سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

بیست سالگی


بیست سالگی
یک گلو درد چرکیست
که دل از بهمن کوچک نمی کشد
یک گوشه از سینه ی آدم ها می نشیند
و هر از چند گاهی
از یک سرفه و بوی نم کشیده ی کاغذ یک رمان قدیمی
با دردی گنگ بالا می آید
زایمان یک جنین مرده در سرت کافیست
تا دختری با کاپشن قرمز و کفش های سبز را
در ایستگاه طرشت
برای هزارمین بار گم کنی
بیست سالگی گاهی
مثل بادام زمینی می ریزد توی جیب بارانی ات
تا مزه مزه اش کنی
در ایستگاه اتوبوسی
که بلیط های بیست تومانی تا شده اش
تمبر یک نامه ی عاشقانه است
که از همه ی پستچی های شهر
مهر برگشت گرفته است
بیست سالگی هنوز روی صندلی دسته دارش
انتهای کلاس پارازیت می اندازد
و به معادلات جبری روزگار می خندد
بیست سالگی
یک گلو درد چرک مزمن است

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...