یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲

بساط پاییز


چه رسیدنی
این پنج و نیم متر زندگی را
که هر روز قدم زده ای
آخر کدام بخت برگشته
مهره ی مار می فروشد
که تو بساط کرده ای
وسط خیابانی که کتابفروشی هایش
سمبوسه و فلافل و کفش و پیراهن می فروشند
تقویم بی مصرف روی میز
حالا دیگر پاییز است
و پاییز که به ساق های پیر دختری خیره است
خمیازه ی بلندی می کشد
ما مهربان نبودیم
سنگ هایمان به کبوترها نمی رسید

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...