مثل بیشتر بچه های روزهای بعد از جنگ در همه ی مهمانی ها اصرار داشت به در و دیوار هم شده بفهماند که در آینده می خواهد خلبان بشود. اما چون هیچ وقت کسی برایش هواپیمای اسباب بازی نخرید و سینمای بعد از جنگ هم کم کم لوث شد، زیاد روی تصمیمش پافشاری نکرد و بالاخره یک روز در پاسخ موضوع انشایش که در آینده می خواهید چه غلطی بکنید، الله بختکی نوشت که می خواهد دکتر بشود، هر چند که هیچ وقت برایش گوشی معاینه ی اسباب بازی هم نخریده بودند. برخلاف بیشتر بچه های امروز که هالیوود و بالیوود عشق پلیس بارشان آورده، عاشق دزدها و دغل بازهای فیلم های دانگستری بود. این که چرا نمی خواست دزد بشود را باید از خودش پرسید ولی مطمئنم که نمی خواست مثل پدرش معلم بشود. خلاصه بزرگ تر که شد تا چند تایی کارت تشویق گرفت و چند باری شاگرد اول شد دور برش داشت. یک روز هوس می کرد نفر اول کنکور بشود و یک روز در رویاهایش نفر اول المپیادهای علمی و ورزشی می شد و گهگاه هم زیر دوش هوس خواننده شدن به سرش می زد. آخرش یک روز با خودش کنار آمد که با دنیای ورزش و هنر خداحافظی کند و بچسپد به درسش که حداقل یک دکتر معمولی بشود. یکی گوش راستش را کشید که دکترها بی کارند و هفت سال باید درس بخوانی که تازه دکتر عمومی بشوی و یکی در گوش چپش خواند که ای بدبخت از همه جا بی خبر دنیا فقط برای مهندس ها خلق شده. گوش هایش گول خوردند و رفت همان یک مهندس معمولی شد. درسش که تمام شد یک روز تقاطع خیابان انقلاب و ولیعصر ابلهی داد زد که ببخشید آقای مهندس... . سرش را که برگرداند متوجه شد که تمام پیاده رو به طرف صدا برگشته اند. و آن روز بود که فهمید بین این همه مهندس برای موفقیت باید یک مهندس تحصیل کرده تر بشود. ناگهان از یکی از کتاب های داخل ویترین کتاب فروشی های انقلاب ندایی برآمد که ای بی خبر این همه رنج و عذاب از بهر چه؟ او هم که کونش گشاد بود و ادعای احاطه بر فلسفه و ادبیات و تاریخ و بقیه ی علومش هم گوش دنیا را کر کرده بود، بوسه بر سنگ فرش خیابان زد و با دانشگاه وداع کرد. او هم اکنون بیکار و علاف پشت کامپیوترش نشسته و تصمیم گرفته که نویسنده شود. و من همین جا شرط می بندم که در آینده ی نزدیکی قطار علم و ادب را دچار سانحه خواهد کرد و تصمیم دیگری برای آینده اش خواهد گرفت. البته اگر آینده ای برای او مانده باشد!
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸
می خواهم در آینده بیکار بشوم
لطفا سیفون را بکشید!
صدای تلویزیون را تا جایی که پدرم آن قدر عصبانی نشود که قید خوابش را بزند و کلاس اخلاق بگذارد بالا می برم تا بشود در توالت هم ادامه ی مصاحبه ی تلویزیونی را دنبال کنم. بعضی از آدم ها، تو را راه می دهند به خاطرات و روزهای دورشان، دعوتت می کنند که مسافر ماشین جاده های خاطراتشان باشی تا از جاده های تاریک زندگیت خواب آلوده نگذری. تخمه و چاییشان اگر آماده نیست حرف هایشان کافئین دار است و سرگرم کننده. این دسته آدم ها همیشه در جیبشان شکلاتی هست که دهانت را شیرین کنی و بعضا هم نگاهی پدرانه در چشم هایشان دارند. اما از بد روزگار بعضی وقت ها که بعد از کلی ور رفتن با کنترل تلویزیون و ماهواره بالاخره نگاهت روی کانالی جا می ماند و برنامه ات را پیدا می کنی دستگاه کنترل حاجات! لجش می گیرد. اگرچه همیشه این توالت رفتن ها بی فایده نیست اما اکثر اوقات حالت گرفته می شود. مهم ترین فایده اش شاید همین باشد که برای چند لحظه هم که شده زندگیت را فکر می کنی. شوخی بی مزه ای نیست که توالت، اتاق فکر هر خانه ایست و ذهن آدمی را فعال و چشم هایش را باز می کند، چه سنتی اش باشد و چه فرنگیش. یادم هست پشت تنها توالت طبقه ی پنجم خوابگاه دانشجوییمان شعر زیبایی از شاملو بود «هرگز از مرگ نهراسیده ام ... » که زیرش نوشته بود «در هر حال سیفون را بکشید!». شعر کار خودش را کرده بود. شاید باورتان نشود که تمام بچه های طبقه عاشق شاملو بودند و همه آن شعرش را از بر بودند. یکی از هم اتاقی هایم می گفت بیشتر بچه ها در تمام روز همان چند دقیقه اش را فکر می کنند و با طنز می گفت که تابلوی اعلانات طبقه را می بایست پشت در توالت نصب می کردند. خلاصه شاید این نوشته فقط برای تذکر این نکته بود که توالت های هر خانه ای چشم و دل آن خانه است! لطفا سیفون را بکشید! سیفون این توالت بزرگ زندگی تکراری و نکبت بار را تا روانه شود هر آن چه از سفاهت و بی خردیست!
سوگند به «قلم» ها حتی قلم پا
- سوگند به شیشه ی شکسته ی قفسه ی کتاب هایم که خلال دندان و گوش پاکن از بیشتر کتاب ها حیاتی ترند!
- سوگند به جلد گالینگور پایان نامه ی کت و کلفت لیسانسم که با مدرکم حتی نمی شود یک فیلم از کلوپ اجاره کرد!
- سوگند به لامپ کم مصرف اتاقم که ازدواج برای مردها وام یک زن است با ضمانت انبوه سکه ها آن هم از بانکی که پولش روی دستش باد کرده!
- سوگند به خشتک های پاره شده ی زیر شلواری هایم که در تاکسی و اتوبوس هم با مسافران بغل دستی ات نمی شود از گرانی کرایه ها و بی احترامی کردن راننده ها نالید!
- سوگند به شانه ی روی میز و سر تراشیده ام که شکستن سشوار کار من نبوده و نیست!
- سوگند به دندان کرم خورده ام که مسواک و خمیر بی گناهند و کرم از خود دندان است!
- سوگند به سگک شکسته ی کمربندم که هر چه این پیست را بیشتر می دویم شکممان بزرگتر می شود!
- سوگند به تمام بی اعتقادی های باورتان که کمبود کلسیم نداشتم! لگدش بود که شکست «قلم» و «قلم پا»یم را.
- سوگند به قلم های شکسته چه در دست و چه پا ... .
از سیب بیزارند! چیدنش را هم نمی خواهند!
(بوی واقعیت هم نمی دهد این نوشته ها! خیالتان تخت)
تمام آن سه روز حتی یک لحظه هم تبم فروکش نکرده بود. در اتاق را چفت و بست کرده و روی زمین دراز کشیده بودم. به مادرم گفته بودم که از طرف من عذر خواهی کند و بگوید که وضعیت روحی و جسمیم مناسب نیست. صدای زن ها و بچه های فامیل از زیر زمین که بیاید معلوم می شود که گوش تا گوش اتاق های بالا را نرینه های بی خایه ی فامیل پر کرده اند. پچ پچشان از فریاد هم برایم واضح تر است. سکوت زندان گوش هایم را به هر صدایی حساس کرده است. با شنیدن هر جمله ی ابلهانه شان از پشت در، بدنم بیشتر گر می گرفت و می خواستم بلند شوم و تک تکشان را با اردنگی بیرون بیاندازم. برایم مهم نبود که چه کسی این حرف ها را می زند آن چه آزارم می داد بلاهت جماعت آن طرف دیوار بود که بخشی از جماعتی بودند که باید برای آزادی و حقوق انسانیشان مبارزه می کردیم. یاد حرف های خسرو می افتادم که می گفت «همیشه هستند کسانی که هم درد تواند اما بر علیه تو. فراموش نکن که تو را با آن ها هیچ سخنی نخواهد بود. آن ها یا دردشان را نمی فهمند یا درمانی برایش نمی بینند».
پدرم برای بار چندم با صدای بلند خوش آمد گویی کرد و از همه برای هم دردیشان در ماه های گذشته تشکر کرد. صدای خفه ی ناآشنایی گفت
- لعنت به اونایی که جوونای مردم رو گول می زنن.
مطمئنم بیشتر مهمان ها در این نکته اشتراک نظر داشتند که من فریب خورده ی یک اندیشه ی بیگانه و یک حزب خاصم و زندان حق مسلمم بوده. با فکر کردن به این حرف ها عرق سردی سراسر بدنم را فرا می گیرد. همیشه فکر می کردم یک قهرمان خواهم بود اما باید حرف های امیر میثم را می پذیرفتم که همیشه تکرار می کرد که «زندانی سیاسی را بیشتر سیاسی ها هم طرد می کنند چه برسد به افراد عادی. همه فکر می کنند که تو اعتراف کرده ای و استخدامت کرده اند و یا این که برایشان مشکل ساز خواهی بود».
ولی من فشار کابل ها را برای اعتقاداتم و فرار از همین حرف ها تحمل کرده بودم. برچسب جاسوسی و همکاری تنها چیزی بود که مرا به خودکشی وا می داشت.
همین بود که وقتی پچ پچی از کنار در ورودی هال می گفت که حتما دوستانش را لو داده است، با مشت محکمی به دیوار کوبیدم. خانه آنقدر شلوغ بود که هیچ کس پی صدایش را نگرفت.
پدرم جشن آزادیم را برای این ترتیب داده بود که به همه اعلام کند که من پسر سر به زیری بوده ام و اشتباهی در دستگیری من رخ داده است. دلم به حال پدرم می سوخت و از دیدنش خجالت می کشیدم هر چند که از راهی که انتخاب کرده بودم به هیچ وجه پشیمان نبودم.
سفره ی غذا را که می انداختند یکی که لیوان می خواست به اطرافیانش می گفت «یک مشت جوان بی کار که دور هم جمع بشوند حتما مشکلی برای خودشان و خانواده شان درست می کنند»
شاید لیوان آبش را تا نصفه خورده باشد که چند ثانیه بعد دوباره ادامه می دهد که «حیف این پدر که پسرش آبروی چندین و چند ساله اش را به باد داد. پدرش همیشه به ما می گفت آدم وقتی دستش به شاخه ی درخت نمی رسد فحش که نمی دهد.» آخ بلندی می کشد و به اطرافیانش برنج تعارف می کند.
بیچاره پدرم، هیچ کس از ته دل باورش نشده که من به اشتباه دستگیر شده ام. تمام شب را به این فکر می کردم که آیا انقلاب کوبا ارزش گریه کردن مادر فیدل کاسترو و شب نخوابی های پدرش را داشته یا نه؟
مستند بخت برگشتگان یا کلیپ دیوانگان؟
بازار که کساد می شود بیشتر مغازه دارها دم در مغازه هایشان کز می کنند و زل می زنند به عابران و طلوع و غروبشان را از این طرف خیابان تا آن طرف خیابان زیر نظر می گیرند مخصوصا اگر زن یا دختر خوش سیما و خوش لباسی خیابان را آراسته باشد. کار و کاسبی که نباشد منبع نور ایمان در چشم های بیشترشان یا برقش قطع می شود یا اتصالی می کند. بازار رفت و آمد عابرین هم که کساد می شود با گوشی هایشان ور می روند، شطرنج و تخته نرد بازی می کنند، با جدول روزنامه ها ور می روند و یا دست کم گوششان با تلویزیون و رادیو ورودی مغازه هایشان را می پایند و پشت سر هم تخمه می شکنند.
یکی از همان روزهای بی مشتری بازار بود که هر شش نفرشان حلقه زده بودند دور یک گوشی موبایل و کله های بی مصرفشان توی هم، هرهر می خندیدند. کمال با افتخار می گفت که با خلیل دو نفری درستش کردیم و پشت سر هم تصاویر را توضیح می داد. آن طور که جمال می گفت یک هفته ی تمام، شب و روز در کوچه و خیابان پیگیر تهیه ی عکس ها بوده اند. کمال طوری با غرور به بقیه نگاه می کرد و دست ها و سرش را تکان می داد انگار که کار تحقیقاتی بزرگی انجام داده باشد. اکران اول که تمام شد حلقه ی شش نفره ی مغازه داران بزرگتر شده بود و ازدحام بیش از حد، عابرین را به حاشیه ی خیابان کشانده بود. آمد و رفت بلوتوث ها شروع شد. ظرف کمتر از یک هفته بیشتر مردم شهر «کلیپ تصاویر دیوانه های شهر» را دیده بودند. مهمانی هم که می رفتی خبر دست اول شده بود. «کلیپ دیوونه های شهرمون رو دیدی؟»
از شنیدن این سوال خونم به جوش می آمد. کل مردم شهر به این کلیپ ناراحت کننده می خندیدند و هیچ کس از بابت خنده هایش خجالت نمی کشید. عبوس ترین آدم های دور و برم که در تمام روز هم یکبار نمی خندیدند با دیدن این کلیپ روده بر می شدند. تصاویری که با موسیقی غمگینی که رویش گذاشته بودند بیشتر مستند انسان های بدبختی بود که طبیعت در خلقتشان کوتاهی کرده بود. نکته ی جالب این بود که بستگان این دیوانه ها هم کمتر از بقیه از دیدن کلیپ نمی خندیدند.
کسی نبود که بر سر این مردم دیندار اخلاق گرا فریاد بزند که جماعت مومن به چه می خندید؟ این همه موضوع برای خندیدن کم است. به زندگی خودتان نگاه کنید. واقعا خنده دارتر از زندگی این دیوانه های بخت برگشته نیست؟
پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۸
گربه های هم نسل ما
زردی که به نارنجی می زند با خطوط راه راه سفید. تقریبا همه ی گربه هایی که این اطراف می پلکند مثل همند. جای تعجب هم نیست تا همین چند سال پیش، آدم های شهرش هم بدون استنثنا ازدواج هایشان فامیلی بود. ولی در عجبم که همه یک اخلاق مشترک دارند. گدامنشانه خودشان را به شیشه های بالکن خانه ها می مالند یا دم در خانه ای کز می کنند تا لقمه ی آماده ای نوش جان کنند و آخرش هم زیر سایه بان خانه ای یا زیر تانکر نفتی یا هر خراب شده ی امنی کفه ی مرگشان را می گذارند و می خوابند. زل که می زنی به چشم هایشان احساس می کنی که همه شان فقط یک چیز را تکرار می کنند. «لیاقت من بیشتر از این هاست». همین پریشب یکیشان کنج بالکن هی خودش را می خاراند و از پشت پنجره همین جمله را پشت سر هم تکرار می کرد و روی مخم راه می رفت. با خودم گفتم اگر پدر بزرگم این جا بود با لنگه کفش ترکیه ایش پاسخ این حرف های رنگ و لعاب دارش را می داد و بعدش داد می کشید که گربه هم گربه های قدیم. این پدرسگ ها حتی نای راه رفتن هم ندارند چه برسد به این که موش بگیرند و اطمینان دارم که بعدش می گفت سگ هم سگ های قدیم! در این مورد پدر بزرگ راست می گوید گربه ی زیر راه پله مان حتی نای پاره کردن کیسه زباله را هم ندارد. بعضی وقت ها فکر می کنم که نکند تکاملشان شروع شده باشد و ادعای کار فکری بکنند و نخواهند دیگر کار یدی انجام دهند. امروز صبح که ماشین را از پارکینگ بیرون می بردم یکیشان که از زیر ماشین خرامان خرامان بیرون می آمد با خودش می گفت «هم نسلان ما آن طرف مرز کنار کاناپه با کلاف نخ و تنگ ماهی بازی می کنند ما را زیر ماشین هم راحت نمی گذارند». یک لحظه دلم به حالش سوخت. اما با خودم گفتم خب تا مرز که راهی نیست. کارت پایان خدمت و پاسپورت و ویزا هم که نمی خواهد. کسی که نتواند این جا یک موش نحیف بگیرد. از پس موش های گردن کلفت آن طرف آب که بر نمی آید. خارجی ها غذای گربه ی آماده به کسی نمی دهند یا باید نژادت اصیل و زیبا باشد یا مثل یک گربه ی وحشی سگ دو بزنی. خلاصه الان چند ماهی هست که با این گربه ها کل کل می کنم. اما مگر حرف حساب می فهمند.
اینجا عده ی زیادی هستند که نگاه ها و شنیده هایشان و بعضا هم دوستانشان را می فروشند و ماهانه پول هایی به حساب هایشان واریز می شود. اما از انصاف خارج نشویم این بنده های خدا تا همین پارسال سگ های بی محلی که زمستان ها اطراف شهر پرسه می زدند و مردم را می ترساندند را با سهمیه ی فشنگ ماهانه شان می کشتند. مخ آدم سوت می کشد که این ها که به آدم هم رحم نمی کنند چرا اینقدر مهمان نوازی این گربه ها را می کنند. این بحران فرهنگی گربه ها را یا باید مشاوران و وکلای سازمان دفاع از حقوق حیوانات حل کنند یا این دسته از تفنگداران شهر ما وگرنه حرف حساب نمی فهمند و هر روز هم تعدادشان بیشتر می شود!
دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸
گورستان قدیمی
رفتن به گورستان پایین شهر وقتی که هوا تاریک می شد، آن هم تنها، یک دروغ بزرگ بود که تقریبا تمام بچه های تیم فوتبال کوچه ی 8 متری دوم ادعایش را داشتند. چند نفر از پیرمردهایی که پاتوقشان مسجد محله و پارک کوچک بی اسباب بازیش بود می گفتند که عروسی جن ها را با ساز و دهل در گورستان های روستاهایشان دیده اند. البته همه روی این نکته انگشت می گذاشتند که از فاصله ی دور شاهد این عروسی بوده اند!
بعضی شب ها که به مهمانی می رفتیم از دور گورستان را با ترس نگاه می کردم تا شاید عروسی جن ها را برای یک بار هم که شده دیده باشم! جالب این که پیرمردهای محل هیچ کدام داستانی از دیدن هیچ جنی چه مجرد و چه متاهل و چه در عروسی و چه در عزا در گورستان پایین شهر، برایمان تعریف نکرده بودند. حالا که فکرش را می کنم شاید دلیلش این بوده که ما همه هر روز از کنار گورستان می گذشتیم و جمله ی «اینجا تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود» را روی دیوارهای آن می خواندیم و هیچ جنی هم نمی دیدیم. بستن این دروغ به مکانی که هر روز از کنار آن می گذشتیم آن هم برای ما بچه ها که پر از سوال های بی جواب بودیم و گذشته از آن زمین بازیمان هم پشت گورستان بود ، می توانسته به راحتی برایشان ایجاد مشکل کند! گذشته از این حرف ها گورستان برای ما پر از معما و ترس بود. پدرم هر روز مسیر خانه و مدرسه اش را خیابان ضلع شرقی گورستان انتخاب می کرد و تا گورستان از چشمش گم نمی شد پشت سر هم برای مرده ها فاتحه می خواند. چند سالی ناخودآگاه من هم همین عادت را به ارث برده بودم تا این که یک روز حواسم پرت شد و با دوچرخه یکراست روانه ی جدول کنار خیابان شدم و خود به خود این عادتم فراموش شد. بعضی وقت ها با بچه های هم محله ای خسته از فوتبال که بر می گشتیم سنگ قبرها را با هم می خواندیم. ما همه دنبال قدیمی ترین قبر می گشتیم ولی متاسفانه قبرهای قدیمی هیچ کدام سنگ قبر نداشتند. بیشتر شعرهای سنگ نوشته ها را از بر بودیم. به حدی با این نوشته ها انس گرفته بودیم که یادم هست سال ها بعد سر کلاس درس، انشایم را با «یا هو» شروع کردم و به یکباره تمام کلاس از خنده منفجر شد. چون تقریبا تمام سنگ قبرهای شهر با یاهو شروع می شد. و این ورد تقریبا خاص سنگ قبرها شده بود. بالاخره شهرداری تصمیمش را گرفت و ضلع جنوبی گورستان را دیوار چینی کرد و از آن به بعد هیچ مجوزی برای دفن در داخل شهر داده نمی شد. و گورستان عاشقان و عارفان و دلسوختگان کارش به قیامت نکشید و برای همیشه تعطیل شد. پنجشنبه هایش هم بی رونق شده بود. پنجشنبه هایی بی خرما و بی حلوا. پنجشنبه هایی بی گل و بی گلاب و بی عود. اسمش هم شد گورستان قدیمی! و مرده هایش هم برای همیشه مردند. بعد از سال ها هر بار که شب ها از کنار گورستان قدیمی عبور می کنم ناخودآگاه ترس کوچک و خنده ی شیرینی خاطراتم را بیدار می کند. هنوز هم هیچ جنی گورستان قدیمی را تالار عروسی نکرده است!
شهرهای سوخته
در یک شهر کوچک با تنها چند ده هزار نفر جمعیت که طیف بیشتری از ساکنان آن هم مهاجرین روستاهای اطراف بوده باشند و سنت و مذهب با خون و گوشت و استخوانشان به هم آمیخته باشد، خبر مرگ چند نفر از ساکنان شهر در یک سانحه ی تصادف می تواند مانند زلزله ای چهار یا پنج ریشتری شهر را تکان دهد.
موج خبر خیابان ها و کوچه ها را در می نوردد و خود را به تک تک خانه های شهر می رساند. جدا از این که بخشی از مردمان شهر از لحاظ عاطفی با سانحه دیدگان پیوندی عاطفی داشته باشند و این خبر ناگزیر باید به آن ها برسد، در سایر بخش های این جامعه ی کوچک هم خبر می پراکند. جالب آن که تمامی نسبت های فامیلی و شجره نامه های ذهنی افراد متوفی زیر ذره بین قرار می گیرد تا در مورد شرکت کردن یا نکردن در مراسم تدفین و چگونگی همدردی با بستگان متوفی خواه تلفنی یا با نامه و غیره تصمیمات لازم اتخاذ می شود که تقریبا همیشه بایدی در کار خواهد بود. شرکت در مراسم سه روز اول و روز هفتم و چهلم و بردن لباس سفید و غیره همه بخشی از این سنت ها هستند. هر چند که با توجه به زمان بر بودن پروسه ی عزاداری در این گونه شهرهای کوچک سنتی رو به مدرنیسم و تغییر شغل های فصلی و شخصی به شغل های تمام وقت و اداری انتظار می رود که تغییرات زیادی در این فرهنگ به وجود بیاید. اما تغییرات اندک در روابط انسانی سنتی نتوانسته است با تغییرات زیادی که در سیستم کار به وجود آمده است خود را تطبیق دهد. و این خود مناسبات اجتماعی جدیدی را به وجود آورده است که هر چند برخی از طیف های این جامعه ی کوچک را آزار می دهد اما ناخودآگاه همه مجبور به اجرای این قوانین نانوشته اجتماعی هستند. اگرچه قوانین جدید بخشی از سنت های گذشته را حذف کرده باشد مثلا تعداد روزهای عزاداری به دو روز کاهش پیدا کند یا مکان خاص و ساعت به خصوصی برای این مراسم اختیار شود. به هر حال مراسم تقریبا به همان شیوه ی سابق برگزار می شود. دلیل این کار شاید مسخره باشد اما برای زندگی کردن در این گونه شهرها بسیار حیاتی است. آن جا که پیوندهای خانوادگی و فامیلی هنوز استوار مانده باشد، مردن معنای خاص خود را دارد. بخشی از یک جامعه ی عاطفی از میان می رود یا بخشی از همین جامعه داغ دار می گردد و در انتظار تسلی است. اما در این میان فرهنگی هست که مناسک خاص خود را می طلبد و هیچ دلیلی برای انجام آن ها نیست و یا شاید دلیل های آن رنگ و روی خود را از دست رفته می بیند. مثل ورد هایی که می بایست خوانده شود و هیچ کس معنای این کلمات جا مانده از تاریخ را نمی داند. این وردها بر زبان انسان امروز جاری شدنش دلیل می خواهد! و آن جا که اجباری سنتی در کار باشد قفلی می شود بر لب ها و وزنه ای سنگین بر پاها.
تمامی ساکنان این شهر از فردای آن روز می بایست در همان خیابان ها و کوچه هایی قدم بگذارند که متوفی و بستگان متوفی سال هاست از آن می گذرند و در همان مغازه هایی خرید کنند که دیگرانی آشنا خرید می کنند. این گونه ارتباطات رشته های نازکی از عاطفه و نیاز را ایجاد می کند که امروزه دومی بر اولی می چربد! حال آن که روزگاری این مراسم را سنتی عاطفی ایجاد کرده است. مزایا و معایب این فرهنگ بسته به شخصیت افراد و نوع زندگی های ایشان تاثیرات مختلفی بر این جامعه ی تار عنکبوتی خواهد گذاشت. انجام دادن یا تمرد از این قوانین بازخوردهای خاص خود را در جامعه خواهد داشت. شاید بشود شهرهای کوچک سنتی را از این لحاظ و در این بازه ی زمانی از تغییرات فرهنگی ، شهرهای سوخته نامید. شهرهایی با مردمانی از نسلی سوخته که نه مانند نسل گذشتشان این مراسم و سنت ها برایشان معنا، مفهوم و مزایای خاص خود را دارد و نه مانند نسل جدید از آزادی های فردی خاص خود برخوردارند. شهرها بزرگ تر خواهند شد و انسان ها مردد بین این گزینه ها! سنت ها خوب یا بد؟ تا ببینیم انسان کدام گزینه را بر خواهد گزید! و شاید در این انتخاب او هیچ کاره باشد!
گریه ی پژمان
باید تمام بچه های هم سن و سال ما در خانه های این طرف و آن طرف کوچه های اطراف خوابگاه شبانه روزی خواب بوده باشند وقتی که با شیلنگ قرمز حدودا نیم متریش روی در ضرب می گرفت. موهای وزوزی و سبیل های سیاهش هیچ جذابیتی نداشت. خودش هنوز از خواب بیدار نشده می خواست که تمام هفتاد و پنج بچه ی یازده تا سیزده ساله را برای نماز بیدار کند. بچه های سال سومی تقریبا هم قد و قواره ی سرپرست خوابگاه شده بودند اما هیچ کس جرئت نمی کرد با این اجبار در بیدار کردن صبحگاهی مخالفت کند. تمام راه های فرار شناسایی شده بود. زیر تخت ها، پشت پرده ها، زیر چوب لباسی بزرگ اتاق. نه! واقعا هیچ پناهگاهی نبود. گنده ترین و کج خلق ترین بچه ی خوابگاه به مقام نایب سرپرستی منصوب می شد و با کمک سرپرست تمام هفتاد و چهار نفر را از ساختمان روانه ی حیاط مدرسه می کردند تا پشت سر هم زیر سرمای صبح های سرد شهر کوهپایه ای زاگرس نیم خیز زیر تنها تانکر آب مدرسه وضو می گرفتیم. و تا زمانی که از پنجره ی طبقه ی دوم ساختمان وضوی تمامی بچه ها تایید نمی شد در ورودی ساختمان باز نمی شد و می بایست همه پشت در می لرزیدند. باز شدن در لحظه ی شیرین و دردناکی بود که همه دور شوفاژهای نمازخانه جمع می شدند تا سرمای حیاط از استخوان ها و عضلات ظریف و کوچکشان خارج شود. از پنجره های نمازخانه هیچ چراغ روشنی در خانه های اطراف دیده نمی شد. ارشد بچه ها ورودی اتاق ها را می بست تا کسی نماز نخوانده به اتاقش برنگردد. این را مطمئنم که در تمام آن سال ها سرپرست خوابگاه جز چند روز خاص آن هم به بهانه های خاص خودش، وضو نگرفته و نماز نخوانده می خوابید و فقط این ما بودیم که قبل از سن بلوغ می بایست پرونده ی بهشت رفتنمان بسته می شد. ترک های لب هایم که از وضوی صبح های اسفندی وسط آینه نقش بسته بود و گریه ی پژمان که دست های خیس یخ زده اش را به ستون های آلومنیومی شوفاژ می مالید هیچ گاه از یادم نخواهد رفت.
ای که روزگارمان مثل هم
کسالت مثل ملحفه ی طوسی نازکی از نوک انگشتان پاهایم تا زیر خرخره ام کشیده شده. تمام بدنم کرخت شده انگار بعد از کار سنگین و طاقت فرسایی ناخودآگاه روی زمین افتاده باشم. استخوان ساق پای راستم تیر می کشد. در که باز می شود کسی سلام نمی کند. این وقت روز باید پدرم باشد.
سلام خسته نباشی.
صدای مادرم بود. تمام این سی و چند سال طبق قانونی نانوشته همیشه سلام اول با مادرم بوده. پدرم کلاهش را پرت می کند گوشه ی اتاق و با صدایی آرام و یکنواخت می گوید سلام. نه خوشحال است و نه عصبانی. کلاه و کلیدش را که روی اوپن آشپزخانه بگذارد مادرم چند لحظه بعد لیوان آب و خسته نباشید مجددش آماده است. چقدر همه چیز تکراری شده. می شود همه اش را حدس زد.
شبکه های این طرف دیوار و آن طرف دیوار هم با ما راه نمی آیند. مدام از این شبکه به آن شبکه. انتظار یک خبر هیجان انگیز که بوی امید بدهد، یک نوا که بشود اسمش را موسیقی و ترانه گذاشت، یک مصاحبه که به شنیدنش بیارزد، مستندی که قابل استناد باشد، فیلم سینمایی ای یا سریالی که یکی دو ساعت حواست را پرت کند تا فراموش کنی که چقدر تنهایی. خبری نیست. همه اش تریبون هایی که دروغ می بافند. همه اش کرم هایی که چروک بر می دارند. انگار تمام دنیا جمع شده باشند تا دستگاه هایی درست کنند که شکم ها و ران ها و بینی هایشان را کوچک کند و راهی برای ناتوانی جنسیشان پیدا کنند. نمی دانم تلویزیون چه اصراری دارد اینقدر ریزش مو را وحشتاک جلوه دهد. بعضی وقت ها دلم برای تلویزیون می سوزد که این قدر نگران است!
شهری با پنجاه هزار نفر جمعیت و دو کتاب فروشی که فقط کتاب کمک درسی می فروشند و قرآن و رساله و کتاب سنت، این گوشه ی دنیا جا مانده. آهای شما که لباس هایتان مد روز، فکری به حال فکرهایمان بکنید.
اینجا فقط می شود لباس ورزشی ات را بپوشی و آن قدر دور یک زمین سرپوشیده و بی ستاره بچرخی تا نفست بگیرد و بوی عرقت را فراموش کنی و دوش نگرفته وسط هال خانه دراز بکشی و بقیه ی روز را گره بزنی به شب و با خرخر هایت خواب تمام اهالی خانه را مشوش کنی تا قدر خوابشان را بدانند!
ازدواج
- دوست میگه گفتم، دشمن میگه می خواستم بگم.
این را که گفت دستی به بینی پهنش کشید. رگ های سرخ زیر کلپس های عینکش بیشتر از همیشه پیدا بود . نفسش را تا انتها بالا کشید، چند لحظه نگه داشت و به یکباره بیرون داد. نگاهی از سر نگرانی به گوشه ی سقف انداخت و گفت
- مگه می شه مرد بدون زن زندگی کنه. پس فردا سن و سالت بالا می ره مردم یا بهت می خندن یا از سر ترحم برات دل می سوزنن. امروز اگه می بینی همه ی اقوامت اینجا نشستن و اصرار می کنن که ازدواج کنی به خاطر اینه که صلاحت رو می خوان. پس فردا نه من هستم نه مادرت. تا کی می خوای من و این مادر پیرت رو عذاب بدی. پیشتر هم که اصرار نمی کردیم گفتیم شاید مشکلی داره و دست خودش نیست. اما خوشبختانه وقتی که آپاندیست رو عمل کردی از دکتر خواستیم مخفیانه یه آزمایشی هم بگیره که خیالمون راحت شد. شکر خدا سالمی و جوون. کاری نکن بعدها که سر پیری ازدواج کردی حسرت بچه رو دلت بمونه. بچه دار هم که بشی یا میشی پدربزرگ بچه ت یا قسم بچه ت میشه ارواح پدرم!
صغری خانم فقط نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. اما طوری که این ها حرف های خودش هم باشد آرام سرش را تکان می داد و آه می کشید.
- هم سن و سال های تو بچه هاشون مدرسه می رن. پس فردا اگه یه زن جوون بگیری به مشکل بر می خوری. اگه هم سن خودت رو هم انتخاب کنی مطمئن باش حتما مشکلی داشته که نگرفتنش و سنش بالا رفته. زن بیوه گرفتن هم که خودش کلی مشکلات داره. تو جوونی و نمی فهمی.
حاج اسماعیل طوری که منتظر شنیدن پاسخی از محسن یا تاییدی از حاضرین بوده باشد سرش را میان جمع می چرخاند و دستش را دور زانوی پای راستش حلقه می کند.
کریم خان که طرف دیگر اتاق پای راستش را کنار بخاری دراز کرده دستش را از روی رانش بر می دارد و سرش را بلند نکرده با گرفتگی همیشگی صدایش شروع می کند
- محسن جان پدرت نگرانه. ازدواج سنت رسول خداست. کسی که ازدواج نکنه مسلمان نیست. توی هیج جمعی هم قبولش نمی کنن. کسی که زن نداره از چشم مردم همیشه یه متهمه. مثل دزدی که از بازار شهر رد بشه و کل مغازه دارا بذارنش زیر ذره بین که نکنه چیزی رو کش بره. تو خودت خواهر داری. تا حالا دیدی بابات زیرزمین خونه تون رو به یه مجرد اجاره بده؟ تازه این یه نمونه شه!
کریم خان دوباره دستش را روی ران پای راستش می کشد و طبق عادت ناله ی خفیف و کشداری می کشد و سر طناب بحث را دست بقیه می دهد.
محسن با ناخن انگشت شستش ور می رود و گردنش را اندکی کج می کند و طوری که قانع نشدن از صورتش پیدا باشد سرش را پایین می اندازد و به گوشه ی فرش خیره می شود.
حاج اسماعیل زیر چشمی دوباره به محسن نگاه می کند و سرش را با حسرت بر می گرداند و با حرکت فکش به صغری می فهماند که استکان ها را جمع کند.
دکمه ی ولوم کنترل تلویزیون زیر انگشتان بی رمق حاج اسماعیل پایین می رود و نگاه حاضرین به سمت گوینده ی خوش سیمای اخبار می چرخد
اولین گوسفند شبیه سازی شده در ایران ...
یاغی شو ای ابرام
مدیون که بود و چه بود ابراهیم
من که می گویم
همه اش ترس بود و طمع
تقوی یعنی ترس!
تقوی یعنی طمع!
از گردن پسرهاشان پل نمی سازند به بهشت
جز طمعکاران ترسوی با تقوی
یاغی شو ای ابرام
بالا بگیر این چاقوی زهرآگین را
که هیچ گلی بر سر عروس بشریت نزدند اجدادم
هر روزشان بله قربان است
و عیدی پر ز خون است و قربان است
جلادند و قربانی
صد هزاران چشم
روی هم انبار می گردند
در زیگورات سرزمین من
ولیکن باز
حتی اندکی بیناتر نمی گردد
این پیرمرد کور با تبار اردنی
انتهای لحظه ها
در انتهای لحظه های عشقبازی خیالیش
خط نازک گونه ها
لرزش معصومانه ی لب های منتظر
و تیر نگاه ملتمسانه ی محبوس
آن طرف سفید و سیاه چشم ها
در چاک سینه ها و انحنای باسنی فراموش می شود
و سنگینی پلک ها به یک باره پرواز می کند
آن چنان که کبوتری به یکباره بال می زند
دوست داشتنش درست همین جا تمام می شود
کتاب فلسفه دوباره باز می شود
همیشه فلسفه از همین نقطه آغاز می شود
این همه گفتنش سخت است!
نصفش سفید سفید
نصفش سیاه آن رنگ موی ارزان هندیش
که بیشتر به بور می زند
یک تار موی مادری
رفیق تشت و تاید
هیجده نفر میهمان ناخوانده خوانده شدند
هیجده لیوان برنج!
هیجده ساعت تملق!
هیجده ساعت تحمل!
چه میزبانان آشنایی
در این هفت ماه نحس
گوشیم هی بیهوده شارژ می شد
و بستگانم مدام زنگ نمی زدند!
تمام میهمانی دیشب بعد از صرف شام
مدام خوب بودم
مدام سلام
حال ما خوب است ای تمام بستگانم والسلام
نمی خواهم
نمی توانم
این هم پاسخ تمام نصیحت های آجیلی و شیرموز بستنیشان!
دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸
حسادت!
-- مگه همیشه ادعا نمی کردی که اطرافیانت هنوز از بچگیاشون فاصله نگرفتن و این فقط خودتی که بزرگ شدی؟
- چرا ولی ...
-- تا زمانی که خونه خریدن و ماشین خریدن دوستات، استخدام شدنشون، قبول شدن توی آزمون ارشد و دکتراشون باعث بشه احساس حقارت بهت دست بده. اینا همه ش نشون می ده که تو هم هنوز بزرگ نشدی!
- دست خودم نیست. من حتی وقتی شنیدم یکی از آشناهامون سربازی معاف شده یه جورایی خوشحال نشدم.
-- تا حالا فکر کردی چرا؟
- درست نمی دونم . مثلا در مورد این آخری شاید چون فکر می کنم سربازی رفتن کار مسخره ایه و باعث میشه من دو سال از زندگی عقب بیافتم. با خودم می گم اگه قراره که من برم سربازی، باید همه برن!
-- همه یعنی کیا؟ اگه مثلا پسر همسایه تون که تا حالا حتی یه بارم باهاش حرف نزدی سربازی معاف شه بازم بهت بر می خوره؟
- راستش اون اصلا برام مهم نیست. می خواد بره می خواد نره!
-- یعنی دوست داری فقط کسایی که می شناسیشون و احساس می کنی باز تو دایره ی اجتماعت قرار می گیرن باید سربازی برن، درسته؟
- شاید یه جور مقایسه ست. یا یه جور مسابقه!
-- پس داری ناخودآگاه با دوستات مسابقه می دی؟
- شاید، ولی خودم هم اینو دوست ندارم
-- این روزا بیشتر به چی فکر می کنی؟
- به این که یه جورایی از زندگی عقب افتادم.
-- زندگی منظورت دوستاته؟
- نمی دونم
-- خب از خیلیاشون هم که جلوتری
پاهایش را دراز می کند و تا جایی که مچ پایش خم می شود خودش را کش می آورد. دست هایش را به سمت دیوار باز می کند و خمیازه ی بلندی می کشد.
- شاید این جور غصه خوردن ها بیشتر ریشه تو بچگیامون داشته باشه. کسایی که اسباب بازیای بهتر، پدرای مهربون تر، قد بلندتر، صورت زیباتر، کفشای بهتر، لباسای خوش رنگ تر، پول تو جیبی بیشتر، جسارت بیشتر، زور بازوی بیشتر، توانایی ذهنی بیشتر و کلی چیزای بهتر و بیشتری از ما داشتن و تاثیرات مختلفی رو ی روان ما گذاشتن. ما ناخودآگاه واکنش های مختلفی به این عوامل داشتیم. مثلا یا باهاشون دشمن می شدیم و تحویلشون نمی گرفتیم و یا این که با یک احساس حقارت پذیرفته شده با اونا دوست می شدیم. هیچ وقت اونا یه آدم عادی برای ما نبودن. ما با این کمبودا بزرگ می شیم.
-- ولی این یه چیزی منحصر به من و تو و امثال من و تو نیست. همیشه دست بالا دست هست!
- ولی چقدر بالاتر؟
-- خب این بستگی به انتظاری داره که تو از خودت داری!
- یعنی این حق من نیست که بخوام جزء گروه بهترین ها باشم؟!
-- چرا. ولی خب باید خودت رو، جایگاهت رو، پیشینه ت رو خوب بشناسی و به اندازه ی لیوانت انتظار آب داشته باشی!
- ولی گذشته ثابت کرده که این مرزها شکستنیه.
-- آره ولی چند نفر آدم این مرزها رو شکستن؟ و با چه هزینه ای؟ این دیگه دست خودته! زندگی همینه. همین انتخاب ها و همین مسیرهاست که زندگی ما رو می سازن.
- دیگه داری حوصله م رو سر می بری. حرف آخرت رو بزن.
-- بی خیال! این مشکل هنوز برای خودمم کاملا حل نشده. شاید واقعا تو درست می گی! امکان داره این حس برای همیشه و در همه ی انسان ها وجود داشته باشه! ولی مسلما در آدمای مختلف متفاوته. اما آدمایی هستن که این عوامل کمتر آزارشون می ده. این جور آدما یا زندگی رو نمی فهمن یا خیلی خوب می فهمن!
دور میدان های شهر
اشتباه می کنی! این اطراف نه نانوایی ای هست که صف نانش به هم ریخته باشد و نه در دست این مردم برگه ی کوپن قند و شکری می بینی! از لباس ها و ظاهرشان هم مشخص است که توریست خارجی و مهمان تابستانی نیستند. اینجا هم آن قدر شهر بزرگی نیست که ساعت شش صبح دور میدان شهرش تا به این اندازه شلوغ باشد. آن کوچه ی باریک پر از گونی های سفید و نایلون های مشکی را اگر می دیدی به این تجمع آرام انگ سیاسی نمی زدی. از وقتی که شهرداری از ترس شکایت کاسبان به این بیچاره ها غضب گرفته، ابزار کارشان را توی آن کوچه می گذارند و دور میدان منتظر می مانند تا لوله ی آب خانه ای بترکد، حوضی خزه بگیرد، شاخه های درخت های باغچه ای سیمای حیاط خانه ا ی را به هم بزند، دیواری هوس سیمان و گچ کند و بالاخره آن ها تقریبا حاضرند هر کاری که بتوانند انجام دهند تا قبل از آمدن ماموران شهرداری با گردن های کج و جیب های خالی به منزل هایشان باز نگردند. بلوک های سیمانی جدول های کنار جاده، صندلی کارگران پیری است که می بایست اکنون با لباس ورزشی و کلاه لبه داری روی صندلی های پارک کوچکی نزدیک خانه هایشان لم داده بودند و سر به سر نوه هایشان می گذاشتند. دوست غریبه ی من این ها فقط بخشی از بیکاران شهر من هستند که مشکلات زندگی حتی اجازه ی کار در شهرهای دور را هم به آن ها نداده است. آن پیرزن با سربند کردی هر روز همان جا کنار پله های بانک، کلانه (نوعی نان) می فروشد! برای صبحانه مان دو تا کافی است؟
یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸
قاله
«قاله» دستفروش پیری بود که پنج سالگی هایم جز یک تصویر نه چندان واضح ذهنی در یک برش زمانی محدود، چیزی از او به یاد ندارد. آن روزها باید حدودا سه سالی از روزی که پدرم شش عدد پشتی با دکمه دوزی قهوه ای و یک تخته فرش عاریتی را سوار وانتی می کند و از روستا بیرون می زند گذشته باشد. یعنی تقریبا سه سالی از نیمه شهری شدنمان گذشته بوده که این تصویر گوشه ای از دریچه ی دوربین خاطرات بچگیم گیر افتاده است. خرداد که گورش را گم می کرد فضای کسالت بار شهر کوچکمان را با تنها نیسان آبی روستایمان برای مدتی ترک می کردیم. باید یکی از همین روزها بوده باشد که با شنیدن اسم «قاله» ریز و درشت آن خانه ی سه خانواری بیرون ریختند و من متعجب و بدون دم پایی خودم را به جمع انبوهی رساندم که دایره وار دور چیزی که نمی دیدمش حلقه زده بودند. صدای «قاله هات، قاله هات، ... » (قاله آمد) در تمام روستا پیچیده بود.بدون شک باید به سختی از میان آن همه زائر مشتاق، خودم را به وسط گود انداخته باشم که این صحنه هنوز یادم مانده باشد. پیرمردی با صندوقی با دری شیشه ای که با نخی از گردنش آویخته شده و ساکی بزرگ که از هول جمعیت روی آن نشسته است و مدام تکرار می کند که «بله آورده ام آورده ام» و با هر «آورده ام» خنده ی شادی روی لبی نقش می بندد. روزهای دوری به نظر نمی رسد اما باید نوزده سالی از آن روز گذشته باشد که همه کنار دیوار گلی به خط شدند تا با قاله ملاقات حضوری داشته باشند. در صندوق و ساک قاله خیلی چیزها می شد پیدا کرد. آن طور که عمه ام می گوید حتی برای زنان روستا هم دزدکی گوشواره و خلخال طلا تهیه می کرده. قاله بابا نوئلی بود که هر ماه در کریسمسی ناگهانی وارد روستا می شد و حاجات زنان و پیرمردانی را برآورده می کرد که سالی یکی دو بار بیشتر خیابان های شهر را به چشم نمی دیدند. آن روزها قاله فقط یک اسم نبود. قاله یک مژده بود.امروز که اتفاقی از یکی از مجتمع های تجاری شهر می گذشتم در چشمان دختری که پشت ویترین مغازه زل زده بود به آن ماکسی با رگه رگه های آبی کم رنگ، می توانستم نگاه های زنان و دخترانی را ببینم که دور تا دور قاله چشم هایشان برای دیدن لباس های رنگی داخل آن ساک بزرگ له له می زد.
جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۸
کار از کار گذشته است
حس تنفر شدیدی سنگینی گونی های مملو از شن دیواره ی سنگر که روی پاهایش افتاده بود را دو چندان می کرد. مه غلیظ گرد و خاک بعد از اصابت خمپاره ها هنوز داخل سنگر آرام آرام می چرخید. صادق که روی زانوهایش نشسته و دستش را دور سرش حلقه کرده بود ،پشت سر هم داد می کشید
- لعنت به همه تون. پس این جنگ کی تموم میشه؟ لعنت ...
سعید گونی ها را یکی یکی به سختی از روی پاهای مهدی بر می داشت. مهدی مثل بچه ی سه چهار ساله ای که برای شکستن چرخ های ماشین اسباب بازیش گریه می کند اشک می ریزد و ناله می کند. آن طرف سنگر جعفر ساکت و آرام کز کرده و برای چند ثانیه دست از خواندن ورد و دعا بر می دارد و مبهوت به خلیل نگاه می کند. سعید هم به یکباره متوجه خلیل می شود. خودش را به آن طرف سنگر می رساند. ترکش خمپاره گلویش را چاک داده است. تصویر ذبح پرنده ای از خاطر جعفر می گذرد. کار از کار گذشته است. روی دست های سعید است که چشم هایش التماس شب گذشته اش را تکرار می کند و بسته می شود. به همین سادگی پسری به پدر، زنی بیوه و پدر و مادری بی پسرشدند!
صدای صادق با آهنگ محزون تری هنوز در سنگر می پیچد
- لعنت به همه تون. لعنت ...
مهدی آخرین گونی ها را خودش کنار می زند و کشان کشان خود را به خلیل می رساند. مثل بچه ای که دیگر امیدی به درست شدن چرخ شکسته ی اسباب بازیش نداشته باشد برای چند لحظه بغض می کند و به یکباره شروع می کند به خودزنی. جعفر دستش را محکم دور دست های مهدی حلقه کرده و زیر لب چیزی را تکرار می کند.
- لعنت به همه تون. لعنت ...
تلاش های محمد برای تماس با پایگاه بی نتیجه می ماند. توپخانه ها لشکر خودی را نشانه گرفته اند!
پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸
اینگونه ابر انسان شدن!
قمقمه ی سبز پشت کوله پشتی اش که از در گذشت روزهای آرام و بی دغدغه اش برای همیشه این طرف در جاماند. هر کسی به سهم خودش برای جشن انقلاب روز اول مدرسه اش کادو گرفته بود. دفتر فانتزی مرد عنکبوتی، کوله پشتی خرگوشی برزنتی، جامدادی جعبه ابزاری، سر مدادی کارآگاه گجد و تا دلت بخواهد خرت و پرت ریز و درشت در شکل های مختلف. از بدرقه ی پدر و مادرش می شد فهمید که امروز برایشان روز مهمی است. انگار هنوز باورشان نشده باشد که بچه شان شش ساله شده. از نگاه هاشان می شود فهمید که با بدرقه ی کودکشان آرزوهای از دست رفته ی کودکیشان را هم بدرقه می کنند. این نگرانی ها برای کودکی است که باید راهی را که پدر و مادرش نرفته است را طی کند و امروز روز اول این ماموریت خانوادگی بود. هجده سال پیش من هم از یکی از همین درها گذشتم اما پدر و مادرم این طرف در، مرا زیر باران نصیحت نگرفتند و کسی آن طرف در برایم دست تکان نداد. مادرم سال اول دبیرستان بین آشپزخانه و مدرسه ، همان اولی را انتخاب کرده بود و تا زمانی که هم کلاسی های قدیمی اش که اکثرا معلم شده بودند را نمی دید برای ترک تحصیلش حسرت نمی خورد. همین بود که روز اول مدرسه تا زمانی که از کنار ترانس برق سرکوچه گذشتم، فقط همین پیام را برای من داشت که از پیاده رو بروم و تا سال ها هیچ وقت از درسم سراغ نگرفت. پدرم هم که شب روز اول مدرسه ام فقط چند بار یادآوری کرد که صبح خواب نمانم. روز اول مدرسه ام برای او روز مهمی نبود چون خودش بیست سال تمام روز اول مدرسه، برای بچه های مدرسه ی خودشان «جشن مهر» برگزار کرده بود و تازگی این رخداد را برای من درک نمی کرد. خلاصه روز اولمان مثل هم نبود اما در یک چیز مشترک خواهیم بود و آن این است که او هم از امروز کم کم معنای دغدغه و ذهن پریشان را درک می کند. به قولی کم کم او هم بزرگ می شود. یک زمانی این عبارت کلیشه ای را در ذهن ما فرو کرده بودند که عزیزم انسان یعنی دغدغه و این دیوانه ها هستند که ذهنشان مشغول نیست و از هر دو جهان آزادند! کمی که بزرگ تر شدیم فهمیدیم که انسان های پر دغدغه اکثرا دیوانه وار یادشان می رود که انسانی بیاندیشند و انسانی زندگی کنند. شاید این جمله درست باشد که دغدغه های بزرگ، انسان های بزرگ می سازد و شاید حتی این جمله هم در مورد خیلی ها صدق کند که انسان های بزرگ، دغدغه های بزرگ دارند. اما این جمله همیشه درست نخواهد بود که انسان های با دغدغه های بزرگ و یا انسان های بزرگ حتما انسانی زندگی کرده اند و حتما روی این نقل قول خط خواهم کشید که بگوید انسان های بدون دغدغه های بزرگ، انسانی نخواهند زیست و اگر باز هم گیر بدهی که تعریفت از انسانی زندگی کردن چیست من جوابی برای تو نخواهم داشت!
سهشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸
هنوز هم صابون هایشان کف نمی کند
صابون های قالبی سبز فروشگاه فرهنگیان، کف که نمی کردند هیچ، سوراخ های بشکه ی نفت کنار باغچه را هم نپوشاندند و تنها درخت زردآلویمان، گل نداده خشکید. دایی ام فردای آن روز نیشخند تلخی زد و گفت که صابون اسلامی بهتر از این نمی شود. آن روزها مقارن بود با ورود آدامس های ترکیه ای با عکس ابراهیم و سیبل جان و صابون لوکس! صابون هایشان که روی دستشان مانده بود شایعه شد که این آدامس ها و صابون ها کنترل غریزه ی جنسی را از جماعت مسلمان گرفته و مملکت دیر یا زود در کف فساد این صابون ها غلط خواهد خورد. اما این حرف ها نه فروش آدامس شیک را بالا برد نه از از رکود صابون های مراغه کاست. بالاخره خودشان دست به کار شدند و برای تبلیغ اسلام به بازاریابان کشورهای محارب با خدا مراجعه کردند. هیئت امنای سازند گان صابون لوکس مسلمان شدند و عکس روی صابونشان را محجبه کردند. البته آن زمان معلم بینشمان می گفت دلیل اصلی این که صابون های اسلامی کف نمی کنند بیشتر به خاطر صرفه جویی در کف است نه مشکل در تکنولوژی ساخت و برای تفهیم بیشتر روی این نکته انگشت گذاشت که پا و صورتی که روزی حداقل سه، چهار یا پنج بار برای وضو شسته می شود همین قدر کف می خواهد. آن روزها اگر صابونی کف نمی کرد دلیلش آن بود که کف بیشتری لازم نیست و بیشتر از آن اصراف بوده و اصراف کنندگان ... ! و همین پاسخ ها تا دیروز جواب تمام انتقادهای ما بود. هر چه را که نداشتیم یا شایستگیش نبود و یا این که بیشتر از آن لازم نبود! اما امروز اندکی گفتمانشان تغییر کرده و می گویند که ملت ما شایسته ی بهترین ها در دنیاست اما ما هنوز در کف این مانده ایم که چرا باز هم صابون هایشان کف نمی کند!
دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۸
مرگی که دیگر کسی پی اش را نگرفت
بیشتر از نصف بستگان زهره نیامده بودند. حتی برادر بزرگش هم در تمام مراسم ختم دیده نشد. پدرش پارچه نویسی تسلیت اهالی محل را دور انداخته بود. همه منتظر پایان مراسم بودند تا برای همیشه این لکه ی ننگ را از صفحه ی خاطراتشان پاک کنند. کاردی که از گلوی زهره گذشته بود هنوز پیدا نشده بود. علیرضا هم بعد از تماس تلفنیش فرار کرده بود.
راضیه خانم مادرش، سه روز تمام چیزی نمی گفت و پشت سر هم گریه می کرد. باورش نمی شد زهره چنین کاری را کرده باشد. پزشکی قانونی ارتباط نزدیک یک سالهاش با رامتین را تایید کرده است. علیرضا با وحید تماس می گیرد که جسد خواهرش را می تواند در اتاق خواب واحد 25 مجتمع پردیس جنوبی پیدا کند.
پنج سال پیش که علیرضا بعد از یک سال زندگی مشترک با زنی به اسم آیدا، در اثر یک حادثه ی رانندگی زنش را از دست می دهد روزهای سخت زندگیش آغاز می شود. علیرضا می ماند و پسری دو ماهه به نام محمد. و او که در اوایل دوران جوانیش توان تحمل چنین شرایط سختی را در خود نمی بیند به پیشنهاد خانواده اش قید کار و درس و دانشگاهش را می زند و به شهر محل تولدش بر می گردد تا محمد چند سالی زیر سایه ی پدر بزرگ و مادربزرگش کمبود مادر را احساس نکند. دو سال پیش علیرضا با وحید آشنا می شود. ارتباط کاری علیرضا و وحید پیوند دوستی ای را شکل می دهد که بعدها زمینه ی ازدواج علیرضا و زهره را فراهم می کند.
رامتین خواستگار قبلی زهره بوده که بعد از مشخص شدن اعتیاد رامتین، حتی خود زهره هم او را پس می زند. اما مدتی بعد چون نام و نشان رامتین روی او می ماند چند سالی خانه شان روی خواستگار به خود نمی بیند و این افسردگی شدیدی در او ایجاد می کند که با ورود علیرضا به زندگیش نشاط و سرزندگی روزهای نوجوانی را باز می یابد. اما این شادی و نشاط یک سال بعد روزی که دکترها به طور قطعی بچه دار نشدن زهره را تایید کردند به طور کلی از زندگی زهره رخت بر بست. از همان روزها بود که بنای ناسازگاری با محمد را در پیش گرفت طوری که محمد برای همیشه از آن جا رفت تا با پدربزرگ و مادر بزرگش زندگی کند. علیرضا سعی می کرد با همه ی اتفاقات به طور منطقی رفتار کند. اوایل برخوردهای سرد و لجاجت های بی موردش را طبیعی تلقی می کرد اما هر چه زمان بیشتر می گذشت تحمل او هم کمتر می شد. سعی کرد با مراجعه به روانشناسان و روانکاوان متعدد همه چیز را به روز اول برگرداند. اما هر روز بدتر از روز قبل می شد. وساطت وحید هم نتوانست مشکلی را حل کند. زهره بدون هماهنگی درخواست طلاق کرده و مهریه اش را هم به اجرا گذاشته بود. علیرضا که هیچ دلیلی برای جدا شدنش از زهره نمی دید بارها سعی کرد که او را از این اقدام منصرف کند. وساطت خانواده ها هم هیچ تاثیری نداشت و مطابق رای دادگاه حکم طلاق صادر شد و تقریبا تمامی دارایی های علیرضا ضبط و در قبال مهریه در اختیار زهره قرار گرفت. علیرضا تا مدت ها هیچ دلیلی برای آن اتفاقات ناگهانی و غیر منتظره پیدا نکرد. بچه دار نشدن زهره ربطی به علیرضا نداشت اما این زهره بود که هم زندگی مشترکشان را از او گرفته بود و هم تمام دار و ندارش را. این اتفاقات ارتباط کاری وحید و علیرضا را هم برای همیشه قطع کرد. علیرضا خانواده اش را از آن شهر کوچاند. اما خودش تا زمانی که فرار کرد، دست و پا شکسته به کارش ادامه می داد. ماندن علیرضا شاید بیشتر به خاطر حل معمای جدایی زهره بوده و شاید هم به قول همسایه ها برای انتقام از دست دادن دارایی اش نرفته بود. البته به جز آن تماس تلفنی هیچ مدرکی دال بر قاتل بودن علیرضا وجود نداشت. رامتین دستگیر می شود. گزارشات پزشکی قانونی حامله بودن زهره را تایید کرده است. جنین 4 ماهه بر اثر ضربات محکم قبل از مرگ مقتول از دست رفته است. نکته ی جالب اینجاست که بچه متعلق به رامتین است اما نطفه اش در روزهایی که زهره هنوز همسر علیرضا بوده بسته شده . این شواهد می تواند دلیلی برای یک قتل ناموسی باشد. مدارک پزشکی که بچه دار نشدن زهره را گواهی می داد پیدا نشد و راز آن برگه ها سربسته باقی ماند. رامتین این ادعا را نمی پذیرد که زهره به خاطر او از علیرضا جدا شده است و ادعا می کند که هیچ اطلاعاتی در مورد زندگی خصوصی او نداشته است. بررسی پرونده به علت نداشتن مدارک کافی برای اثبات جرم به زمان دیگری موکول می شود و علیرضا هم تحت تعقیب قرار می گیرد. بعد از حدود پنج سال از مرگ زهره دیگر نه کسی پی گیر پرونده است و نه خبری از علیرضا به دست آمده. زهره برای همه مرده است.
شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸
بعد از تمام باران ها
- سلام اینجا هنوز کسی غاز نگه می داره؟
جوان کنجکاوی که از جمع مردان جلوی مغازه اندکی فاصله گرفته است با صدای بلند و خنده ای بی مورد جواب می دهد
- مال ننه خاوره. اینجا دیگه مرغ و خروسم به زور میشه پیدا کرد. غاز می خواستی؟
- نه ممنون
با لبخندی از توجهش تشکر می کنم و او هم با خنده ای ملایم تر از قبل پاسخ می دهد.
وارد مغازه که می شوم. مغازه دار طوری که بخواهد بعدا مشخصات من را برای کسی بازگو کند از سر تا پایم را برانداز می کند و بعد از من وارد مغازه می شود. خوش و بش صمیمانه اش مرا از اظهار نظر قبلیم منصرف می کند.
- یه پاکت بهمن می خواستم
- سفید دیگه؟
- بله بهمن سفید
- بفرمایید. اینجا مهمون کسی هستید ؟
- نه
مکثی می کنم و مشغول باز کردن پاکت می شوم
- میشه این جا سیگار کشید؟
- راحت باشید
دستش را دراز می کند و فندکش را آتش می کند. با سر تشکر می کنم.
- از کنار روستا رد می شدم دوست داشتم چرخی توی روستا بزنم. روستای قشنگیه.
- از تهران خبر ندارید؟ میگن قراره امروز دوباره شلوغ بشه.
یکه خوردم. فکر نمی کردم در این مورد حرف بزند.
- آره منم شنیدم. ولی امروز کلا تو جاده بودم.
- حاجی حسین می گفت دیشب بی بی سی گفته فردا دوباره کشتار میشه؟ پدرسگا سر قدرت به هیچکی رحم نمی کنن.
طوری که انگار بخواهد گوشی موبایلش را به من نشان بدهد درش را یک بار باز و بسته می کند.
- سه روزه که موبایلا هم آنتن ندارن و نمی تونیم از پسرمون خبری بگیریم. بیچاره مادرش. خیلی نگرانشه. حق هم داره. میگن تهران بد جوری به هم ریخته.
اما بعد از چند لحظه حالت صورتش به کلی تغییر می کند. خنده ی ملایمی رو لب هایش است طوری که انگار از یادآوری خاطره ای شیرین یا جوکی قدیمی شادمان شده باشد. سرش را بلند می کند و می گوید
- نامردا اس ام اسا رو هم قطع کردن
به یکباره از شنیدن این جمله و فکر کردن به این که این پیرمرد هفتاد ساله هم اس ام اس بازی می کند خنده ام می گیرد.
هزار تومانی را که روی ترازو گذاشتم پک عمیقی به سیگارم زدم طوری که انگار یک هفته ای سیگار نکشیده باشم.
- بفرمایید. اینجا خیلیا ماهواره دارن؟
کشوی دخل چوبی اش را کشیده بود که گفت
- باشه مهمون ما
منتظر پاسخ نماند و با لحن طنز گونه ای گفت
- کی شبکه های ایرانو می بینه. برنامه ی درست و حسابی که ندارن. اخباراشون هم که همه ش چپکیه. البته بعضیا یه دیش هم برای شبکه های ایران گذاشتن تا سریالای ماه رمضان رو ببینن.
دم در مغازه خانمی که از کنارم رد شد و وارد مغازه شد مبهوتم کرد. چه آرایش غلیظی! فکرش را نمی کردم که این زن از آن خانه های گلی بیرون آمده باشد.
سیگارم تمام شده بود که از جلوی مدرسه ی نه چندان تازه ساخت روستا گذشتم. زمین خاکی پشت مدرسه با دروازه های چوبی اش آخرین صحنهی زیبایی بود که شاید می توانستم ببینم.
جاده ی فرعی تقریبا تمام شده بود. باران پاییزی شروع خوبی داشت هنوز نم نمک می بارید. رادیو فردا تخمین می زد که دست کم ده نفر در تظاهرات امروز کشته شدند. صدای فحش مغازه دار روستا و زنش را می توانستم از دور بشنوم. من اشتباه می کردم بعد از تمام باران ها همیشه صدای فحش می آید.
پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸
روزی که من مردم
برف پاکن ها از پس باران آخرین روزهای تابستان بر نمی آمدند. مینی بوس مسجد محله مان باید قبل از دفن شدنم پیرمردان صف اول نماز را به گورستان می رساند. مرده شورخانه به تصرف در آمده بود. من نمی بایست در این قبرستان دفن می شدم. تمامی اهالی محل آمده بودند تا ملحد بودنم را شهادت دهند. نوشته هایم را در میدانچه ی ورودی گورستان روی هم تل انبار کرده بودند تا به محض خروج نعش نامبارکم الله اکبر کنان آن را به آتش بکشند.
پدرم خجالت می کشید که چنین فرزندی را تحویل جامعه داده و مدام از تمامی دوستانش می خواست که اجازه دهند به خانه برگردد و پشت سر هم تکرار می کرد که او هیچ وقت چنین پسری نداشته است. دوستانم که برای تسلیت به خانواده ام خود را به آن جا رسانده بودند سعادت دیدار با خویشان بنده نصیبشان نشد. آن ها متهمان گمراهی من بودند که با وساطت یکی از نزدیکان به سلامت به خانه هایشان بازگشتند.
باران تمام شهر را به رگبار بسته بود و لعنت فرستادن حاجی رحمان سر کوچه، که از شش سالگی های من در تلاوت قرآن و اذان شکست خورده بود جز با آن صاعقه های وحشتناک قطع نمی شد. تمامی اهالی محل که روزگاری با اذان های من به مسجد آمده بودند و پسرانشان در کلاس های قرآن من تلمذ نموده بودند برای انتقام آشفته کردن خواب های بعد از ظهرشان و به هم زدن عشقبازی های نیمروزیشان با صدای اذان بلندگوهای چند باندهی مسجد و به نام دین خود را از میان آن همه جمعیت به صف اول کشانده بودند و شعار می دادند و به من لقب شوالیهی شیطان اعطا کردند.
بارش یکریز باران مانع از حضور گرم آنان نشده بود و بازوانشان را مانند بازیگران فیلم محمد رسول الله در هم تنیده بودند و با شعارهایشان خواهان نیالودن گورستان خانواده هایشان با دفن جسد بنده بودند. ناگفته نماند از میان صف تجمع کنندگان پسر بچه ی کوچکی جو گیر شده بود و فریاد مرگ بر دیکتاتور سر داده بود که آن چنان شادی ای وجودم را فراگرفت انگار که دوباره از نو زنده شده باشم. داشتم به چند لحظه قبل از مرگم فکر می کردم که هنوز پشت آن کامیون سفید بودم و خط سبقت بریده بریده نشده بود که ناگهان گورکن با شور و شعف بیلش را روی شانه هایش گذاشته آمد و با آخوند محله مان به طوری کاملا رسمی دیدار کرد. همه خوشحال شدند و ناگهان نتیجهی مذاکرات در کمتر از یک دقیقه به تمام حضار رسید و همه با خیالی آسوده از دفن نشدن من قصد ترک گورستان کردند. بله باران تمام گورها را پر از آب کرده بود و در این شرایط مجوز دفن داده نمی شد. جمعیت مثل مور و ملخ جاده ی منتهی به شهر را پیاده و سواره در بر گرفتند و بقیه ی مرده ها هم نفس راحتی کشیدند و به گورهایشان برگشتند. همه رفته بودند و حتی مرده شورها هم برای گرفتن مزدشان نمانده بودند و از ترسی که از جسد شوالیه ی شیطان پیدا کرده بودند درها را باز گذاشته و فرار کرده بودند. از لقبی که به من اعطا شده بود خوشم می آمد از بچگی از نبرد شوالیه ها لذت می بردم. با خودم گفتم این دنیای مرده ها هم مثل همان دنیای خودمان است نامروت ها حتی یک خوش آمد گویی ناقابل هم نگفتند. سعی کردم از سکوتی که ایجاد شده بود استفاده کنم و باز به لحظهی مرگم فکر کنم. فرمان ماشین را هنوز برای سبقت نپیچیده بودم که امیر دوستم را دیدم که از پشت دیوارهای گورستان با بارانی سیاهش خود را به غسال خانه می رساند. آن جا که رسید نگاهی به اطراف انداخت و با گوشیش با کسی که نمی دانستم کیست تماسی گرفت و من را داخل پتویی پیچیدند و بردند. نمی دانم فردای آن روز بعد از نبود من چه اتفاقاتی افتاد اما امیر من را مطابق خواسته هایم در یکی از پست های وبلاگم با احترام سوزاند و خاکسترم را روی تپه ای در کنار یکی از جاده های خارج شهر که پاتوق سیگار کشیدنمان بود دفن کرد.
همین!
روزگار من
با چشم هایی که پایشان گود افتاده بود و رگه های قرمز خون مثل توری، سفیدیشان را در بر گرفته بود زل زده بود به من. کله اش باد کرده بود انگار مغزش می خواست منفجر شود. گوش هایش مثل آینه ی اتوبوس از کله اش فاصله گرفته بود و خود را از میان طبق طبق موهایی که پریشان روی هم تل انبار شده بودند بیرون کشیده بود. موهایش درست مثل موهای من، سفیدیش بر سیاهیش می چربید و پیشانیش هم اندکی به ساحت موهایش تجاوز کرده بود.
- بکش کنار باد بیاد
لب هایش جم نخورد. تکراری بود. سال ها قبل در یک فیلم دانگستری، یک کابوی جوان همین کار را می کرد! اما از نزدیک ندیده بودم که کسی دهنش بسته باشد و زر بزند! شوکه شده بودم. چشمانم را بستم. آب دهنم را آرام قورت دادم و بعد از تک سرفه ای داد زدم
- ماشینا از سمت راست می رن!
چشمانم را که باز کردم هنوز ایستاده به من زل زده بود.
پلک نمی زد. صورتش مثل مجسمه های یونانی بی روح و مرده بود!
- مگه شما افسر راهنمایی رانندگی تشریف دارید؟
کسی قرار نبود کوتاه بیاید. زل زده بودیم به هم. کم آورده بودم. اصلا پلک نمی زد. با خودم گفتم بعد از آن همه کم آوردن بگذار این بار هم کم بیاوری.
- شرمنده آقا. من می کشم کنار خوبه؟
عصبانی تر از آن بود که فکر می کردم. دوباره جلویم سبز شده بود. هر طرف که می خواستم بروم روبه رویم می ایستاد و بدون این که حتی یک بار پلک بزند زل می زد به من.
ترسیده بودم. یک لحظه احساس کردم این احمق را خیلی وقت پیش جایی دیده بودم. درست مثل گذشته های خودم کله شق و یک دنده بود. می دانستم که دیگر نباید چیزی بگویم. فقط باید گوش می کردم تا کم کم آرام شود و راهش را بگیرد و گورش را گم کند.
- بزنم گوشت و استخونت رو قاطی کنم ترسو
نه محال ممکن بود او اصلا پلک نمی زد. شباهتش با من عذابم می داد. پشت سر هم تهدید می کرد و بد و بیراه می گفت. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. باید فکش را پایین می ریختم
خون و خرده های آینه ی شکسته تمام راه پله را گرفته بود و مادرم گریه کنان دست هایم را پانسمان می کرد. مادرم که بیرون رفت ما با هم دوست شده بودیم. هر دو موهایمان را با ماشین موزر از ته زدیم تا دیگر سر چیزهای بی اهمیت دعوا نکنیم.
سهشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸
خاطرات آن روزها صفایی ندارد پدر
چند کیسه زباله می خواهد
گم و گور کردن این خاطره ها
چه صفایی دارد بازگو کردنش پدر
از پنجره ی همسایه
دزدکی برنامهی کودک نگاه کردن
با آجر و چوب و طناب و گل ادای بازی درآوردن
نه پدر
هل دادن تایرهای کهنه
برای ما دوچرخه نشد
قول و قرارهایت هم
مانع شکستن غرورمان
در هل دادن دوچرخه های دیگران نشد
این که چای خشک نداشتید
یا صبحانه و ناهار و شامتان یکی شده بود
این که یک اتاق
نشیمن و خواب و آشپزخانه و حمامتان بود
مگر ما روی همان فرش عاریتی بزرگ نشدیم
باید دور ریخت آن روزها را
که سر خوردن یک کنسرو ماهی
گونه هایم تابلوی نقاشی سفیدی شد
با چهار خط قرمز موازی انگشتانت
آن آخرین سیلی زندگیمان نبود
جادوی بزرگی نیست
که تمام روز را تخمه بشکنی
تا وعده های غذایت را به تاخیر بیاندازی
من هم مصیبت خریدن آن لباس یقه اسکی سفید را یادم هست
نفرین بر مخاطب دکلمه های شعر پنج سالگیم!
که آن روزگار ما بود
کلکسیون عکس های آدامس آیدین و رافونه
به جای پول های کاغذی خوشحالمان می کرد
اما
این خاطرات بماند برای خودمان
بازش نگو پدر
نگاه کن
انگشت های کج و معوج پاهایم را
ناخن هایی که برای همیشه اخته شدند
پاهایی که دیگر هیچ کفشی خانه شان نمی شود
این ها برای همان روزهاست
روزهایی که با آن کفش های سیاه پلاستیکی تنگ
تمام راه مدرسه را
می شد پیاده نرفت!
تا هم پاهایمان یخ نزند
هم زیر سرمای منفی سی درجه
من کنترل شاشم را از دست ندهم!
آن روزها می توانستیم بیشتر قد بکشیم
حتی تو که سن رشدت هم گذشته بود!
زخم هایمان را تازه نکن
آن روزها شاید درد بزرگی نبود
اما امروز
که دست ها و پاهایمان پهن تر
و کله هایمان بزرگتر شده
خاطرات آن روزها صفایی ندارد پدر
از کاندیداهای انتخابات بگو
از همین سریال امشب
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸
درخت عقیم
جاده های مارپیچ خود را از کمرکش کوه بالا می کشند تا خود را به جایی برسانند که در کودکی های من فاصله اش با ماه ارتفاع درخت پیری بود که پیرزنان شهر ما به آن «شخص» می گفتند. امروز دیگر آن درخت پیر که تمام شاخه هایش را زنان شهر با پارچه های کوچک سبز و سفیدی که هر کدامشان به نیت فرزندی پسر یا شوهر کردن دختری گره زده بودند خشک شده. زیر شاخه های انبوه این درخت، روزگاری جای سوزن انداختن نبود اما امروز این فقط منم که به دنبال پیدا کردن گذشته ام زیر سایه های بریده بریده اش پناه گرفته ام. گویی مادران شهر دیگر از این درخت پیر عقیم، انتظار گرفتن پسر ندارند. ریشه هایش چون ساقه و شاخه های بی برگش از خاک بیرون افتاده طوری که فکر می کنی خاک هم از پس برآورده نشدن آرزوهای مردم شهر درخت را پس زده باشد.
و حالا من و درختی که سال های سال می گفتند که قبل پیری سالی ثمرش سیب بوده و سالی گلابی پشت به پشت هم ایستاده ایم. و من خیابان های کودکیم را دنبال می کنم تا می رسد به گندمزارهایی که امروز دیگر نیستند. امروز در خانه ای در آن گندمزارهای ایام دور، دختری بعد از سال ها پله های خانه اش را برای خواستگاری جدید جارو می زند. و در خانه ی همسایه شان پسر پنج ماهه ای شکم مادرش را لگد می زند تا هم بازی خاطرات کودکی های من شود. زمانی این درخت برای مردمان شهر سنگ صبور بوده و کعبه ی آرزو.
دستم را به تنه ی درخت می کشم و خوشحالم که امروز این درخت برای مردم شهرم فقط معنای درخت می دهد. با خودم می گویم که این غروب قشنگ که امروز تمام دردهای مرا تسکین می دهد شاید زمانی برای رعنا خانم که شصت سال تمام هر پنجشنبه ی هفته برای گرفتن یک پسر از خدای این درخت ارتفاع این کوه ها را بدون کفش بالا می آمده یک تصویر دردناک بوده است. و انحنای زیبای این درخت شاید در ذهن دختران ترشیده ی این شهر تصویر کمر خمیده ی پیردختری را تداعی می کرده که سال های سال تنهای تنها گوشه ی خانه، عالم و آدم را نفرین کرده است.
جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۸
کبوترهای سیاه خانگی نمی شوند
آب بینیت را که بالا می کشی
ابروهایت را بالا می اندازی
این نشانه ی تعجب نیست
سرم درد می کند
چشم هایت که گرد می شود
پلک هایت که می لرزد
پره های بینیت که به آهنگ برف پاک کن های قدیمی تکان می خورد
یک سرماخوردگی جزئیست
همین
لاله ی گوش هایت نخواهد لرزید
اگر بگویند
این طرف پل به آن طرف پل نمی رسد
شهر صاحب دارد
اسمش خداست
کودکی دو ساله
به شکرانه ی شیر مادرش
قرآن بر سر
به احیا نشسته است
کوری؟
این هم معجزه
عطسه که می کنی
سرت چند ثانیه فقط به سردرد فکر می کند
تمام این CD ها را باید «نیما» فرمان ماشینش کند
چند گیگ معجزه؟
گیگی چند؟
پیشانیم ترک برداشته ؟
موهایم شانه نمی خورد؟
گورکن ها کارشان را خوب بلدند
دیگر جسد روی زمین نمی ماند
فردا صبح دوباره معجزه داریم
مردم عمودی سر کار می روند
تکلیف ما چه می شود؟
سنمان از آب تنی کردن در حوض پارک هم گذشت
هل بده
این در باید باز شود
کبوترهای سیاه خانگی نمی شوند
سهشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۸
خواهی پوسید
نگهبان چمن های پارک
برای بار چندم است که سوت می زند
بیدار که می شوی
تو به زندگی فحش می دهی
او به تو
این را هم از چروک های چشم من می شود دید
هم از شیارهای پیشانی او
فقط به وقت سخنرانی حاج آقاست
که می شود در مسجد پارک دزدکی پاهایت را دراز کنی
و گوشیت را شارژ کنی
و چند دقیقه
وسط روایت تمام جنگ ها و جدال هایی که خدا به پا کرده است
پلک روی هم بگذاری
و به روزی فکر کنی که دکه های آخر شهر از چشم دور شدند
و آن روز روز فرار تو بود
دم پله های بانک صادرات شعبه ی انقلاب
دیگر نای رفتن نیست
کاش خود پرداز خراب بود
امید عابر بانک هم به یکباره از دست می رود
شاید ما پایمان را از ژنتیکمان فراتر گذاشتیم
چرا صندلی های این شهر بزرگ جایی برای نشستن ما ندارند
تمام ولیعصر را در این فکر بودم
سرنوشت تمام ما در دست یک نفر بود
که بی امان فقط گاز می داد
آری آن همه پیچ
آخرش چپ کردن بود
اتوبوس بی گناه
فقط برای خوردن و ریدن بود که می ایستاد
میان صف طولانی توالت ها
می شود رضایت مسافران را از زندگی فهمید
و هر شب که ناامید از پیدا کردن کار
روی حصیرهایی که سهم تو
از حلقه ها و دست بندها و گوش واره های
دست ها و صورت های رنگ و رو رفته ی زنان
و صد تومانی های پاره پاره ی مردان بخت برگشته است
زیر سایه ی امامزاده ای نشسته ای
و زیر منت خادمان
تا سرمای صبح به خود می پیچی
به بدترین شغل دنیا فکر می کنی
راندن آوارگان شهرهای دور از پارک ها و ترمینال ها
بی شک این منحوس ترین شغل دنیاست
سبیل هایت را که تاب می دهی
با خودت می گویی که چرا راننده های کامیون ها شاعر نمی شوند؟
وجب به وجب این جاده ها یعنی آوارگی
خیابان انقلاب را دوباره و دوباره می روی
پشت تمام ویترین ها
لای برگ برگ همه ی این کتاب ها
و در امتداد خط به خط تمام نوشته ها
ناله های محبوس یک دل پر است
و آن طرف پیاده رو پر از نگاه های هرزه است
که در انحنای یک باسن
و در حجم یک پستان
چشم هایشان له له می زند
کتاب ها هم مثل ما آواره شده اند و چشم هایشان جنده
پاهایم که سست می شود
سوت نگهبان پارک دوباره در گوشم می پیچد
جاده ها اگر تمام شوند چه کنیم؟
دکه های ابتدای شهر را که دیده ای
دستمال سفید را از پنجره بیرون کشیده ای
تو باز گشته ای
همین
برای همیشه کنار آن گورستان قدیمی
که تمام نت های موسیقی کودکیت
حرام فاتحه های قبرهایش شد
خواهی پوسید
چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸
کاغذ فابریانو
- ببخشید آقا کاغذ «فابریانو» دارید؟
منوچهر جنسای داخل مغازه رو برچسب می زد. سرش هنوز پایین بود که گفت چه رنگی باشه خانم؟
- صورتی
سرش رو که بلند کرد به تته پته افتاده بود. دست خودش نبود که پرسید چرا صورتی؟
دختر سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد و فقط سرش را به نشانه ی بی اهمیت بودن رنگ کاغذ اندکی تکان داد.
منوچهر برگشت تا کاغذ را از داخل کارتن انتهای مغازه بیرون بکشد. کاغذ را که بیرون می کشید به هیچ چیز فکر نمی کرد فقط یک لحظه با خودش گفت این قرمزه قشنگ تره. کاغذ صورتی رو بیرون کشید. یه چیزی به ذهنش رسید انگار برای یه لحظه رفت تو نخ دختره. گوشه ی کاغذ صورتی رو دزدکی پاره کرد و یهو برگشت
- خانم یه دونه صورتی مونده اونم گوشه ش پاره شده اشکالی نداره این قرمزه رو بدم. خیلی خوش رنگه ها؟
دختر باز هم با همان ژست قبلی سوالش را پاسخ داد.
منوچهر کاغذ قرمز رو هم در آورد و دو تاش رو گذاشت روی ویترین. سرش را که بلند کرد احساس کرد که قبل از حرف زدن باید آب دهانش را دوباره قورت بدهد.
- خانم این یکی هم که گوشه ش پاره شده اشانتیون برای شما. قرمزش به نظر من خوش رنگتره این رو وردارید.
به محض این که دختر از در مغازه بیرون رفت. دست منوچهر ناخودآگاه رفت روی کلید و قفل مغازه. قبلا آن دختر را هرگز ندیده بود. باید بیشتر می شناختش خودش هم نمی دانست چرا! چند بار موتورش را هندل زد تا بالاخره روشن شد. هنوز از چشم دور نشده بود. با خودش گفت نباید بفهمد. سعی کرد مسیر را حدس بزند و میان بر بزند. تا سر خیابان دوم هنوز مسیر را درست رفته بود. دلهره ی عجیبی داشت. شروع کرد به حدس زدن مسیر بعدی. خیابان نیلوفر را که پیچید دختر داشت انتهای خیابان را به سمت یک کوچه ی فرعی می پیچید. به سرعت خودش را به ابتدای کوچه رساند. اما دختر غیبش زده بود. با خودش گفت پس حتما همین کوچه می شینن و لبخند بر لب راهی خانه شد.روزهای بعد تمام اوقات بیکاریش را داخل همان خیابان پرسه می زد تا یک بار دیگر دختر را ببیند. عبور و مرور بی مورد برای جوان ها آن هم در آن کوچه های باریک و دراز در شهرهای کوچک یک جور آبروریزی بود. بالاخره یک روز دلش را به دریا زد و وارد کوچه شد. کوچه ی باریک و درازی بود. ناگهان در جا خشکش زد. فکرش را هم نمی کرد. انتهای کوچه بن بست نبود. از سمت راست، انتهای کوچه می پیچید به خیابان تعاون.
تمام هفته ی بعد را جلو مغازه نشسته بود و خیابان را به امید دیدن دختر می پایید. بعد از ظهر یه روز گرم فیات سفید قدیمی، میدانچه را که پیچید درست دم در مغازه ایستاد. دختر از ماشین پیاده شد و یک راست وارد مغازه شد.
منوچهر که شوکه شده بود به دنبال دختر وارد مغازه شد. چشمشان که به هم افتاد دختر با لبخندی که انگار همیشه روی صورتش بوده پرسید
- ببخشید آقا خودنویس دارید؟
منوچهر تمامی اقلام ویترین سمت راست را بی دلیل توضیح می داد. دختر دزدکی منوچهر را می پایید که هول برش داشته بود.
- با شیطنتی که در وجود اکثر دخترها می شود پیدا کرد خواست که در مورد مشخصات و کیفیتش اطلاعات بیشتری داشته باشد.
منوچهر هم با آب و تاب صحبت می کرد و گهگاهی نیم نگاهی هم به آن چشم های میشی درشت می انداخت.
- اجازه هست بازش کنم یه نگاه بندازم
- راستش ... بله اختیار دارید بفرمایید
دختر روی کاغذ نوشت رومینا
- منوچهر چشم هایش برقی زد و گفت اسم خودتون رومیناست؟
- نه اسم برادر زاده ام رومیناست
چیزی نمانده بود منوچهر اسمش را بپرسد. اما به یکباره سرخ شد و چیزی نگفت
- همین خوبه آقا. چقدر تقدیم کنم؟
- قابل شما رو نداره خانم. باشه خدمتتون
- لطف دارید مرسی . چقدر تقدیم کنم؟
- راستش مهمون من . شما که همیشه از این جا خرید می کنید این یه بار رو مهمون من باشید.
- نه آقا نمیشه. ممنون . لطف دارید . اگه میشه یه کم عجله کنید. بابام دم در منتظره
- بله خانم. هشت هزار تومان. البته قابل نداره
دختر که از مغازه بیرون رفت. موتور سیکلت آبی رنگ پشت سر فیات سفید دور میدان را پیچید. این بار دیگر نباید اشتباه می کرد. سعی کرد اندکی فاصله بگیرد. غافلگیر شده بود فیات داشت از شهر خارج می شد. باز هم بدشانسی آورده بود. آن ها مقصدشان خانه نبود. باید بر می گشت.
مدت ها بعد یک روز که منوچهر اتفاقی با دوچرخه ی «پراید بایک» آبی رنگش زیر گرمای آفتاب بیرون زده بود به یکباره از کنارش رد شد. همین که رد شد تازه شناختش. چیزی نمانده بود کنترل فرمان از دستش خارج شود. خجالت کشید. مستقیم مسیرش را رفت تا از چشم او پنهان شد. باید بر می گشت. پشت سرش را که نگاه کرد هیچ کس نبود. با سرعت مسیر آمده را برگشت. داخل کوچه ی عریضی یک در بسته شد. تنها احتمالی بود که می شد زد.
شب همان روز دوباره همان مسیر را با دوچرخه آمد. خودش بود. خود خودش. از خوشحالی نمی دانست چکار باید بکند. فیات سفید رنگ دقیقا جلوی همان در پارک شده بود. از فردای آن روز تمام مسیرهای کاری و غیرکاری منوچهر دقیقا از همان کوچه می گذشت. چه رفت چه برگشت.
اسمش مینا بود. آمار گرفتن در شهرهای کوچک زیاد کار مشکلی نبود. بالاخره آنقدر مینا و منوچهر چشمشان به جمال هم روشن شد تا بالاخره مینا هم این داستان برایش جذاب شده بود.
منوچهر فقط نگاه می کرد. همین. آن ها تمام طول کوچه را به هم نگاه می کردند.
بعد از ظهر پنجشنبه بود که منوچهر تازه می خواست کرکره ی مغازه را پایین بکشد که زنی پشت سرش گفت مادر جان کاغذ کادو دارید؟
همین که برگشت و مینا و مادرش را دید دستش را از روی کرکره برداشت. کرکره با سرعت به جای اولش برگشت.
- سلام. بله الان می دم خدمتتون
- خدا حفظت کنه مادر جان
کل کاغذ کادوها را روی ویترین گذاشت
- بفرمایید مادر جان. مینا خانم این هم کاغذ کادو . زر ورقش هم هست. کاغذ کادو شیشه ای هم اگه خواستید اینا هستن که تازه اومدن.
- مرسی پسرم همین کاغذیه کافیه. دستت درد نکنه. این سه تا رو برام بپیچ
مینا زل زده بود به منوچهر. یهو دستش رو کشید و یکی از کاغذ کادو شیشه ای ها رو هم برداشت
- مامان اینم برداریم قشنگه
- آره مادر جان این رو هم برامون بذار تو نایلون
منوچهر رو کرد به طرف مینا و گفت
- دختر خوش سلیقه ای دارید خانم. الان همه از این کاغذ کادوا استفاده می کنن
- ممنون پسرم. بچه های این نسل همه خوش سلیقه هستن . اگه میشه لطف کنید حساب کنید
مادر مینا که کیفش را در آورد. منوچهر از فرصت استفاده کرد و به مینا نگاه کرد. برای چند ثانیه ی کوتاه به هم زل زدند و به یکباره سرشان را به طرف مادر برگرداندند.
- قابل شما رو نداره . همون سیصد تومن رو بدید کافیه.
- بفرمایید پسرم
روز بعد که مینا به بهانه ی دیدن منوچهر برگشت تا یک کاغذ فابریانوی دیگر بخرد کرکره ی مغازه ساعت چهار بعد از ظهر هنوز پایین پود. حدود ساعت نه شب که مادرش از سوپرمارکت سر کوچه بر می گشت گفت
- مینا جان دنیای عجیبیه اون جونی که کاغذ کادوا رو ازش گرفتیم رو یادته؟
مینا ترسید مادرش بویی برده باشه. با لحن بی تفاوتی گفت
- چرا یه کمی یادمه. خب؟
- فوت شده مادر. تو تصادف. دنیای عجیبیه همین دیروز دیدیمش. پاشو بیا سبزیا رو پاک کن
مینا زل زده بود به گل قرمز روی میز تلویزیون. همان قرمز کاغذ فابریانو بود. دقیقا همان قرمز
- مادر مگه نگفتم بیا سبزیا رو پاک کن. تو که هنوز اون جایی
سهشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸
آزاد باش
(سرباز
قدم
رو)
این جا دیگه جای تو نیست
برو
ببین چگونه تفنگت
میان آن دست های ماشه چکان
به خواب رفته
«پا مرغی» و «بشین پاشو» بسه دیگه
ژست غرور هم
از یادمان رفته
(پادگان
قدم
رو)
سرباز
برو
بدو
این چکمه ها اسمشان «پوتین» است
حواست که نباشد
ردشان را که گم کنی
سر و کارت با «گیوتین» است
(به راست راست)
لعنت به راست
(به چپ چپ )
لعنت به چپ
آن مرد آمد
این دوازده سال با او چه کرده است
او دیگر با «داس» نیامد
آن مرد که تمام انسان بودنمان
زیر صدایش
و آن تکه کفن های روی دوشش
دفن می شد
یک راست به سمت ما آمد
(عقب گرد)
سرباز
برگرد
و مردی را که قرار بود در باران بیاید
هیچ گاه ندیدیم
باید یکی ورای این درجه ها
فریاد می کشید
(آزاد باش)
و آن فریاد
من بودم
یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۸
آخه اینم شد زندگی
- هی مرتیکه ی احمق
--- بله آقا
- داری چه غلطی می کنی؟
--- تو اینترنتم
- الاغ اینم شد زندگی؟ کل زندگیت شده اینترنت. بدبخت!
-- پس چیکار کنم آقا
- اصلا بگو ببینم مثلا از دیشب تا حالا که نخوابیدی چه گهی خوردی؟
--- راستش
post آخر وبلاگم رو گذاشتم
نظرات وبلاگامو تو blogfa، blogspot و ... چک کردم
یه نگاهی انداختم به آمار بازدیدکننده هام توی webgozar.com
yahoomail و Gmail رو که باید دیگه چک می کردم
بعد از مدت ها یکی از دوستای قدیمیم On شده بود نمی شد chat نکنیم
چک کردن اخبار forum سایت iran-eng.com
گرفتن نتیجه ی حمله ی سربازام توی travian.ir
چند تا ترانه ی قدیمی هم گوش کردم
چند تا از وبلاگای دوستام رو دیدم
و ...
- بس کن مرتیکه خب دمدمه های صبح که تو اینترنت نبودی!
--- چند صفحه از کتاب روی case رو خوندم
چند خط شعر نوشتم
یه کمکی هم از وبلاگایی که دیشب save کرده بودم رو خوندم
- بعدشم که تا ظهر خوابیدی! زنگ گوشیت هم که پدر ما رو درآورد
--- راستش دوستام بودن یادم رفته بود بذارم رو Silent
- بعدشم که خودم می دونم
خبر ساعت هفده BBC و هیجده VOA و هزار شبکه ی مسخره ی دیگه
سریال ساعت بیست و بیست دقیقه
فوتبال زنده و هزار برنامه ی خرکی دیگه
درست می گم یا چیزی یادم رفته؟ بیچاره! اینم شد زندگی!
-- راستش ...
[خیلی سخته هر روز منتظر یه پولی باشی که بیاد تو عابر بانکت و نیاد
خیلی مسخره ست کل زندگیت بشه ترس رسیدن یا نرسیدن یکی از این طرف این جاده های مارپیچ به اون طرفش!
و چاره ای نیست که به لیست کارای بالا هر روز دو نخ سیگار تو جاده های آخر شهر اضافه کنی و هر صبح و شب پشت سر هم چایی بخوری تا یه روز بالاخره بتونی از این شهر فرار کنی!]
گربه ی ناکس
نون خشکیا
کفشای کهنه
سیمای مسی توی انبار
پول خوردای روی تاقچه
هر چی داشتیم گذاشتیم وسط
همه اش شد نه تا جوجه ی رنگی
کنار پله های حیاط
عمارت جوجه ها تقریبا تمام شده بود
«سوباسا»
بعد از یک هفته
وارونه بین آسمان و زمین
منتظر پایان اخبار شبکه ی یک و نماز جمعه
صدای توپش که به حیاط رسید
در لانه را آجر گذاشتیم و رفتیم
کارتون که تمام شد
تازه فهمیدم «کاکرو» دچار چه مصیبتی شده
حتی به یکیشان هم رحم نکرده بود
گربه ی ناکس
جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸
نقاشی های من
همیشه تازه بودی
مثل ترکیدن حباب صابون های کودکی
در روزهایی که بین نوشتن مشق
و درست کردن تیر و کمان
در انتخابمان تردید نکردیم
سر آبی خودکار بیک
نیم متر کش شلوار
و یک نی باریک از نیزارهای «چم چولاخ»
تیرهای ما رکورد ارتفاع درختان چنار را شکست
از آن سال به بعد
درخت های چنار دیگر قد نکشیدند
مشق ما خشکاندن چنارها شد
اما نقاشی های من بیست می گرفتند
نقاشی هایی که به هیچ کس نمی فهماند
که نمی شود از آن چنارها بالا رفت
نقاشی های که از ترس نوزده و هیجده
چنارهای خشک را برای همیشه سوزاندند
زرد مداد رنگی شش رنگ
طلوع و غروب را یکی کرده بود
و معلم هم نمی خواست از پشت کوه ها خبری بگیرد
و سال ها گذشت
تا قرمز و زرد را غروب کردیم
و من لذت می بردم
از نقاشی هایی که دودکش خانه هایش همیشه دود می کرد
درتمام شهر ما یک خانه ی شیروانی چوبی نبود!
ولی یک خانه ی شیروانی قهوه ای
با آنتن شبکه ی یک و دو
در تمام دفترچه های کلاس بود
روی هیچ بام خانه ای دیش ماهواره نبود
تمام درخت هایش سیب بود و زردآلو
و تمام گل ها قرمز و زرد
تمام رودخانه ها آبی
تمام خانه ها غیر اجاره ای
تمام نقاشی ها مثل هم بودند
تو در آن نقاشی ها اما تازه بودی
روزهایی که پاپیون حرام بود
برایت پاپیون کشیدم
ما آن روزها محرم شده بودیم
سر کشیدن آن پاپیون ما هم حرام شدیم
بعد از آن باید برایت روسری می کشیدم
پاپیونت هم افتاده بود
تمام روسری ها بیست گرفتند
سال ها بعد
دیگر رنگی برای دامنت هم پیدا نکردم
همه چیز سیاه شده بود
و من دیگر جز با مداد سیاه ننوشتم
و سر هیچ خودکاری را تیر کمان نکردم
نه
دیگر نه تو خودت بودی
نه آن درخت های چنار قد می کشیدند
و نه من نقاش خوبی می شدم
سهشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸
کسی برای میرزا گریه نکرد!
پدر میرزا با این که جوانمرگ شده بود اما نصف جین بچه از خودش به جا گذاشته بود. این را نمی دانم که مادر میرزا قبل از پدرشان مرده بود یا نه اما قبر مادر میرزا و قبر زن اولش درست به هم چسپیده بودند. میرزا به دنیای مرده ها هم مثل دنیای زنده ها زیاد لطف نداشت حتی این اواخر که مجبور شده بود سری به قبرستان ده بزند یادش رفته بود که قبر مادرش سمت راستی بود یا سمت چپی. قبل از این که سپیده بزند بیلش را روی شانه هایش می گذاشت و از خانه بیرون می زد. آسمان روشن نشده شروع می کرد به فحش دادن به زمین و زمان که امروز بارون میاد گندما خراب می شن یا چرا بارون نمیاد زمینا خشک می شن. هیچ کس حق نداشت در خانه ی او بعد از پنج صبح سرش را روی زمین بگذارد چون از نظر میرزا دست هایی نامرئی همیشه منتظر فرصتی بودند تا آن ها را از نان خوردن بیاندازند. میرزا با تک تک همسایه ها رقابت می کرد. زن و دخترانش می بایست قبل از تمامی همسایه ها طویله را تمیز می کردند. و چوپان خانه موظف بود زودتر از تمام اهالی روستا گوسفندهایش را از آبادی خارج کند. میرزا بعد از مرگ پدر مسئولیت اداره ی خانواده را به عهده گرفته بود. خواهرهایش را خیلی زود روانه ی خانه ی شوهر کرد و خودش قبل از همه ی برادرهایش ازدواج کرد. برادرهای دیگرش که ازدواج کردند نزاع بر سر مالکیت زمین هایشان شروع شد. برای میرزا که خود را همه کاره ی خانه می دانست سخت بود که زمین ها را به طور مساوی بین همه تقسیم کند. البته کسی آخرش از این قضیه سر در نیاورد که آیا واقعا زمین ها منصفانه تقسیم شد یا نه چون برادران میرزا هم برای قضاوت از او بهتر نبودند. بالاخره زمین ها تقسیم شد. یکیشان مستقل شد و از آن خانه رفت و بقیه هم یا با میرزا ماندند و یا با تقسیم حیاط مشترک زندگیشان را اندکی مستقل تر کردند اما همیشه میان آن ها دعوا و ناراحتی و قهر کردن های طولانی وجود داشت طوری که تا آخر مرگشان هیچ کدام از زندگی نکبت بارشان لذتی نبردند. دقیق تر شدن در جزئیات ماجرا ارزشی برای هیچ کسی حتی پسرها، دخترها، نوه ها و نبیره های میرزا هم ندارد چه برسد به شما. میرزا تمام زندگیش همین بود. قبل از تمامی روستا شروع به کار کردن می کرد و قبل از همه کارش را تمام می کرد. روی پله ی گلی خانه اش که بعدها جای خود را به یک پله ی سیمانی داده بود می نشست و تمامی اهالی آبادی را می پایید. به عده ای به خاطر تنبلیشان در شخم زدن زمین ها یا درو کردنشان ته دل می خندید و به بعضی هاشان که زمین هایشان محصول بیشتری داشتند زیر لب فحش می داد. گوسفندهای خانه های همجوار را به دقت زیر نظر می گرفت که ببیند آیا پستان هایشان پر شیر شده یا نه؟ بی خود و بی جهت با یکی گرم می گرفت و بعد هم دوباره بی خود و بی جهت رابطه اش را با او قطع می کرد. ناگفته نماند که میرزا با این که در زمان بچگی پیش آخوندهای ده خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و قرآن و گلستان سعدی خوانده بود اما شخصیت قوی ای داشت و مثل بقیه مسجد رفتگان روستا، اهل ریاکاری در عبادت و تملق نبود و با ملاهای روستا هم زیاد رابطه ی خوبی نداشت و آن ها را بی خاصیت و بی فایده می دانست. زیاد اهل نماز نبود اما سعی می کرد حتما هر سال یک قربانی داشته باشد تا سهم گوشت قربانی دیگران نصیب خانه ی او نشود! میرزا هر جا که می نشست با شوخی های زیاد و تعریف کردن خاطرات واقعی و ساختگی مجلس را گرم می کرد طوری که اگر در میان آن جمع کسی او را نمی شناخت میرزا برایش اسطوره فداکاری و محبت و ایثار می شد ولی این را حتی خانه های دور دست آبادی هم می دانستند که میرزا نمی توانست هیچ وقت نه کسی را دوست داشته باشد و نه برای کسی فداکاری کند اما میرزا غیر از این جور دروغ ها هیچ وقت دروغ دیگری نمی گفت. او تا حدی هم با مردم نشست و برخاست داشت اما نمی دانم چرا تا زمان مرگش حتی یک دوست صمیمی هم نداشت. این اواخر که مریض شده بود تمامی اهالی روستا حتی آن برادرش که سال ها میانه شان شکرآب بود هم برای دیدنش آمده بودند. جالب این که میان آن همه آدم حتی یک نفر نبود که پیوندی صمیمی تر از بقیه با او داشته باشد. بعد از مرگ او در ظاهر عده ای در عزای او نشستند اما حقیقتش را اگر بخواهید حتی دخترانش هم برای پدر اشک نریختند! پدری که بعد از هفتاد سال زندگی کردن حتی یک بار هم پا به خانه های دختران و پسرانش نگذاشته بود شاید همیشه می ترسید که از کار و زندگیش بماند و از گرسنگی بمیرد. جالب این که بعد از مرگش تقریبا همان ثروت پدر خودش را به جای گذاشته بود. این داستان مردی بود که در تمام عمرش هیچ چیز و هیچ کس را دوست نداشت و بعد از مرگش هم کسی نگفت که او مرد خوبی نبود! او واقعا نمی توانست کسی یا چیزی را دوست داشته باشد حتی خودش را!
شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸
زبان ها و گوش ها
همه اش همین خواهد بود
«زبان» ها برای «گوش » ها
پدران خوبی خواهند بود
اگر «گوش» ها در حق «زبان» ها
مادری کرده باشند
انسان «زبان» را آفرید
چون «گوش» هایش خواهان شنیدن بود
و «زبان» انسان را آفرید
چون که «گوشی » باید می شنیدش
«گوش» ها «گوش» نکردند
و آخرش همین شد
«زبان» درازی «زبان» ها
جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۸
باید چکار می کردیم
میان این همه «دیوار نوشته»
فقط تلفن های خیانت را دیده بودند!
ما برایشان خبرساختیم
تا بفروشند و دیگ خانه هایشان از قل قل نیفتد
باید چکار می کردیم
این تنها کاری بود که می توانستیم بکنیم!
دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸
اپیزود آخر
حتی آن جفت کفش سبز
یا آن کوله پشتی قرمز رنگ
چیزی به ما نگفتند
شاید ما صدای دانه های تسبیح را شنیدیم
که از آینه ماشینش آویزان بود
اما چیزی نگفتیم
پنج سال تمام آن جزوه های رنگ رنگ هم
جز پاره شعری چند
چیزی به ما نگفتند
شاید ما جوش های صورتش
تنهایی عروسکش
آری ما هیجان و اضطراب رادر تک تک قدم هایش
دیدیم و شنیدیم
چرا چیزی نگفتیم؟
و او هر روز صبح
با رازی بزرگ در سینه
و نگاهی غریب در چشمانش
می آمد و می رفت
و ما هیچ گاه نفهمیدیم
که پشت آن خنده های زیبا
در آن چشم های میشی
که بی تفاوت همه چیز را می پایید
غمی بزرگ پنهان بود
غم نداشتن عزیزی
که برایش بهترین در دنیا بود
افسوس که سال ها ترازوی قضاوتمان
روی «اوپن آشپزخانه»ی افکارمان
ساعت دوازده را نشانه رفته بود
ساعت از دوازده که گذشت
گفتم بماند
رفت
تا عاشق دیرینش
«اپیزود» آخر را تنها بخواند!
یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۸
به رئیس سازمان ملل متحد بان گی مون
که ریز و درشت کوچه ی ما
حتی « مه چهره » خانم هم
اسمش را دست و پا شکسته می داند!
پایه ی ثابت اخبار شبانگاهی
از «آنجلینا جولی» هم بیشتر در یادها می ماند!
«گی مون» عزیز
از بابت حقوق زنان خیالت تخت!
پریشب «گل خاص» خانم ، شوهرش را بسته به تخت!
« رعنا» خانم دیگر در خانه نمی ماند!
تمام روز را در کلاس «آیروبیک» می ماند!
«فرخنده» خانم دیگر دزدکی خانه ها را دید نمی زند
با «گوگل ارث» در سالن غذا خوری کاخ سفید کباب سیخ می زند
پیرمردهای سر کوچه
«چپق میشل فوکو» در دستشان شده بازیچه!
ازدواج اجباری و چند همسری؟!
اشتباه به عرضتان رسانده اند
این جا زندگی همه اش دوست دختری دوست پسری!
از اعتیاد گفته بودی «بان»
خب رفاه که می رسد تا سقف بان
بالاخره هوس فضانوردی هم می کند خلبان
راستی مادر بزرگ و پدربزرگم همیشه می پرسند
چطوری دو «کره» را در یک «کره» می گنجند؟
سر کوچه ی ما یک «نگهبان » دارد
تا صلح و امنیت را برایمان نگه دارد
از «توسعه» هم حرف هایی می زنند
در کوچه ی ما از احداث اتوبان دم می زنند!
فقط می ماند اندکی «حقوق بشر»
که «سهام عدالت» دریافت شد، جدا از توپ و تشر!
راستی این روزها سازمان ملل چه کار می کند؟
«کوفی عنان» از آن جا رفته پس کجا کار می کند؟
حتما بپرسید که آیا هنوز هم بعد بیداری برایمان دعا می کند؟!
شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸
«ت.ج.ا.و.ز» آبروریزی بزرگی است برای ما!
از خواب که پریدم
روزه ی سکوت گرفتم!
«ت.ج.ا.و.ز» آبروریزی بزرگی است برای ما!
می ترسم!
یعنی دستشان به رویاهایمان هم می رسد!
جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۸
راز آرامش
بی جهت
گفت چند دقیقه مانده به «انفجار» تو!
در آستانه ی متلاشی شدن
ناباورانه دیدم
«خنثی» شده ایم!
بی نهایتی تاریک!
« به هم خواهند رسید
در نهایت
دو خط موازی
در بی نهایت »
و کابل های موازی تیر برق ها
به هم خواهند رسید!
و «اتصال کوتاه سه فاز»!!!
بیچاره ساکنان بی نهایت!
آن جا که همه ی خورشید ها مرده اند!
ناگزیر همان خواهد بود
خاموشی مطلق!
چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۸
مادر
رد پای تمام شعرهای گفته و نگفته
چون رد پای تمام شاعران مانده و نمانده و نیامده
مادر است
سهشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸
جدل های بی فایده!
- پس چرا خودتو نمی کشی؟
-- میشه لطف کنی بری گورتو گم کنی
- هر بار همینو می گی. همه ش مال بی ایمانیه
- تو خودتم می دونی خدا هست. ولی می خوای بگی من متفاوتم
-- آره من مریض روانیم خوبه
-- تو که هیچ وقت فکر نمی کنی حداقل برو کتاب بخون خودت می فهمی
- خوندم. خیلی هم خوندم می خوام بهت ثابت کنم که تو اشتباه می کنی
یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۸
پانسیونی برای مردگان
باید بروم
چاره ای نیست مادر
بسیار بیشتر از آن که بر زبان دارند
دل نگرانند
مادران تنگستنی!
در این گور ۲۴۰ متر مربعی
که شبهایش برایم روز است
و روزهایش به خواب های پریشان می گذرد
دنیای رفت و آمدهای خانوادگی
جشنواره های اکران ماشین و خانه و فیلم های سفر
با حضور جاسوسان حریم های خصوصی
و کالبدشکافان جسد جمله های پوسیده!
دنیای ساعت های کوک شده بر روی شش صبح
فیلم های خانوادگی
که سکانس اخرش به ساعت دوازده شب نمی رسد!
دنیای آروغ های سیاسی و چیپس و تخمه و پفک
مرا مشنگ کرده است!
آن ها تمام شب منحنی خاطراتشان را با شیب صفر
و در محور شعور صفر
دوباره و دوباره رسم می کنند
پانسیونی برای مردگان
مجهز به تلویزیون و ماهواره و اینترنت و سه وعده غذا و چای و میوه و مخلفات
یک بیماری مسری است
این گونه احمقانه زیستن
چاره ای نیست
حتی اگر وصله ها ی جیب های تو
فقط برای آویزان نماندن دست های خالیت دوخته شده
باید رفت
مادر من ناگزیرم
مادر نمی خواهم بمیرم!
و باز هم خواهش های مکرر رفتن و نرفتن
جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸
چرا دیگر کلامی نیست؟
گاه حتی کوره راهی نیست
به پدر گفتم بین من و تو
هنوز هم محبت هست
اما نمی دانم چرا دیگر کلامی نیست!
شاید که مدت هاست راهی به قلب هامان نیست!
در بن بست این کوچه
باران که می بارد
آفتاب که می ریزد
سایه بانی نیست
تکیه گاهی نیست
چرا دیگر صفای روزهای دور
میان کوچه های روستا هم نیست
چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۸
در من هنوز توان شورشی دوباره هست
سهم من از تو چیست زندگی؟
که این چنین زیر بار منتی بزرگ
ناپدرانه مرا تحقیر می کنی
میان این همه احتمال زیستن
مرا چنین دور
از انسانیت
و چنین نزدیک
به جرم و جنایت و جنون
آفریده ای
من
پیروز این انتخابات اسپرمی
صادقانه اعلام می کنم
که این انتخاب من نبود
غیر ممکن است نارفیق
تو آن قدر مهربان نیستی
تو را شکست می دهم
من از بیراهه ها می روم
در من هنوز توان شورشی دوباره هست
این کلام آخر است
تسلیم نخواهم شد
دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸
زمین اعتراف کرد؟
همه چیز سفید است
سفید سفید
این جا که می آییم
سیاه سیاه
مرگ بر این زندگی
فقط سفید و سیاه؟
بس کنید دیگر
وای
این صدای کیست؟
من تو را می شناسم؟!
عذابم می دهی
نه نه نه
هرگز این گونه نبوده!
بگذار ببینمت
دست هایم که بسته است؟
آخ
نکند «شعبان» تویی؟
تو «شعبانی»؟
آری تو همان «شعبانی»
آخ
گوش کن
این تویی که ازان خویش نیستی!
سکوت
و سکوت به یکباره
می شکند در فریاد
ضربه ای دیگر!
من نمی ترسم! می فهمی؟
راست می گویی؟
زمین اعتراف کرد؟
گفت نمی چرخد؟!
ولی می چرخید!
نه نه نه
هرگز این گونه نبوده!
چرخش آب ، سوراخ دستشویی
زمین هنوز می چرخد!
می چرخد
زمین هنوز می چرخد
و ضربه ای دیگر
و باز هم سکوت
و این بار برای همیشه سکوت
برای همیشه سیاه
سیاه سیاه
شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۸
دلخوشند هنوز به هر «خار رنگی» ای
با جرعه ای آب و تکه ای نان خشک
دلخوشند هنوز به رهایی از آن تازیانه های خشک!
دلخوشند هنوزبه هر «خار رنگی» ای
جدا از این که در غیاب گل
فرو می روند در آن دست های خشک!
و در هر بهار سال
به یاد آن گلی که رفته است ز یاد
برای کودکان این دیار
آن حکایت جاودانه را
روایتی دوباره می کنند
داستان آن گلی که «خار» های دشت ما
میراث پرپر شدنش را
فراموش نکرده اند «برار»!
همه در اشتیاق گل شدن
لب ها و گونه هایشان را سرخ کرده اند!
همان لب های خشک
همان گونه های خشک
سیاسی شد فرار کن
معتاد که شدم جیب هایت را خواهم زد
ماشینت هم اگر «خش» خورد
سراغ کسی نرو
خود خود ماییم
خب تحملش سخت است آقا
این همه پول از کجاست؟
ارث چند میلیاردی؟
اصل و نصب من؟ ها؟
آبرویت را خواهم برد!
پرونده سازی؟
بی خیال آقا سیاسیش نکن
من؟
ببخشید آقا اشتباه گرفتم
ها؟
سیاسی شد فرار کن
دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۸
بیزارم از پرچم
این همه پرچم
یعنی من از تو جدا
ابزار قدرت یا هویت ملت؟
یا که توتم مردم!
نمی دانم
اما برای من
یادآور یک تاریخ جنون است!
در اهتزازش گاه کشتار و خون است!
هم اکنون
پرچمی دادید من را
دستمال جیبی من که سیاه است!
شاید که من در اشتباهم
نفی پرچم خطایی در درک انسان است!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...