چه رسیدنی
این پنج و نیم متر زندگی را
که هر روز قدم زده ای
آخر کدام بخت برگشته
مهره ی مار می فروشد
که تو بساط کرده ای
وسط خیابانی که کتابفروشی هایش
سمبوسه و فلافل و کفش و پیراهن می فروشند
تقویم بی مصرف روی میز
حالا دیگر پاییز است
و پاییز که به ساق های پیر دختری خیره است
خمیازه ی بلندی می کشد
ما مهربان نبودیم
سنگ هایمان به کبوترها نمی رسید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر