریِ سر چهار راه پاک شود. نو شدن سال برای خیلی ها مثل لحظهی وارد شدن یک پسر بچهی شیرین به زندگی یک زوج پیرِ نازای خسته است. برای بعضیها هم تعطیلاتی چند روزه بیشتر نیست. اما نو شدن سال ورای همهی شادیها و غصهها یک تصویر دردناک از مقایسهی روزهای پیش و پس است. حالا که مشغول نوشتن این سطرها هستم منتظرم تا کاتالوگ محصولی را که می خواهم در مورد آن چند خطی بنویسم دانلود شود. مدتهاست که کتاب هایم را با کاتالوگ ها، روزنوشت هایم را با نامه نگاری های اداری و خیالهایم را با دلمشغولیهای مالی و خانوادگی جایگزین کرده ام. نه این که دست خودم باشد. چاره ای نبوده. جیبهای خالی و فشارهای اطرافیان هنوز فکر رفتن را از سرم نیانداخته اند و از ازدواج و کار دولتی تا آن جا که توانسته ام فاصله گرفته ام. خوب یا بد اینها را زمان بر پیشانی آدم حک خواهد کرد. نزدیکانم برای سفید شدن ریشهای یک عذبِ بیست و هشت ساله غصه می خورند حال آن که حاضر نیستند یک گام کوچک برای رفتنش بردارند. این روزها چقدر شبیه پیرمرد بازاری فرتوتی هستم که سالها پشت دخل مغازهاش نشست تا که یک روز قصد خانهی خدا کند. این روزهای پر از اگر. از ترس رسیدن روزهای کاش می شد اما نه ولی. روزهای امید به اگر باید بشود. سال دیگری در پیش است ...
سهشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر