یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۸

پانسیونی برای مردگان

چهره ی نگرانت را زیر سبیل هایت مخفی میکنی!
باید بروم
چاره ای نیست مادر
بسیار بیشتر از آن که بر زبان دارند
دل نگرانند
مادران تنگستنی!
در این گور ۲۴۰ متر مربعی
که شبهایش برایم روز است
و روزهایش به خواب های پریشان می گذرد
دنیای رفت و آمدهای خانوادگی
جشنواره های اکران ماشین و خانه و فیلم های سفر
با حضور جاسوسان حریم های خصوصی
و کالبدشکافان جسد جمله های پوسیده!
دنیای ساعت های کوک شده بر روی شش صبح
فیلم های خانوادگی
که سکانس اخرش به ساعت دوازده شب نمی رسد!
دنیای آروغ های سیاسی و چیپس و تخمه و پفک
مرا مشنگ کرده است!
آن ها تمام شب منحنی خاطراتشان را با شیب صفر
و در محور شعور صفر
در شب نشینی های بی معنی انتظار برای گذشتن زمان
دوباره و دوباره رسم می کنند
پانسیونی برای مردگان
مجهز به تلویزیون و ماهواره و اینترنت و سه وعده غذا و چای و میوه و مخلفات
یک بیماری مسری است
این گونه احمقانه زیستن
چاره ای نیست
حتی اگر وصله ها ی جیب های تو
فقط برای آویزان نماندن دست های خالیت دوخته شده
باید رفت
مادر من ناگزیرم
مادر نمی خواهم بمیرم!
و باز هم خواهش های مکرر رفتن و نرفتن

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...