جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸

نقاشی های من

همیشه تازه بودی
مثل ترکیدن حباب صابون های کودکی
در روزهایی که بین نوشتن مشق
و درست کردن تیر و کمان
در انتخابمان تردید نکردیم
سر آبی خودکار بیک
نیم متر کش شلوار
و یک نی باریک از نیزارهای «چم چولاخ»
تیرهای ما رکورد ارتفاع درختان چنار را شکست
از آن سال به بعد
درخت های چنار دیگر قد نکشیدند
مشق ما خشکاندن چنارها شد
اما نقاشی های من بیست می گرفتند
نقاشی هایی که به هیچ کس نمی فهماند
که نمی شود از آن چنارها بالا رفت
نقاشی های که از ترس نوزده و هیجده
چنارهای خشک را برای همیشه سوزاندند
زرد مداد رنگی شش رنگ
طلوع و غروب را یکی کرده بود
و معلم هم نمی خواست از پشت کوه ها خبری بگیرد
و سال ها گذشت
تا قرمز و زرد را غروب کردیم
و من لذت می بردم
از نقاشی هایی که دودکش خانه هایش همیشه دود می کرد
درتمام شهر ما یک خانه ی شیروانی چوبی نبود!
ولی یک خانه ی شیروانی قهوه ای
با آنتن شبکه ی یک و دو
در تمام دفترچه های کلاس بود
روی هیچ بام خانه ای دیش ماهواره نبود
تمام درخت هایش سیب بود و زردآلو
و تمام گل ها قرمز و زرد
تمام رودخانه ها آبی
تمام خانه ها غیر اجاره ای
تمام نقاشی ها مثل هم بودند
تو در آن نقاشی ها اما تازه بودی
روزهایی که پاپیون حرام بود
برایت پاپیون کشیدم
ما آن روزها محرم شده بودیم
سر کشیدن آن پاپیون ما هم حرام شدیم
بعد از آن باید برایت روسری می کشیدم
پاپیونت هم افتاده بود
تمام روسری ها بیست گرفتند
سال ها بعد
دیگر رنگی برای دامنت هم پیدا نکردم
همه چیز سیاه شده بود
و من دیگر جز با مداد سیاه ننوشتم
و سر هیچ خودکاری را تیر کمان نکردم
نه
دیگر نه تو خودت بودی
نه آن درخت های چنار قد می کشیدند
و نه من نقاش خوبی می شدم

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...