پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۱

یک پنجشنبه ی سرما خورده


دیروز تا حوالی شش و نیم مشغول پیگیری تدارکات غرفه ی شرکت بودیم. بیرون که زدم هوا تاریک و سرد بود. نم نمک باران می بارید. با یک موتور گذری خودم را رساندم به درب سئول نمایشگاه. تاکسی نبود که نبود. پیاده خودم را رساندم سر چمران. پل هوایی از دور معلوم بود. با یک تصمیم اشتباه که خودم هم دلیلش را نمی دانستم در جهت معکوس شروع کردم به پیاده روی. با ترس و لرز چند صد متر پایین تر از عرض اتوبان گذشتم. از آن کارهای احمقانه که گاهی آدم بدون آن که دلیل منطقی ای برای آن داشته باشد انجام می دهد. از اتوبان جان سالم به در بردم اما دچار سرما خوردگی شدیدی شدم و همین بهانه ی خوبی بود که پنجشنبه را سر کار نروم. کفه ی کفش هایم را عوض کنم. لباس هایم را غرقاب کنم! با خیال راحت بروم استخر و مهم تر از همه این که تا ساعت دو ظهر خوابیده باشم و بعد از یک قلب شربت اکسپکتورانت و یک حبه آموکسی سیلین  لم داده سیگار بکشم و علیرضا قربانی گوش کنم و مسابقات کشتی لیگ را بدون صدا نگاه کنم. پنجشنبه های سرما خورده جمعه های غمگینی نیستند.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...