سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

شست های بی خبر


مثلا همین انگشت های دست. نه این که اغلب اوقات زیر سرم باشند و یا سربار تنم توی جیبم باشند. بیشتر از آن که باید هم از آن ها کار می کشم. مگر نه این که اغلب روزها پشت میز کارم فاصله شان با چشم هایم از سی چهل سانتی متر  بیشتر نمی شود. مثل انگشت های پا هم نیستند که جوراب و کفش نگذارند آدم حتی بفهمد چند انگشت برایش مانده و یا اصلا چند تا بوده که چند تایش نمانده باشد. باور کنید گاهی با شکستن ناخن هایم شستم خبر دار شده که هی چه خبر است مگر. زندگی این قدر جدیست یعنی که از گرفتن ناخن هایت هم در مانده ای. جوابش هر چه که هست و قانع کننده بودنش تا چه اندازه را نمی دانم. فقط همین را بدان که اگر پیامک ها و تلفن هایت بی جواب ماند داستان کاوه ی آهنگر و ضحاک را به لیلی و مجنون گره نزنی!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...