سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

نسل آزمون های چهار جوابی




یکی از شخصیت های داستانی موراکامی می گوید که بر خلاف آن چه دکارت می گوید گاهی آدم ها فکر می کنند تا نباشند! من هم تا حد بسیار زیادی با این جمله ی ادبی موافقم. یادم هست حسین پناهی در یکی از شعرهایش گفته بود که مردم فرانسه دیگر به جای کافه های روشن فکری به استادیوم ها می روند تا دیگر فکر نکنند. آن هم یک معنای دیگر فرار از بودن است. اصلا گاهی آدم ها دوست دارند که نباشند. با فکر کردن. با فکر نکردن. وقتی آدم از بودنش خسته می شود می رود پای برج میلاد می نشیند روی یکی از صندلی های کِی وان و ارزان ترین پیتزای منو را سفارش می دهد و به آدم هایی که از پله برقی ها بالا و پایین می روند نگاه می کند و با خودش می گوید مارگاریتا. مارگاریتا. وقتی آدم از بودنش خسته می شود یک جا بند نمی شود. می رود پارک سر کوچه. دربند. ازبکستان. دوبی. کانادا. نه برای نمایشگاه های تجاری و دیدن آثار باستانی و رقص در کازینوها و نه برای گرداندن کاکائوهای تلخ به هنگام بازگشت بین فامیل و همکاران! برای یک جا نماندن است که می گریزد. حس فراری همیشگی او را با خود به این طرف و آن طرف می کشاند. اینترنت را زیر و رو می کند تا آزمونی پیدا کند و دست آخر دستمزد چند روزش را می دهد تا برای چند روز هم که شده با یوزر و پسوردش برود داخل یک زندگی چهار جوابی. جایی که گزینه های زیاد کلافه اش نکنند!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...