دو سه روزیست که صبح ها با صدای زنگ در بیدار می شویم. از چشمی در که نگاه می کنم پیرزن طبقه ی پایین با ژست خاص خودش ایستاده و با این که اصلا دوست ندارم نیم ساعت پشت سر هم فک زدنش را تحمل کنم در را باز می کنم. سقف آشپزخانه اش که زیر خانه ی ما با شد چکه می کند. پارچه ای با خودش آورده تا بگذاریم روی سوراخ ظرفشویی! این که چقدر ایده ی خوبی باشد که ما را از باز کردن شیر آشپزخانه باز دارد را نمی دانم. این روزها ظرف ها و قوری و استکانهایمان را هم در حمام می شوییم! منتظریم که صاحب خانه بیاید و فکری به حال نشتی پنهان فاضلاب آشپزخانه بکند. اما گفتن همه ی این حرف ها چیزی جز یادداشت های روزانه نیست. مهم ترین جای داستان این است که پیرزن داستانِ ما به حدی از مرگ می ترسد که تصور کردنش برایم دشوار است. مدام می گوید اگر سقف ریخت و یک آجر خورد توی سرم. اگر سیم برق آتش گرفت و اگر و اگر. دیروز که ساعت شش صبح مرا برده سقف خانه اش را ببینم قلبش مثل گنجشک می زد. عکس جوانی هایش را روی میز توالتش گذاشته و جز ته چهره ای کم نور هیچ نشانی از آن دختر زیبای سیاه و سفید در او نمانده. زیر چشم های ترسناک و سردش را ناشیانه مداد سیاهی می کشد و طوری یک نفس حرف می زند که انگار برای زندگی کردن احتیاجی به اکسیژن گرفتن نداشته باشد. گاهی دستکش سفیدی به دستش دارد و با کالسکه ی خریدش کشان کشان از پله ها پایین می رود! یک بار می خواهد در اوج مهربانی برای ما مجانی پرده بدوزد و یک بار هم تهدید می کند که اگر فاضلاب را درست نکنیم شکایت می کند و صد و ده را خبر می کند! شاید اگر جای این بازیگران تئاترهای خیابانی امروز بودم روی آن حوضچه ی پارک شهر از داستان های اسطوره ای مذهبی خانه ای روی آب نمی ساختم. تئاتریست برای خودش پیر زن همسایه. پیرزنی تنها که از مرگ دیوانه وار می ترسد!
پ.ن۱: خب هر کسی از فلج و ناتوان شدن و نابودی سرمایه اش می ترسد! به وقت پیری و تنهایی هم بیشتر! اما یک جای این جواب می لنگد!
پ.ن۲: پلیس آمد. اتفاق خاصی نیفتاد. مقصر مشخص نشد. چیزی تغییر نکرد. رفت!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر