برگشتنی از سر کار تازه تکیه داده بودم به دیوار که پیرزن
طبقه ی پایین زنگ زد. در را که باز کردیم ترسان لرزان گفت که یکی از همسایه ها
را هنگام تعمیر کولر انگار برق گرفته و مرده. روی پشت بام. سریع از پله ها پایین
رفتم و فیوزها را از جایشان کندم. بالا که رفتم دوستم شوک زده گفت که بروم چند نفر
را بیاورم. درِ تک تک واحدها را زدم. فقط زن ها خانه بودند. دو نفر را از توی کوچه
کشیدم بالا. دوستم قبلا پیچ گوشتی و انبر دست را از دست هایش کشیده بود بیرون. بدنش
انگار خشک شده باشد. لای کولرها گیر کرده بود. هر طور شده چهار نفری آوردیمش یک طرف
بام و یک تکه موکت گذاشتیم زیر سرش. دست هایش خمیده خشک شده بود. احساس کردم صورتش
بیشتر از حد معمول سفید شده. دستپاچه زنگ زدم صد و ده. گفت زنگ بزنید صد و پانزده.
چند بار زنگ زدیم. طول کشید که آمدند. نبض نداشت. ماساژ قلبی هم دیگر فایده نداشت.
صد و پانزده که رسید خیلی خونسرد گفت کار از کار گذشته و برای خالی نبودن عریضه از
تغییرات فیزیولوژیک بدن بعد از مرگ گفت. زنگ زدیم صد و ده. بعد از آن هم صد و بیست
و یک و برقکار خیلی زودتر رسید. صد و دهی ها سه سری با سه موتور آمدند. دو برگ فرم
پر کردند و سربازی را گذاشتند بالای سر میت تا که پزشک قانونی برسد. هشت. نه. ده .
یازده . دوازده . یک . دو . سه شب انگار پزشک قانونی رسیده بود. جسد شب ماند روی
پشت بام. نایلونی رویش کشیده بودیم. چه وقت باران است در این تابستان! بارید. خیلی
بیشتر از آن که اخبار بیست و یک گفته بود. شب تاریکی بود. شب تاریکی بود!
پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر