در مسیر راه رفت هر روزم راننده اتوبوسی هست که در ذهن من مصداق تمام و کمال کلمه ی بیشعور است. می توانم به جرات بگویم که در یکی دو ماه گذشته هر بار که متوجه شده ام کسی در اتوبوس با راننده جر و بحث می کند و راننده را نگاه کرده ام خود خودش بوده است! اصلا رانندگی اتوبوس شاق ترین کار دنیا. قبول. حتی سخت تر از کار کردن در معدن های چین. حرف بر سر درک آدم های دور و بر و شرایط محیط است. امروز ظرف مدت بیست دقیقه با سه خانم که دیر پیاده شده بودند و در را کوبیده بود به یکیشان دعوایش شد. با دو سه نفر که آن جلو نشسته بودند سر این که چرا هر جایی که دلش بخواهد نگه می دارد جر و بحث کرد. با دو خانم که چرا خانم ها دیر پول می دهند. با یک پیرمرد سر این که چرا تفاوت بین بوق های کارت را نمی فهمد و تکرار مکرر ای بابا به من چه برو مشکل کارتت را توی مترو حل کن! با اتوبوس پشت سرمان که آنقدر قبل از میدان فردوسی توی ایستگاه مانده بود که چراغ دو بار قرمز شده بود! گویا نگذاشته بود عقبی مسافر هم بزند. جالب این که به یکی از مسافرها می گفت چرا هر روز ده دقیقه زودتر بیدار نمی شوی که به این ده دقیقه دیر رسیدن ها فکر نکنی! خب نکته ی آموزنده ایست! اخلاق و معرفت و انسانیت را هم بگذاریم کنار اگر بیست نفر از این چهل پنجاه نفر شاغل باشند و ده دقیقه برسند سر کار و هر کدام فقط پانصد تومان از حقوقشان کسر شده باشد. می شود ده هزار تومان. جدای از اعصاب خوردی و تنش های کاری بعدی. یکی دو دانش آموز یا دانشجو دیر به کلاس هایشان برسند و پشت در بمانند یا بروند تو و نظم کلاسی را به هم بزنند. یکی دو نفر به قرارهایشان نرسند و خیلی چیزهای دیگر که شاید به مراتب مهم تر نیز باشند. همه و همه به خاطر چند مسافر بیشتر سوار کردن و عدم توانایی در برقراری رابطه ی قابل قبول با دیگران. بعضی وقت ها این جمله که بعضی راننده اتوبوس ها به مسافرهای معترض می گویند حالم را به هم می زند. اگر عجله داری با آژانس و تاکسی برو. حتی اگر حق با راننده باشد گفتنش تهوع آور است. حالا همه ی اینها را گفتم جمله ی آخر ماند. پیرمردی که امروز بعد از من پیاده شد با تحسین به هیکل همین راننده نگاه کرد و گفت دستت درد نکنه قهرمان! پیرمردی که همه ی این اتفاق ها و نق زدن های مکرر مردم را دیده بود!
پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر