پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱

شب تاریکی بود

 
برگشتنی از سر کار تازه تکیه داده بودم به دیوار که پیرزن طبقه ی پایین زنگ زد. در را که باز کردیم ترسان لرزان گفت که یکی از همسایه ها را هنگام تعمیر کولر انگار برق گرفته و مرده. روی پشت بام. سریع از پله ها پایین رفتم و فیوزها را از جایشان کندم. بالا که رفتم دوستم شوک زده گفت که بروم چند نفر را بیاورم. درِ تک تک واحدها را زدم. فقط زن ها خانه بودند. دو نفر را از توی کوچه کشیدم بالا. دوستم قبلا پیچ گوشتی و انبر دست را از دست هایش کشیده بود بیرون. بدنش انگار خشک شده باشد. لای کولرها گیر کرده بود. هر طور شده چهار نفری آوردیمش یک طرف بام و یک تکه موکت گذاشتیم زیر سرش. دست هایش خمیده خشک شده بود. احساس کردم صورتش بیشتر از حد معمول سفید شده. دستپاچه زنگ زدم صد و ده. گفت زنگ بزنید صد و پانزده. چند بار زنگ زدیم. طول کشید که آمدند. نبض نداشت. ماساژ قلبی هم دیگر فایده نداشت. صد و پانزده که رسید خیلی خونسرد گفت کار از کار گذشته و برای خالی نبودن عریضه از تغییرات فیزیولوژیک بدن بعد از مرگ گفت. زنگ زدیم صد و ده. بعد از آن هم صد و بیست و یک و برقکار خیلی زودتر رسید. صد و دهی ها سه سری با سه موتور آمدند. دو برگ فرم پر کردند و سربازی را گذاشتند بالای سر میت تا که پزشک قانونی برسد. هشت. نه. ده . یازده . دوازده . یک . دو . سه شب انگار پزشک قانونی رسیده بود. جسد شب ماند روی پشت بام. نایلونی رویش کشیده بودیم. چه وقت باران است در این تابستان! بارید. خیلی بیشتر از آن که اخبار بیست و یک گفته بود. شب تاریکی بود. شب تاریکی بود!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...