پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۵

قبرستان حافظیه

دست فروش‌ها دارند بساطشان را جمع می‌کنند و چند زن که آخرین چک و چانه­ هایشان را می ­زنند. بلیط سه هزار تومانی را با اکراه به نگهبان دم در می­دهم که حتی به صورت بازدید کننده­ ها نگاه هم نمی ­کند. از همان ورودی عده­ ای دارند با گل ها و بوته­ ها عکس می­ گیرند. از پله ­ها که بالا می روی جماعتی عجیب دور هم جمع شده ­اند و مدام از زوایای مختلف از هم عکس می­ گیرند. من فکر می­کنم بخشی زیادی از محبوبیت حافظ  به خاطر همین شکل ظاهری آرامگاه است هم چنان که من همیشه ناخودآگاه فردوسی را با تصویر مجسمه­ ی میدان فردوسی تصور می­کنم که حتما آن طور نیست! دو نفر که به گمانم فرانسوی باشند دارند با صدای بلند چیزهایی را می خوانند که شاید ترجمه­ ی شعرهای حافظ باشد. دختری که از این صحنه به هیجان آمده از آن­ها می خواهد که انگشتشان را روی سنگ قبر بگذارند تا از آن­ها عکس بگیرد و در نهایت بابت عکسی که گرفته است از آن ها تشکری حقیرانه می کند! با این که دوست داشتم شعر روی سنگ قبر را بخوانم اما اینقدر همه چیز آن طور نبود که فکر می کردم دور می شوم از آن جمع که نمی فهمیدمشان. آن طرف­تر گورستان کوچکی است که اصلا دوست ندارم چیزی راجع به آن بدانم اما یک قاب تصویر از دختر و پسری که کنار یک قبر نشسته ­اند و شعر می­ خوانند وادارم می­کند که بروم صاحبت آن قبر را بشناسم. کمی که جلوتر میروم مطمئن میشوم که صاحب قبر اصلاً مهم نیست و از نیمه ­ی راه بر می­گردم. آن طرف دیگر بساط خرده فروشی ­ای باز کرده­ اند که بیشتر شبیه نمایشگاه ­های کاردستی زندان یا بهزیستی است و پیرمردی خسته از پیاده روی، معرکه گرفته و با جمعیت گرداگرد دارند درباره کوروش صحبت می کنند و من فکر می کنم این کوروش باید جایی غیر از بزرگراه ستاری باشد!  انتهای شب است و شیراز هم خسته. به هتل بر گردم. 
حالا من هم تصاویر ذهنیم از حافظیه همان گل و بوته های ورودی، هشت ستون زیبا، یک حوض مستطیلی ساکن در تاریکی شب، درخت های نارنجی که خبری از بوی بهار نارنجشان نیست و دیوارهای با سوراخ های گله به گله که زیباترین تصویر من از شیراز است.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...