روزهای نانوشته که روی هم جمع می شوند آدم دیگر به خودش نمی گوید که وای امروز چندم است؟ چند روز مانده به؟ مدام خودش را سرگرم می کند به کتابی روزنامه ای چیزی. به مصاحبه های الکی برای پیدا کردن شغل بهتر ... روزهای ناخوانده که روی هم جمع می شوند آدم خودش را سرگرم فوتبال های تلویزیونی می کند و صبح زود ساعت پنج بیدار می شود تا پخش مستقیم یک والیبال زنده به زندگی اش هیجان بدهد ... گاهی خواب صبح ها را فدای حقوق یک روز کاری نمی کنم و بعد از ظهرها بی دلیل مرخصی می گیرم و یک ناچاریِ طولانی و کشدار را زیر سایه ی درختان فرتوت ولیعصر قدم می زنم. آدم وقتی کاری برای انجام دادن ندارد یا فکر می کند کاری از دستش بر نمی آید تازه می فهمد که چرا سال ها پیش دوست داشته جای ابوالفضل پور عربِ فیلم غریبانه سرطان خون می گرفته ... تلویزیون گاهی خوراک آدم هایی مثل من است. همین دیروز با خودم می گفتم که آن مرد عشایر که جلوی دوربین لبخند می زند و گله اش را هُش می کند آیا می داند که زندگی در سیاه چادر از بلعیده شدن در سیاه چاله ها هم می تواند دردناک تر باشد یا شاید ... یک صحنه ی از پیش تمرین شده را مو به مو و در شب های نمایش مکرر اجرا کردن. من هرگز بازیگر تئاتر خوبی نمی شدم.... ما همه سر همدیگر را می بریم. از مدیر عاملی که با وعده های دروغ چند ماه تمام بهترین سال های جوانی تو را به کار می گیرد تا منشی شرکتی که اسم خودش را گذاشته مسئول دفتر و زیراب آبدارچی شرکت را می زند ... روزهای نانوشته و ناخوانده گاهی ورق هم نمی خورند. می چسپند به هم و آنقدر تکراری و درهمند که مدام خودت را گول می زنی که فصل بعد آبستن روزهای بهتریست.
پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲
فصل بعد
روزهای نانوشته که روی هم جمع می شوند آدم دیگر به خودش نمی گوید که وای امروز چندم است؟ چند روز مانده به؟ مدام خودش را سرگرم می کند به کتابی روزنامه ای چیزی. به مصاحبه های الکی برای پیدا کردن شغل بهتر ... روزهای ناخوانده که روی هم جمع می شوند آدم خودش را سرگرم فوتبال های تلویزیونی می کند و صبح زود ساعت پنج بیدار می شود تا پخش مستقیم یک والیبال زنده به زندگی اش هیجان بدهد ... گاهی خواب صبح ها را فدای حقوق یک روز کاری نمی کنم و بعد از ظهرها بی دلیل مرخصی می گیرم و یک ناچاریِ طولانی و کشدار را زیر سایه ی درختان فرتوت ولیعصر قدم می زنم. آدم وقتی کاری برای انجام دادن ندارد یا فکر می کند کاری از دستش بر نمی آید تازه می فهمد که چرا سال ها پیش دوست داشته جای ابوالفضل پور عربِ فیلم غریبانه سرطان خون می گرفته ... تلویزیون گاهی خوراک آدم هایی مثل من است. همین دیروز با خودم می گفتم که آن مرد عشایر که جلوی دوربین لبخند می زند و گله اش را هُش می کند آیا می داند که زندگی در سیاه چادر از بلعیده شدن در سیاه چاله ها هم می تواند دردناک تر باشد یا شاید ... یک صحنه ی از پیش تمرین شده را مو به مو و در شب های نمایش مکرر اجرا کردن. من هرگز بازیگر تئاتر خوبی نمی شدم.... ما همه سر همدیگر را می بریم. از مدیر عاملی که با وعده های دروغ چند ماه تمام بهترین سال های جوانی تو را به کار می گیرد تا منشی شرکتی که اسم خودش را گذاشته مسئول دفتر و زیراب آبدارچی شرکت را می زند ... روزهای نانوشته و ناخوانده گاهی ورق هم نمی خورند. می چسپند به هم و آنقدر تکراری و درهمند که مدام خودت را گول می زنی که فصل بعد آبستن روزهای بهتریست.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر