سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

قایم موشک

 

همین روزهاست که پاییز از قایم موشک بازیش با زمستان خسته شود . باید به فکر پیدا کردن یک بخاری دست دوم باشیم. بدون شغل بودنِ این روزهایم حس عجیبی دارد. هم خوب است. هم بد. تقریبا به همه ی جاهایی که فکرش را می کردم رزومه فرستادم. حالا باید بنشینم استراحت کنم و منتظر تلفن باشم. دیروز رفتم کاریابی هفت تیر. کلی دختر ریخته بودند آنجا. با خودم گفتم چرا این همه دختر برای خودشان کار بهتری دست و پا نمی کنند. این روزها که همه مدرک دارند! دو تا از دخترها داشتند با هم کل کل می کردند. سرِ پرینت گرفتن رزومه، من هم وارد کل کل و یکی به دو شدنشان شدم و زدم بیرون. اصلا دوست نداشتم کار آینده ام را اینها پیدا کنند و نصف حقوق ماه اولم بشود ماتیک و پنکک روی صورتشان. کاریابی بعدی هم هنگام ثبت نام فقط منتظر چهار هزار تومان هزینه ی ثبت نامم بود.  تا جا داشت سوال پرسیدم و او فقط منتظر بود که پولش را بگیرد و بگوید نفر بعد. لذت می بردم از این که پولش را آخر حرف هایم بدهم. پولش را که گرفت بدون آن که سوال اساسی ای بپرسد برگه هایم را گذاشت زیر برگه های دیگر و نفر بعد. پریروز در اقدامی که اسمش را فقط می شود گذاشت انتحار از شرکت زدم بیرون و هر چه تماس گرفتند دیگر برنگشتم. حتی برای خودم هم دلیل خیلی موجهی نداشتم. فقط دوست داشتم یک تغییری ایجاد بشود و از روزمرگی های این مدت اندکی کاسته باشم.  که زدم بیرون. امروز گوشه ی یک سایت لینکی را دیدم برای کمک به محک (حمایت از کودکان سرطانی). گفتم چقدر خوب می شود آدم ها گوشه ی وبلاگشان این طور لینک هایی را داشته باشند. نه فقط برای محک. اصلا برای خودشان. که مثلا پول قرض بگیرند و یا از دوستانشان بخواهند که پنجشنبه ها دست جمعی بروند استخر. هر چه که باشد خنده دار تر از حرف های لوله کش سر کوچه مان نیست که نشئه کرده بود و می گفت هر چند وقت یک بار دوستانش را دور هم جمع می کند و به مناسب تولد خدا شام می دهد.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...