دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱

در تاریکی شهر


آن چشم های سبز
در سیاه ترین شب های بخت من
گربه ای بیش نبود
 که از هراس باران
به  کوتاه ترین سایه بان شهر
پناه می آورد
فرصت رو به اتمام بود
چشم های سبز زرد
و چشمک های زرد قرمز شدند
تا پشت نا بهنگام ترین تقاطع زندگی ات
جا بمانی و در برابر بغض هایت
رد نگاه هایش
سو سو زنان
در تاریکی شهر گم شود

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...