اینجا هم با خواب مشکل دارم. حتی گاهی هفت یا هشت آلارم هم کافی نیست و خواب می مانم. اما بالاخره پنجاه و دو پلهی هر روز را پایین می آیی طوری که صدای کفش هایت همسایه ها را بیدار نکند. با سه نایلون بزرگ زباله و کیف دستی سنگینی که بیشتر روزها حتی یکبار هم باز نمی شود. در این کوچه های باریک و دراز پیدا کردن کیسه های زباله ای که بشود این زباله ها را کنارش گذاشت اولین فعالیت ذهنی هر روز آدم هایی مثل من است. بعد نوبت می رسد به شیر کاکاهو و کیک صبحانه ام. پل عابر پیاده و باز هم انتخاب تاکسی چهارصد تومانی به جای اتوبوس دویست تومانی. زل زدن به عدد روی کارت مترو. زل زدن به آدم هایی که روی پله های برقی می دوند و در نهایت پیدا کردن روزنه ای برای نفس کشیدن در قوطی کنسرو بزرگ ماهی های ساردین و چه اسفبار است روزهایی که مثل کرم های در هم تنیده در ایستگاه های مختلف وول می خوریم. می دانید بیشترین جمله ای که در مترو از زبان مردم گفته می شود چیست. بگذارید اول پیاده شوند بعد سوار شوید. جمله ی بی معنی و مسخره ایست. خب حتما دلیلی دارد که هیچ وقت این اتفاق نمی افتد. از دهان این هیولای بدبو که بیرون می آیم سعی می کنم به آدم هایی فکر کنم که همیشه فراموششان می کنم. حداقل این فایده را دارد که به ساعتم نگاه نمی کنم که مثلا چقدر دیر می رسم! و باز هم تاکسی های دو قدم چهارصد تومانی. این که این روزها اینقدر به هزینه های تاکسی و غذا و غیره اهمیت می دهم دلیلش تنها این است که دخلم با خرجم نمی خواند. کوچه ی اول. کوچه ی سوم. کوچه ی پنجم. کارت ورود. یک لیوان آب سرد و رادیوی وطنی ای که هیچ وقت فکر نمی کردم گوش دادنش هنگام کار تا به این اندازه لذت بخش باشد. همکارهایی که هنوز نرسیده اند تا چمبره بزنند روی کامپیوترهایشان و غرق شوند میان زندگی ای که انگار هیچش نمی فهمند. زندگی ای که میوه هایش را بدون تعارف می خورند و غذاهایش را به زور پایین می اندازند تا که چیزی را که نمی دانند چیست از سرشان وا کنند. الو. رستوران. اشتراک ۱۸۰۶.قرمه، قیمه هرچه که باشد. مناقصه. کاتالوگ. ماشین حساب. هشت ساعت زوم روی مانیتور تا که خاموشش می کنی و کارت خروج. سیگار. پیاده تا مترو. تاکسی. الو. نان. پنیر. تخم مرغ. پنجاه و دو پله ی دیگر. شام. سریال و خوابِ انبوهِ هواپیماهای بالای سرت که رویاهایت را مثل پارازیتِ برنامه های تلویزیون بر هم می زنند!
پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱
تهران زیر پارازیت
اینجا هم با خواب مشکل دارم. حتی گاهی هفت یا هشت آلارم هم کافی نیست و خواب می مانم. اما بالاخره پنجاه و دو پلهی هر روز را پایین می آیی طوری که صدای کفش هایت همسایه ها را بیدار نکند. با سه نایلون بزرگ زباله و کیف دستی سنگینی که بیشتر روزها حتی یکبار هم باز نمی شود. در این کوچه های باریک و دراز پیدا کردن کیسه های زباله ای که بشود این زباله ها را کنارش گذاشت اولین فعالیت ذهنی هر روز آدم هایی مثل من است. بعد نوبت می رسد به شیر کاکاهو و کیک صبحانه ام. پل عابر پیاده و باز هم انتخاب تاکسی چهارصد تومانی به جای اتوبوس دویست تومانی. زل زدن به عدد روی کارت مترو. زل زدن به آدم هایی که روی پله های برقی می دوند و در نهایت پیدا کردن روزنه ای برای نفس کشیدن در قوطی کنسرو بزرگ ماهی های ساردین و چه اسفبار است روزهایی که مثل کرم های در هم تنیده در ایستگاه های مختلف وول می خوریم. می دانید بیشترین جمله ای که در مترو از زبان مردم گفته می شود چیست. بگذارید اول پیاده شوند بعد سوار شوید. جمله ی بی معنی و مسخره ایست. خب حتما دلیلی دارد که هیچ وقت این اتفاق نمی افتد. از دهان این هیولای بدبو که بیرون می آیم سعی می کنم به آدم هایی فکر کنم که همیشه فراموششان می کنم. حداقل این فایده را دارد که به ساعتم نگاه نمی کنم که مثلا چقدر دیر می رسم! و باز هم تاکسی های دو قدم چهارصد تومانی. این که این روزها اینقدر به هزینه های تاکسی و غذا و غیره اهمیت می دهم دلیلش تنها این است که دخلم با خرجم نمی خواند. کوچه ی اول. کوچه ی سوم. کوچه ی پنجم. کارت ورود. یک لیوان آب سرد و رادیوی وطنی ای که هیچ وقت فکر نمی کردم گوش دادنش هنگام کار تا به این اندازه لذت بخش باشد. همکارهایی که هنوز نرسیده اند تا چمبره بزنند روی کامپیوترهایشان و غرق شوند میان زندگی ای که انگار هیچش نمی فهمند. زندگی ای که میوه هایش را بدون تعارف می خورند و غذاهایش را به زور پایین می اندازند تا که چیزی را که نمی دانند چیست از سرشان وا کنند. الو. رستوران. اشتراک ۱۸۰۶.قرمه، قیمه هرچه که باشد. مناقصه. کاتالوگ. ماشین حساب. هشت ساعت زوم روی مانیتور تا که خاموشش می کنی و کارت خروج. سیگار. پیاده تا مترو. تاکسی. الو. نان. پنیر. تخم مرغ. پنجاه و دو پله ی دیگر. شام. سریال و خوابِ انبوهِ هواپیماهای بالای سرت که رویاهایت را مثل پارازیتِ برنامه های تلویزیون بر هم می زنند!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر