حتی آن جفت کفش سبز
یا آن کوله پشتی قرمز رنگ
چیزی به ما نگفتند
شاید ما صدای دانه های تسبیح را شنیدیم
که از آینه ماشینش آویزان بود
اما چیزی نگفتیم
پنج سال تمام آن جزوه های رنگ رنگ هم
جز پاره شعری چند
چیزی به ما نگفتند
شاید ما جوش های صورتش
تنهایی عروسکش
آری ما هیجان و اضطراب رادر تک تک قدم هایش
دیدیم و شنیدیم
چرا چیزی نگفتیم؟
و او هر روز صبح
با رازی بزرگ در سینه
و نگاهی غریب در چشمانش
می آمد و می رفت
و ما هیچ گاه نفهمیدیم
که پشت آن خنده های زیبا
در آن چشم های میشی
که بی تفاوت همه چیز را می پایید
غمی بزرگ پنهان بود
غم نداشتن عزیزی
که برایش بهترین در دنیا بود
افسوس که سال ها ترازوی قضاوتمان
روی «اوپن آشپزخانه»ی افکارمان
ساعت دوازده را نشانه رفته بود
ساعت از دوازده که گذشت
گفتم بماند
رفت
تا عاشق دیرینش
«اپیزود» آخر را تنها بخواند!
دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸
اپیزود آخر
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر