سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

گربه ای زیر ماشین در باران


تمام امروز باران بارید. صبح را در خانه ماندم تا شارژ اینترنت تمام شد. بالاخره تکانی به خودم دادم و زیر باران خودم را رساندم به فلافلی های هفت چنار. باران کوتاه نمی آمد. روزنامه ام هم خیس شد. نشد داخل پارک آگهی های استخدامش را ببینم. برگشتم خانه. کاپشن خیسم را به سختی به میخ روی دیوار آویزان کردم. سریع کتری را گذاشتم روی گاز. سیگار توی باران چایی می خواهد. چایی داغ توی استکان های بزرگ شیشه ای ساده با نعلبکی. کلی گشتم. انگار این نزدیکی ها قهوه خانه نیست. صبح گفتم بروم یکی از این کاریابی های خارجی را ببینم. ولی با خودم گفتم مگر آن کاریابی داخلی که چهار هزار تومانش را گرفت و پیدایش نشد چه غلطی کرده که این ها با این اوضاع مملکت بکنند. پتو را کشیدم روی سرم و باز خوابیدم. پیرزن طبقه ی پایین دوباره پیدایش شد. می گوید چرا بعد از تعمیراتِ لوله کشی، پله ها را تمییز نمی کنیم. ده هزار تومان دادم بدهد یکی تمیزش کند و دست از سرمان بردارد. جاهایی که رفته ام برای مصاحبه همه شان بعد مسافت دارند. هر کدامشان هم یک جای کارشان می لنگد. یکی سه تا دختر پر حرف چپانده توی یک اتاق کوچک و صندلی خالی ای که وسطشان چشمک می زد شبیه صندلی های خیس و کثیف پارک در روزهای بارانیست. آدم دوست ندارد برود چنین فضایی کار کند. با این حال قرار است هفته ی بعد در مورد کار حرف نهایی را بزنیم. دومی هم که مدیر عاملش انگار همان جوانی بود که با او صحبت کردم. اصلا دوست ندارم مدیر عامل شرکتی که توی آن کار می کنم بچه سال باشد و کم تجربه. وضعیت این کار هم ماند برای هفته ی بعد. اه اه چقدر حالم به هم می خورد از این فیلم های الکیِ دانشگاهی که هیچ کدامشان شبیه نصف واقعیت هم نیست و با چند تا قیافه ی دختر پسر جذاب و دیالوگ های نصف چپی نصف راستی  و تحریک های جنسی زیر پوستی به خوردمان می دهند. چاره ای نیست. در خانه ای که صدای سکوت از در و دیوارش می چکد تلویزیون شبیه یک روزنامه ی حزبی توی زندان هم نباشد بی شباهت به مجله های آرایشگاه ها نیست!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...