پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱

زندگی های ایستاده

 
ابر کوچکی آمد و شهر بزرگ را گریست و رفت. دخترِ تکیده ی خیابانِ نواب با کیفِ دستی و آب معدنی همیشگی اش، تکیه به دیوار ایستاده باز. او همیشه ایستاده. شکسته ایستاده است. تکیه به نا امن ترین شهر زمین و امید به مترسک هایی که هیچ حواسشان به نگاه هایش نیست. توده ای از گرما و بوی عرق و خیالِ آدم هایی که حالت از فکر و تنهاییشان به هم می خورد، روی سرت جمع شده و تو میله ی واگن را گرفته ای که نیفتی روی بغل دستی و فحش نخوری. زندگی های ایستاده. مرده های زندگی های ایستاده. دهان های مرده های زندگی های ایستاده. بوی تعفن دهان های مرده های زندگی های ایستاده. شاید لازم نیست چیزی جایی تکانی بخورد تا برای تمام مرده های زیر باران سری تکان خورده باشد. امروز در مترو دو جوان که هیچ کس را آدم حساب نمی کردند برای ترد شدن لایه های نیمکره ی پایین زمین غصه می خوردند. با خودم گفتم که چقدر خوب می شود. روز حادثه دیگر جنازه ای روی زمین نمی ماند. اخبار دیشب بود گویا. زمین رستورانی دو نفر را قورت داده بود. زمین را نمی دانم. ولی زندگی همیشه ترد بوده. به پنجره ها و شیشه ها فکر کن. به انعکاس پیرزنی تنها در شیشه های یک پنجره و به زیبایی دختران پشت پرده و لذتِ باد. چراغ خانه های آدم های تنها همیشه دیر خاموش می شود و باد هم هرگز همه چیز را با خود نمی برد. آه جنازه ی بی صاحبِ روی پشت بام. پیر زن تنهای همسایه. دختر تکیده ی خیابان نواب. دخترِ عطر فروش مترو و انبوه آدم های توی سرت که داد می زنند. هم حشره کشه هم چراغ خواب. نیازی به قرص های سمی نداره. باطری قلمی نیم قلمی هشت تاش هزار. کیف جای مدارک. برای کارت مترو. کارت ویزیت. عابر بانک. دستمال کاغذی. جوراب سه تا دو هزار. خودکار رنگی دوازده تا دو هزار. لواشک ترش و شیرین. سوزن نخ کن. مسواک. خمیر دندان. آدامس. سی دی خام. چراغ قوه آقا. چراغ قوه خانم. برای شارژ نیازی به برق و باطری نداره. عطر. ادکلن. ساعت. ساعت. ساعت؟!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...