فقط در چند دقیقه. یک دیالوگ به همراه یک تصویر از فیلمی که هیچ وقت آن را ندیده ای. یک کاریکاتور که برداشتی از آن در زیرش نوشته شده و حتی به تو اجازه فکر کردن هم نمی دهد. چند خط متن زیبا که دوستشان داری. شبیه تصویر چمنزاری زیبا در کنار جاده ای که در یک عصر آرام بی آن که در آن قدم زده باشی سرخوشت کرده باشد و ناگهان یک متن از گذشته ای دور و پر از افسوس و اندوه و چند ثانیه بعد با چند خط شعر به هر چه که هست و نیست امیدوار می شوی. لابه لای تمام این حرف و حدیث ها چیزی هست که پیدایش نمی کنم. صدای باران اردیبهشتی را گاه به گاه از کانال کولر میشنوم. کمی بیشتر یا کمی کمتر از نه ساعت نشسته در یک اتاق دوازده متر مربعی. بیست دقیقه پیاده روی. دو ساعت در اتوبوس و تاکسی و مابقی روی یک زیر انداز دو متر در دو متر. زانوهایت را مدام خم و راست می کنی و گردنت را چپ و راست. از این صفحه به آن صفحه. این اعداد و این کدها و این نمودارها باید روزی تو را از این دوازده متر اتاق و چهار متر مربع زیر انداز دور کند. اتاقی که صدای موتور یخچالش، شعله آبی لرزان آب گرمکنش، صداها و تصاویر گاه و بی گاه تلویزیونش، پیچیدن صدای قطره های باران در کانال کولرش و صدای هواپیماهای عبوری از پنجره اش از حضور هم اتاقی ات پر رنگ تر است. خواب نزدیک شده. فقط در چند دقیقه. یک دیالوگ به همراه یک تصویر ...
پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۵
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر