سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

این روزها


میوه فروش سر کوچه این روزها ماهی هم می فروشد. نایلون میوه­های پیره زن های این اطراف را هم تا دم در خانه هایشان می رساند و تمام تلاشش را می کند تا با نچسپ ترین آدم ها به زور بخندد. پسر سوپری سر کوچه هم با شاگرد مغازه اش مدام از قفسه هایشان بالا و پایین می روند تا از پس مشتری ها بربیآیند. حتی اس ام اس هایش را هم بین کارهایش می خواند. سوپری روبرویشان هم که تخم مرغ ها را پنجاه تومان و سیگار را دویست تومان گران تر می فروشد، تغییر دکوراسیون داده و دستی به شکل و شمایل ورودیِ مغازه اش کشیده. توی این اوضاع اقتصادی همه یک جور دارند پول در می آورند. یا بهتر است بگویم هر طور که شده. راننده ها سرِ خود کرایه هایشان را گران می کنند و کتابفروش ها روی قیمت های قبلی برچسب می زنند. در همین روزهایی که تلویزیون جنبش تحریم پسته راه انداخته و هیچ وقت با خودش نمی گوید که این همه پسته را پس چه کسی می خرد! یک طرف آدم هایی هستند که می نالند و یک طرف آدم هایی که از آب گل آلود ماهی می گیرند و به آن هایی که می نالند نیشخند می زنند. خلاصه ترِ همه­ی این حرف ها شاید در یک کلمه همان تضاد طبقاتی معروف باشد. اما این چیزیست که همه می دانند. لازم به گفتن نیست. کافی ست سوار اتوبوس و تاکسی که می شوی ماشین ها و مغازه ها و آدم های توی پیاده رو را با لباس ها و کفش ها و نایلون های حلقه خورده در دستشان ببینی. اما این همه ی داستان نیست.  بسیارند آن هایی که ندارند و می خرند. ندارند و می خورند. ندارند و نق می زنند و هفتاد و پنج درصدشان به شبکه­ی یک اس ام اس می زنند که نوروز امسال پسته نمی خرند و می خرند! و حتی فکر نمی کنند که  پول این همه اس ام اس کجا می رود؟!
این روزها بیشتر به کار و شاید فقط به کار فکر می کنم. از هفت و ده دقیقه­ی صبح که بچه مدرسه ای خواب آلودی کشان کشان خودش را به آن طرف پل عابر می رساند. تا هفت و ده دقیقه­ی شب که  پیرمردی از پله ها خود را بالا می کشد. از این طرف شهر به آن طرف شهر. از این شهر به آن شهر. این روزها بیشتر از هر چیز شبیه دیگران هستم. دیگرانی که هیچ گاه شبیه من نبوده اند. شبیهشان نبوده ام. البته هنوز هر شب اخبار می بینم و گاهی وقتی سیگار می خرم سر تیتر روزنامه ها را می خوانم و در تکان تکان های اتوبوس چند صفحه ای کتاب ورق می زنم. بعضی وقت ها دوست دارم غرورم را بگذارم زیر پا. لباس کار می پوشم و سعی می کنم مثل همکارهای نصابم روی نردبان های بلند کابلکشی کنم اما خوشحالم که هنوز برای خستگی در کردن، عددهای فاکتورهای شرکت را مثل خیلی ها دستکاری نمی کنم. همه ی تلاشم این است که کشان کشان هم که شده قدمی رو به جلو بگذارم. بعضی ها گاهی به خودشان می گویند اگر به گذشته باز می گشتم. اگر زمان بر می گشت. باور کنید اگر زمان به عقب باز می گشت، من باز هم نمی دانستم که چه کار باید بکنم. شاید کلی وام می گرفتم. دلار و طلا و آهن می خریدم. بعد خیلی هوشمندانه! همه را ریال می کردم و قبل از آن که مردم پولشان را بکشانند توی خودرو و زمین و مسکن سرمایه اش می کردم. اما که چه. همه­ی این کارها هم خودش یعنی گذشت زمان. پس آن همه آرزو که قرار بود با این پول ها به نتیجه برسد. پس آن همه چه می شود. انگار همین دیروز بود که نه ماه گذشت و من هنوز هم دارم برای رسیدن به محل کار دلخواهم بین اتوبوس و مترو و تاکسی یکی را انتخاب می کنم!



هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...