سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

باران


بیا و چشم های من باش. زمانی که کودکی کشان کشان دست در دست مادرش به مدرسه می رود. در پاییزی که بی گمان از چشمانِ دختری آغاز شده و در سرمایی که با مرگ یک هم اتاقی قدیمی فرا می رسد. چشم های من که باشی آن زن و مرد کره ای و یا شاید هم چینی را بیشترِ روزها در ایستگاه توپخانه خواهی دید و می توانی از راه دور بدون آن که زنی پایش را روی پله برقی ها گذاشته باشد وسعت ترسش را بخوانی. باران می بارد و تو که چترت را گرفته بودی روی سرت. دلت گرفته بود و گفتی که زندگی برای تو یعنی تل انبار شدنِ هر روزه ی آدم به روی خودش و من که خیس باران بودم حس کودکی را داشتم که توپش را گرفته اند و بازی اش نمی دهند.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...