یک ماه پیش که در خیابان انقلاب سر در گم ویترین کتابفروشی ها و چهره های بی تفاوت و دست های از سرِ نمی دانند چه حلقه زده را می پاییدم با خودم می گفتم که برای چند ماه آینده برنامه ی ساعت های فراغتم چه باشد. گفتم کمی درباره ی میکروپروسسورها بدانم بد نیست اما چند دقیقه بعد پشیمان شدم. کتاب قبلی ای که گرفته بودم هیچ به دردم نخورد. بعد گفتم چطور است چند ماهی خودم را با برنامه نویسی سی شارپ سرگرم کنم. چند تا نمونه کتاب ورق زدم. نه. کتاب آن روزهای من نبود. چشمم خورد به یکی از کتاب های اورحان پاموک. گفتم نکند دلم همین را می خواهد. مقدمه اش را که سر پایی خواندم تصمیم را گرفته بودم. استانبول. چند هفته ای ساعات خلوتم در خیابان های استانبول و رویای بوسفور گذشت اما به یکباره کتاب را پرت کردم آن طرف. باید به فالت ها و باگ های سیستم های حفاظتی ای فکر می کردم که تمام طول روز خوره ی روحم می شوند. کاتالوگ. دستورالعمل نصب. دستورالعمل برنامه ریزی. دستورالعمل کاربری. استاندارد طراحی و نصب فلان کوفت و زهرمار دیگر و سر و کله زدن با فلان کارمند بی سوادِ لمپنِ پر مدعای کلی حقوق بگیرِ شرکت و اداره ی بوقی که دلش می خواهد فلان سیستم چه کار برایش بکند که ما رویای از سر بی کاریش را تحقق بخشیم و او لذت مدیریت کردن قلقلکش بدهد و تازه بعد از آن بحث و جدل در باره ی گرفتن پول شرکت و گرفتن کار بعدی و ماست مالی گند زدن های بخش بازرگانی و فروش و نصب محصول و کلی دردسر دیگر. کارت ویزیت چاپ کردم. تصمیم گرفتم چند روز در هفته ام را تعطیل کنم تا سفره ام را از سر این شرکت هم جدا کنم. چند هفته است که مدام پیگیر این کارم. اتفاق های غیر پیش بینی و کارهایی که می پیچند به دست و پای هم اجازه ی این کار را نمی دهند. شاید باید فکر دیگری بکنم. جلسه های بی ارزش و صورتجلسه های بی فایده که تمامی ندارند!
پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲
شاید باید
یک ماه پیش که در خیابان انقلاب سر در گم ویترین کتابفروشی ها و چهره های بی تفاوت و دست های از سرِ نمی دانند چه حلقه زده را می پاییدم با خودم می گفتم که برای چند ماه آینده برنامه ی ساعت های فراغتم چه باشد. گفتم کمی درباره ی میکروپروسسورها بدانم بد نیست اما چند دقیقه بعد پشیمان شدم. کتاب قبلی ای که گرفته بودم هیچ به دردم نخورد. بعد گفتم چطور است چند ماهی خودم را با برنامه نویسی سی شارپ سرگرم کنم. چند تا نمونه کتاب ورق زدم. نه. کتاب آن روزهای من نبود. چشمم خورد به یکی از کتاب های اورحان پاموک. گفتم نکند دلم همین را می خواهد. مقدمه اش را که سر پایی خواندم تصمیم را گرفته بودم. استانبول. چند هفته ای ساعات خلوتم در خیابان های استانبول و رویای بوسفور گذشت اما به یکباره کتاب را پرت کردم آن طرف. باید به فالت ها و باگ های سیستم های حفاظتی ای فکر می کردم که تمام طول روز خوره ی روحم می شوند. کاتالوگ. دستورالعمل نصب. دستورالعمل برنامه ریزی. دستورالعمل کاربری. استاندارد طراحی و نصب فلان کوفت و زهرمار دیگر و سر و کله زدن با فلان کارمند بی سوادِ لمپنِ پر مدعای کلی حقوق بگیرِ شرکت و اداره ی بوقی که دلش می خواهد فلان سیستم چه کار برایش بکند که ما رویای از سر بی کاریش را تحقق بخشیم و او لذت مدیریت کردن قلقلکش بدهد و تازه بعد از آن بحث و جدل در باره ی گرفتن پول شرکت و گرفتن کار بعدی و ماست مالی گند زدن های بخش بازرگانی و فروش و نصب محصول و کلی دردسر دیگر. کارت ویزیت چاپ کردم. تصمیم گرفتم چند روز در هفته ام را تعطیل کنم تا سفره ام را از سر این شرکت هم جدا کنم. چند هفته است که مدام پیگیر این کارم. اتفاق های غیر پیش بینی و کارهایی که می پیچند به دست و پای هم اجازه ی این کار را نمی دهند. شاید باید فکر دیگری بکنم. جلسه های بی ارزش و صورتجلسه های بی فایده که تمامی ندارند!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر