سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

کسی برای میرزا گریه نکرد!


پدر میرزا با این که جوانمرگ شده بود اما نصف جین بچه از خودش به جا گذاشته بود. این را نمی دانم که مادر میرزا قبل از پدرشان مرده بود یا نه اما قبر مادر میرزا و قبر زن اولش درست به هم چسپیده بودند. میرزا به دنیای مرده ها هم مثل دنیای زنده ها زیاد لطف نداشت حتی این اواخر که مجبور شده بود سری به قبرستان ده بزند یادش رفته بود که قبر مادرش سمت راستی بود یا سمت چپی. قبل از این که سپیده بزند بیلش را روی شانه هایش می گذاشت و از خانه بیرون می زد. آسمان روشن نشده شروع می کرد به فحش دادن به زمین و زمان که امروز بارون میاد گندما خراب می شن یا چرا بارون نمیاد زمینا خشک می شن. هیچ کس حق نداشت در خانه ی او بعد از پنج صبح سرش را روی زمین بگذارد چون از نظر میرزا دست هایی نامرئی همیشه منتظر فرصتی بودند تا آن ها را از نان خوردن بیاندازند. میرزا با تک تک همسایه ها رقابت می کرد. زن و دخترانش می بایست قبل از تمامی همسایه ها طویله را تمیز می کردند. و چوپان خانه موظف بود زودتر از تمام اهالی روستا گوسفندهایش را از آبادی خارج کند. میرزا بعد از مرگ پدر مسئولیت اداره ی خانواده را به عهده گرفته بود. خواهرهایش را خیلی زود روانه ی خانه ی شوهر کرد و خودش قبل از همه ی برادرهایش ازدواج کرد. برادرهای دیگرش که ازدواج کردند نزاع بر سر مالکیت زمین هایشان شروع شد. برای میرزا که خود را همه کاره ی خانه می دانست سخت بود که زمین ها را به طور مساوی بین همه تقسیم کند. البته کسی آخرش از این قضیه سر در نیاورد که آیا واقعا زمین ها منصفانه تقسیم شد یا نه چون برادران میرزا هم برای قضاوت از او بهتر نبودند. بالاخره زمین ها تقسیم شد. یکیشان مستقل شد و از آن خانه رفت و بقیه هم یا با میرزا ماندند و یا با تقسیم حیاط مشترک زندگیشان را اندکی مستقل تر کردند اما همیشه میان آن ها دعوا و ناراحتی و قهر کردن های طولانی وجود داشت طوری که تا آخر مرگشان هیچ کدام از زندگی نکبت بارشان لذتی نبردند. دقیق تر شدن در جزئیات ماجرا ارزشی برای هیچ کسی حتی پسرها، دخترها، نوه ها و نبیره های میرزا هم ندارد چه برسد به شما. میرزا تمام زندگیش همین بود. قبل از تمامی روستا شروع به کار کردن می کرد و قبل از همه کارش را تمام می کرد. روی پله ی گلی خانه اش که بعدها جای خود را به یک پله ی سیمانی داده بود می نشست و تمامی اهالی آبادی را می پایید. به عده ای به خاطر تنبلیشان در شخم زدن زمین ها یا درو کردنشان ته دل می خندید و به بعضی هاشان که زمین هایشان محصول بیشتری داشتند زیر لب فحش می داد. گوسفندهای خانه های همجوار را به دقت زیر نظر می گرفت که ببیند آیا پستان هایشان پر شیر شده یا نه؟ بی خود و بی جهت با یکی گرم می گرفت و بعد هم دوباره بی خود و بی جهت رابطه اش را با او قطع می کرد. ناگفته نماند که میرزا با این که در زمان بچگی پیش آخوندهای ده خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و قرآن و گلستان سعدی خوانده بود اما شخصیت قوی ای داشت و مثل بقیه مسجد رفتگان روستا، اهل ریاکاری در عبادت و تملق نبود و با ملاهای روستا هم زیاد رابطه ی خوبی نداشت و آن ها را بی خاصیت و بی فایده می دانست. زیاد اهل نماز نبود اما سعی می کرد حتما هر سال یک قربانی داشته باشد تا سهم گوشت قربانی دیگران نصیب خانه ی او نشود! میرزا هر جا که می نشست با شوخی های زیاد و تعریف کردن خاطرات واقعی و ساختگی مجلس را گرم می کرد طوری که اگر در میان آن جمع کسی او را نمی شناخت میرزا برایش اسطوره فداکاری و محبت و ایثار می شد ولی این را حتی خانه های دور دست آبادی هم می دانستند که میرزا نمی توانست هیچ وقت نه کسی را دوست داشته باشد و نه برای کسی فداکاری کند اما میرزا غیر از این جور دروغ ها هیچ وقت دروغ دیگری نمی گفت. او تا حدی هم با مردم نشست و برخاست داشت اما نمی دانم چرا تا زمان مرگش حتی یک دوست صمیمی هم نداشت. این اواخر که مریض شده بود تمامی اهالی روستا حتی آن برادرش که سال ها میانه شان شکرآب بود هم برای دیدنش آمده بودند. جالب این که میان آن همه آدم حتی یک نفر نبود که پیوندی صمیمی تر از بقیه با او داشته باشد. بعد از مرگ او در ظاهر عده ای در عزای او نشستند اما حقیقتش را اگر بخواهید حتی دخترانش هم برای پدر اشک نریختند! پدری که بعد از هفتاد سال زندگی کردن حتی یک بار هم پا به خانه های دختران و پسرانش نگذاشته بود شاید همیشه می ترسید که از کار و زندگیش بماند و از گرسنگی بمیرد. جالب این که بعد از مرگش تقریبا همان ثروت پدر خودش را به جای گذاشته بود. این داستان مردی بود که در تمام عمرش هیچ چیز و هیچ کس را دوست نداشت و بعد از مرگش هم کسی نگفت که او مرد خوبی نبود! او واقعا نمی توانست کسی یا چیزی را دوست داشته باشد حتی خودش را!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...